Thursday, November 09, 2006

نگاهی به معنا وپی آمدهای دو رویداد

تقی روزبه Taghi_roozbeh@yahoo.com

این روزها بطورهمزمان شاهد دورویداد پرمعنا هستیم:درآمریکا،همانطورکه نظرسنجی های متعدد نشان می دادند،جمهوری خواهان درانتخابات مجلس نمایندگان شکست سختی را متحمل شدند ودرمجلس سنا نیزکه به میزان کمتری بازتاب دهنده افکارعمومی درآمریکاست، موقعیت قبلی خود را ازدست دادند. درنیکاراگوئه، نیزدانیل اورتگا که شانزده سال پیش دشمن شماره یک دولت آمریکا محسوب می شد وعملا نیزتوسط آن سرنگون شد، مجددا به ریاست جمهوری انتخاب گردید.
بدلایلی انتخابات اخیرآمریکا ازجمله انتخاباتی محسوب می شد که اهمیتی بیش ازحد معمول پیداکرده بود.بطوری که عملا می شد آن را نوعی رفراندوم نسبت به سیاست های بوش ونومحافظه کاران بشمارآورد.بنابراین شکست آن نیزحاوی معنائی بیش ازشکست های معمول یک حزب درآمریکاست.
قبل ازهرچیزاین شکست،شکست یک استراتژی معین ویک دکترین مبتنی برجنگ تهاجمی و پیشگیرانه ای بود که خود را درمعرض آزمون ایجاد نظم نوین درمنطقه خاورمیانه –خاورمیانه بزرگ-نهاده بود که درباتلاق تهاجم به عراق بگل نشست. مدتها بود که طبل شکست به صدا درآمده بود،اما کمترگوش شنوائی درکاخ سفیدمی یافت. تاآن که صدا چنان طنین افکن شد که حتا بوش و نومحافظه کاران هم با همه "ثقل سامعه"اشان مجبورشدند آنرا بشنوند. اعتراف بوش به داشتن شباهت آن با جنگ ویتنام در سال 1968 نقطه عطفی درپذیرش این شکست و ابعاد تأثیرات آن بشمارمی رود. شکستی که برکناری رامسفلد،عقاب نیرومند و سرسخت پنتاگون،ازاولین قربانیان آن درسطوح عالیه هیئت دولت بشمارمی رود.پیش ازآن ریچاردپرل وفوکویاما ازمهمترین نظریه پردازان نئومحافظه کاران، تبری و انزجارخود ازاین سیاست ها را اعلام کرده بودند.
نقاط عطف،زمان تبدیل تغییرات کمی به کیفی هستند. همین چندروز پیش بود، قبل ازبرگزاری انتخابات،که بوش به سختی دربرابراقدام اعتراضی وخواست صاحب منصبان و ژنرال های ارتش آمریکا ونیزسران حزب رقیب، ایستادگی کرده و بشدت با استعفای دونالدرامسفلد مخالفت کرده بود. او البته با وقوف به معنا وعواقب این عقب نشینی ترجیج داد که منتظربماند تا بلکه نتیجه انتخابات او را ازاین مخمصه، نجات بدهد.اما وقتی چنین نشد،استعفای بلافاصله رامسفلد،اولین تاوان پرهزینه این شکست شد.باید اضافه کنیم که علاوه برعراق،آزمایش هسته ای کره شمالی نیزکوبیدن میخی بود برهمین تابوت،که طنین صدای شکست یک استراتژی سیاسی بطوراعم و یک استراتژی امنیتی بطوراخص را که مبتنی برانحصارهسته ای یک باشگاه معین بود به سرکردگی دولت آمریکا، پژواک جهانی داده بود .
شکست جمهوری خواهان به بیش ازیک دهه تسلط انحصاری وتقریبا بی سابقه این حزب برکلیه دستگاه ها واهرم های مهم اقتداردرآمریکا، شامل ریاست جمهوری،مجلس نمایندگان وسنا و فرمانداری ها پایان داد.اقتداری که عملا وآشکارا موجب یکه تازی هیئت حاکمه درعرصه های گوناگون و سوء استفاده ازقدرت شده بود.حالا دمکرات با پیروزی های اخیرخود خیزبلندی را برای تسخیرریاست جمهوری دردوسال آینده برداشته اند.
این انتخابات درعین حال درمورد سرنوشت بحران هسته ای ایران که باتوجه به خصلت بین المللی اش خود بخشی ازچالش نومحافظه کاران را نیز تشکیل می دهد،بی تأثیرنخواهد بود.چرا که انتقاد به سیاست خارجی بوش شامل انتقاد به سیاست او درمورد ایران هم میشود. با این همه نباید درمیزان این اختلافات ولاجرم دامنه تأثیرات آن مبالغه کرد. آن چه که بایران مربوط می شود،این واقعیت دارد که هردو حزب دراینکه دولت جمهوری اسلامی نباید به غنی سازی اتمی و سلاح هسته ای دست یابد،هم نظرند.وبا توجه به پیوندهای تاریخی وهمیشگی حزب دمکرات و اسرائیل،بعیداست که این رویکرد بتواند دستخوش تغییرات عمده ای بشود. با این وصف این دوحزب-درچهارچوب اختلاف درشیوه ها ونه در اصل دفاع از منافع مشترک طبقه حاکمه درآمریکا- درنحوه برخورد با دولت ایران وشیوه مقابله باآن دارای اختلاف معینی هستند. نظرغالب درمیان حزب دمکرات آنست که شیوه گفتگو و فشار برایران بهترازشیوه های تهدید آمیز نظامی ویا تحریم های گسترده نتیجه بخش است. امانباید فراموش کرد که شیوه ها بخودی خود اصالت ندارند و نهایتا این هدف ها ونیزنتیجه آزمون این سیاست ها هستند،که نوع شیوه ها را تعیین میکنند. درشرایط کنونی با توجه به اقتدارواختیارات ریاست جمهوری درآمریکا، قدرت اجرائی هم چنان دردست جمهوری خواهان است.ازاینرو باید دید که ازخلال توازن قوای تازه چه بیرون خواهد تراوید.بوش اعلام داشته است که پیام آمریکائیان را درک کرده وتلاش خواهد کرد که درهمکاری با حزب دموکرات، وازطریق تغییراتی درسیاست های خود(قبل ازهرچیز درمورد عراق) به پیش برود. بنابراین دورازانتظارنخواهد بود که دردورجدید بیش ازپیش شاهد نزدیک شدن سیاست های آمریکا واروپا باشیم والبته بهمان میزان گسترش همکای بین آن ها را.تاجهان بیش ازاین شاهد خلاء هژمونی ناشی ازافول نسبی یک ابرقدرت نشود.
درهمین جا باید به یک نکته دیگر اشاره کنیم وآن این که زیربنای سیاست های اقتصادی هردو حزب، هم چنان برهمان سیاست های نئولیبرالیستی استوار است.وازاین نظربین آنها اختلاف عمده ای دیده نمی شود.بنابراین اشتباه است اگرکه شکست سیاست های هار و یک جانبه گرایانه جناح محافظه کاران را معادل شکست نئولیبرالیسم وعقب نشینی آن تلقی کنیم .هم چنان که آن را نباید به معنای مخالفت آنها دراصل مبارزه با "تروریسم" دانست.
با درنظرگرفتن همه این اشتراکات،البته این نیزواقعیت داردکه نارضایتی اصلی مردم آمریکا دراین دوره بیشترازبحران عراق وشکست سیاست های دولت بوش درآن جاسرچشمه می گرفت. وشعاراصلی دموکرات ها نیزعلیه همین سیاست ها و بهره داری ازاین بحران بود. بنابراین دموکرات ها برای حفظ اعتماد مردم آمریکا نسبت به خود جهت انتخابات آتی وتضمین ادامه پیشروی های خود ناگزیرند به مردم نشان دهند که درحد توان خود برای پایان دادن به بحران عراق ازهیچ گونه تلاشی فروگذاری نکرده اند. واین کارالبته مستلزم آنست که دولت آمریکا برای کنترل بحران عراق باایران وتاحدی سوریه بعنوان دوکشورهم مرزودارای نفوذ(بخصوص ازجانب ایران) وارد گفتگو و معاملاتی بشود.بدیهی است که رژیم ایران، حاضرنخواهد شد باین سادگی ها وبدون گره زدن همکاری خود با سایرچالش های فی مابین خود و دولت آمریکا و دریافت امتیازاتی درآن عرصه ها،حمایت فعال وبی دریغ خود را نثارفروکش بحران کند.
درمورد نیکاراگوئه
قبل ازهرچیز باید به تفاوت آشکاروکیفی دانیل اورتگای کنونی وپلاتفرمش با اورتگای سال های پایانی دهه 80 اشاره کنیم. درآن هنگام آن جنبش و شخص وی حامل پلاتفرمی رادیکال و انقلابی بود که درپی تغییرات ساختاری درنظام حاکم برآمده بود.آن جنبش درتوازن قوای آن زمان، با اعلام جنگ طولانی وفرسایشی ریگان علیه آن عملا ازنفس افتاد.بنابراین اولین نکته آنست که نباید پیروزی اخیر وی را پیروزی یک پلاتفرم رادیکال تلقی کرد. برعکس اورتکا با عملکرد خود درطی این 16 سال چه ازنظرچرخش براست درحوزه برنامه ای وپلاتفرم و چه تصفیه های درون سازمانی ازپیرایه های رادیکالیسم، نشان داده است که فقط به رفرم درچهارچوب نظام حاکم می اندیشد.او حتا درکشاکش رقابت های انتخاباتی، برای جلب اطمینان سرمایه داران و دولت آمریکا، تلاش وسیعی -ازجمله تعهد به حفظ نظام- را به عمل آورد. بنابراین مقایسه اونه باگذشته بلکه حتا با تحولات ونزوئلا ویا بولیوی نیزاشتباه است. بااین همه روی کارآمدن او ازچندین جهت دارای اهمیت است:
نخست آن که این بازگشت، بخاطر فعالیت ها و خدمات اجتماعیِ شایان توجه ساندینست ها درگذشته و زنده بودن خاطرات مربوط به آن دوران، بویژه درفضای چرخش به چپ امروزین درآمریکای لاتین ودرمنطقه ای که دولت آمریکا همواره آن را حیات خلوت خود تلقی می کرده است، ودربستر شکست یک استراتژی جهانی و چالش هائی که سیاست های نئولیبرالیسم بویژه دراین قاره باآن مواجه شده، دارای اهمیت نمادین است.
دوم آنکه انتخاب مجدد او بویژه پس ازتهدید مردم نیکاراگوئه توسط بوش به گرسنگی و قطع کمک ها، یک نوع دهن کجی مردم به چنین تهدیداتی بشمارمی رود. بخصوص ازسوی مردم ولایه هائی که در گذشته ای نه چندان دور،تحت فشارهای همه جانبه این ابرقدرت هم قاره ای وبرای رهائی ازویرانگری جنگ داخلی،نسبت به روی کارآوردن دولت راست وحامی آمریکا سربه تمکین نهاده بودند.
سوم آن که این رویکرد درعین حال نشان دهنده شکست برنامه های پیاده شده وموردنظردولت آمریکا ونهادهای مالی جهانی،توسط دولت عملا برگزیده و وابسته به آمریکا وعلیه این برنامه ها بشمارمی رود. وهمین مساله است که آزمون نیکاراگوئه را با آزمون روندهای کلی آمریکای لاتین پیوند می زند.گواین که همزمان بیان کننده دوگانکی و شکاف بین جنبش ورهبری حاکم برآن هم است. والبته چنین پدیده ای درعین حال مبین وجود یک پتانسیل فشارازپائین است که ممکن است به موازات تحولات عمومی آمریکای لاتین ودرپیوند متقابل با آن،بستری برای گسترش وعرض اندام مجددخویش فراهم کند.
چهارم،آنکه همزمان این تحول با شکست های دیگردولت آمریکا درسایرنقاط جهان می تواند،حامل پیام امید بخشی برای جنبش های ضدامپریالیستی وآزادیخواهانه جهان وازجمله درکشورما باشد. گواینکه شماری ازلیبرال ها واصلاح طلبان جامعه ما میخواهند ازجنبه صوریِ تحولات نیکاراگوئه، الگوی مطلوبی بسازند، برای نشان دادن باصطلاح موفقیت بازی دربساط نظام حاکم برجهان و دربرابر راه های حرکت ازپائین ورادیکال.
******
خلاصه کنیم: دورویداد فوق دربسترتحول گسترده تری صورت می گیرد که شاخص عمومی آن،افت پرشتاب هژمونی دولت آمریکا و تغییراتی درتوازن قطب های سرمایه داری است که به ضررقطب آمریکا صورت می گیرد. وجه دیگراین تحول، برآمد جنبش های ضدامپریالیستی و ضدجهانی سازی نئولیبرالی و علیه نظام سرمایه داری است که ازدل این شکست ها وناکامی ها آرام آرام سربرمی آورد.
آیا همانطور که کیسینجردریکی ازگفتگو های اخیرخود بیان داشته بود،این نشانه به میدان آمدن رقبای جدیدی است که خواهان تقسیم مجدد جهان بین خود هستند؟ آیا این نشانه های محو شدن امید به ایجاد جهان تک قطبی متکی برمحورامپریالیسم آمریکاست که درمستی حاصل ازفروپاشی بلوک شرق با سرود پایان تاریخ همراه گردید ودر باتلاق بحران عراق ازنفس افتاد؟ هرچه که باشد، این پدیده داردبه یکی ازمشخصه های وضعیت جهان امروز تبدیل می شود،اما تنها مشخصه آن نیست.
2006-11-09-18-08-85
www.taghi-roozbeh.blogspot.com

Post a Comment