Wednesday, February 23, 2011

رهبری خوب یا خود رهبری


  رهبری خوب یا خود رهبری؟!
درپاسخ به نقد رفیق هدایت سلطان زاده بخش اول *1
درمقایسه تجربه انقلاب مصر وایران 57،برخی ازاینکه من گفته ام خوشبختانه مردم مصرازنعمت رهبری چون خمینی محرومند،برآشفته شده اند!براستی ما که باگوشت وپوست خود فاجعه حاکمیت اسلام سیاسی  وهژمونی بلامنازع خمینی را آزموده ایم، چرا نباید بخاطرعدم تسلط این گفتمان بر انقلاب یک کشور (اسلامی)مهمی چون مصر،سجده شکربه جا نیاوریم؟! وچراباید با شیفتگی دوچندان به بدنبال رهبری باصطلاح خوب باشیم؟ وقت آن نرسیده است که در قرن بیست ویکم،ازتقسیم انسانها به عوام الناس کورودنباله رو ونخبگان نجات بخش وراه گشا دست برداریم؟! یعنی ازآن باتلاقی که خمینی ها ویا استالین ها و....  را دربسترخود پرورانده ومی پروراند بیرون بیائیم؟.
  این رفقا خمینی را  صرفا بدان دلیل که به مثابه رهبربد مورد نقد قرارمی دهند،خواهان یک رهبریا رهبری خوب بجای آن هستند. حال ممکن است برخی چون ر.هدایت خواهان رهبری ازنوع "دموکراتیک" آن باشند وبرخی دیگرهم خواهان رهبری رادیکال تر ویا برخاسته ازمیان "کارگران"(لخ والسا ازاین قماش رهبران بود. دربرزیل لولا که یک کارگرزحمتکش بود و درمقام تصدی قدرت سیاسی،درعمل حاصل کار او وحزبش جز بسط وتقویت ماشین سرمایه داری وگسترش پیوندهای آن بابازارجهانی وقدرت های بزرگ سرمایه داری وکسب افتخار کرسی عضویت در میان کشورهای بزرگ صنعنی و سرمایه داری نبود.بنابراین هرکس وهرحزبی با هرتباری ولو کارگری وقتی هدایت و رانندگی ماشین دولتی را  برعهده بگیرد ولو أدمی نازنین هم باشد درهمین جاده خواهد راند واساسا اینگونه رهبران همواره  طعمه خوبی برای خریده شدن توسط سرمایه داران هستند).درهرحال نقد آنها نه نقد به اصل وجود رهبری برفرازطبقه کارگر وزحمتکشان، بلکه ناظر برخوبی وبدی آن است.باتوجه به آنکه سوسیالیسم جزبدست کارگران ومزدوحقوق بگیران وهمه استثمارشوندگان قابل ساختن نیست،کسی که  قائل به شعور وتوانائی های مولدین واقعی نعمت وثروت وظرفیت های خودرهان آنها نباشد، بناگزیرباید به  سوسیالیسم  تنها درشکل مسخ شده اش، سوسیالیسم دولتی وازبالا، پناه ببرد ونه  به سوسیالیسم ازپائین ومبتنی بر خود رهائی.  آنچه که اساسا مورد نقد من است، نفس وجود رهبری جدا از کارگران وزحمتکشان وبرفرازسرآنان است وتفویض قدرت انقلاب کنندگان به آنان.دربرابرآن نظری وجود دارد که مساله را نه درنفس انتقال قدرت،بلکه درخوبی وبدی رهبران ویارهبری جستجومی کند. وقتی ازمثله شدن کنشگران وتبدیل شدن سوژه به ابژه(شئی شدگی) وضروت وحدت این عناصرجداشده سخن می گوئیم، به معنی نفی نقش مثبت عناصرآگاه تروگروه ها وسازمان ونقش مثبت آنان نیست. برعکس به معنی تعریف دیگروالبته بس مهمتردرکارکرد آنها یعنی قراردادن این نقش درخدمت تقویت فرایند خودرهانی است ونه جایگزینی خود به جای توده.واین البته به معنی برقراری رابطه ومناسبات  ماهیتا متفاوتی بین انسانها وازجمله بین عناصرآگاه تربا عناصرکمترآگاه ویا سازمان وحزب با طبقه ونظایرآن است.دوگانگی فوق بالذات با دموکراسی مستقیم(واقعی) ومشارکتی  درتضاداست. کارگران وهمه مزدوحقوق بگیران  ومردمان زحمتکش باداشتن ظرفیت های بالقوه وبالفعل خود رهان می توانند بامشارکت درپراکسیس تغییرجهان باارتقاء ظرفیت وتوانائی های معطوف به خود رهائی وخودحکومتی خویشتن را بیافرینند و قادربه آفرینش جهانی نووازترازدیگری باشند.تجربه جایگزین شدن حزب وسپس کمیته مرکزی ونهایتا دبیراول به جای نقش واراده کارگران و شوراهای واقعی آن  درتجربه قرن بیستم واز انقلاب 1917  را پیشاروی خود داریم. برای شیفتگان  رهبری گوئی هیچ درسی ازیک قرن تجربه شکست خورده وجود ندارد ودربهترین حالت درصدد تکرارآن هستند، وحال آنکه همه میدانیم که تکراریک فاجعه چیزی جزبه روی صحنه آوردن یک نمایش تمام عیار کمدی نخواهد بود. نظم واشکال سازمان یابی جهان طبقاتی وسلسه مراتب برخاسته ازآن چنان درروح وجسم مدافعان این بینش لانه کرده است، که هرگونه خدشه ای برآن درحکم بهم ریختن شیرازه کائنات ذهنی آنها وبه منزله کفرگوئی بشمارمی رود. وهرچیزی بجزذهنیت وام گرفته ازنظام سلسه مراتب طبقاتی را پوچگرائی ویا "آنارشیسم " درمعنای منفی اش می پندارند.گرچه تحقق برابری ومناسبات انسانی وفارغ ازسلطه انسان برانسان با برقراری رابطه ومناسبات افقی و دموکراسی مستقیم پیوندی تنگاتنگ دارد وبرعکس مناسبات سلسله مراتب طبقاتی پیوندی جدانشدنی با سیستم عمودی دارد،اما آنها علیرغم دم ازسوسیالیسم وبرابری زدن،قادرنیستند دل ازمناسبات عمودی برکنند وقائل شدن به رهبری جداشده ازکارگران وزحمتکشان نیزمقوله ای است درهمین حوزه. نگاه عمودی وروابط عمودی-که باگشودن چشم به جهان طبقاتی با آن مواجهیم وعجین شدن با آن- تبدیل به خوی ثانوی ما شده است،بطوری که قادربه تصور جامعه ومناسبات انسانی بدون آن نیستیم.  بازتولید نظام سرمایه داری درمتن مبارزه علیه آن ازهمین نوع اشتراکات وریشه های بازمانده درصفوف مدعیان مبارزه علیه نظام سرمایه داری نشأت گرفته و می گیرد.یکی ازمهمترین وجوه این بازتولید قرارگرفتن نخبگان است درجایگاه رهبری باهدف  گرد آوری،سازمان دادن و وهویت بخشیدن به توده های فاقد شعورواراده،هم چون تجمع براده های آهن برگردیک مغناطیس. بی شک چنین رویکردی  دارای  ریشه های فرهنگی وایدئولوژیکی است وبدلیل آمیختگی آن با منافع ورؤیاها وموقعیت های فردی بسی جان سخت وریشه داراست.برای آنها رئال پلتیک یعنی آن "واقعیت های مسلطی" که قراراست جای خود را به  مناسبات برابر وخالی ازاستثماربدهد،ووظیفه کمونیست ها بر اساس مقابله با آنها تعریف می گردد،خود حجت بالغه ای می شود  درتأیید حقانیت وضع موجود!. آنها سواربرچنین موجی است که  شارژمی شوند.
چه فایده ای که اگرخمینی نباشیم ولی مثل او توده های مردم را عناصرکوروکری بدانیم که باید دستشان را گرفت وهدایت اشان کردوگرنه بدون چنین دنباله روی گمراهانی بیش نخواهند بود!گیرم که این واقعیت را نه درقالب ولایت فقیه وولی وصغیر وامثال آن بلکه درپوشش واژگان دیگری به زبان آوریم. واین البته دقیقاهمان چیزی است که ر.هدایت درتوصیف توده ها ازساختن اهرام ثلاثه تاکنون به عمل آورده است که دربخش دوم این نوشته به آن خواهیم پرداخت. متأسفانه نگاه نخبه گرا وازفراز قله به پائین نگریستن درسرتاسر نوشته او موج می زند.
ر.هدایت درنوشته خود هم چنین نظرات مرا آنارشیستی دانسته است. ناگفته نماند که  آنارشیسم هم درنزدوی-  به شیوه چپ های سنت گرا و آئین ورز- درحکم ارتداد است. البته ر.هدایت  از آنارشیسم درک نادرست وآشفته ای  هم دارد. همانطورکه نوام چامسکی می گوید:"فرهنگ عمومی روشنفکری، «آنارشیسم» را با هرج و مرج، خشونت، بمب، آشوب، و غیره پیوند می دهد. بنابراین، مردم وقتی من درباره ی آنارشیسم مثبت صحبت می کنم و خودم را با سنت های عمده ی درون آن همسان می پندارم تعجب می کنند"  چامسکی معتقداست که  علل این نوع تحریف را "بیشترباید
در ساختارهای قدرت جستجو کرد که جلوگیری از درک درست، به دلایل کاملا روشن، به نفعشان است".  
نگاهی به تاریخ چپ ،صرفنظرازآنکه موافق ویا مخالف با آنارشیسم باشیم، عموما نشاندهنده آن است که  آنارشیست ها وکمونیست ها علیرغم اختلافات ریزودرشت اشان،ازهمان زمان مارکس و ازکمون پاریس تاکنون درجهبه جنبش ضدسرمایه داری قرارداشته اند. واین البته ازهنر  ر.هدایت است که بایک جراحی ماهرانه!  آنارشیست ها را ازطریق بازی با لفظ(بازارآزاد وکنترل نشده ومردمان آزاد وکنترل نشده) به خویشاوندی نزدیک نئولیبرالیسم درآورده است!.بازارآزاد  به معنی واقعی خود وجود خارجی هم ندارد،درعین حال بازاررقابت ها وجولانگاه انحصارات بزرگ است وبنیادش بررقابت کارتلها وانحصارگران و سودهرچه بیشتراستواراست وحال آنکه بنیاد جنبش کارگری براشتراک منافع واتحاد طبقاتی استواراست.دریکی سرمایه مقوله اصلی است و دردیگری انسان وآزادی او. بنابراین آزادی برای سرمایه یعنی آزاد ازهرنوع کنترل(جامعه وپائینی ها) وحال آنکه آزادی برای کارگران ومولدین ثروت وقدرت یعنی آزادی ازسرمایه واقتدارجداشده وبیگانه گشته با آنها. البته چنین ادعائی درباره آنارشیسم بیش ازآنکه بازتاب دهنده  واقعیت ها وصف آرائی های واقعی باشد،یک استنتاج دلبخواهی است که هیچ قرابتی باشیوه علمی وبا تجربه ندارد.برعکس برخوردی است ایدئولوژیک ومصادره به مطلوب با اندیشه مخالف خود.ازاین رو ادعای خویشاوندی ایندو را  نباید چندان جدی گرفت.
اما چراچنین  برخوردی با نظرمخالف منشی دموکراتیک نیست؟ تاریخ حکومت های "سوسیالیستی" درقرن بیستم آکنده ازانکارواقعیت تکثر وچند صدائی بودن جنبش سوسیالیستی است واین میراث شوم و سنگینی است که هم چنان بردوشمان سنگینی می کند. دراین آشفته بازار هرگرایشی به محص آنکه احساس برتری وفرادستی پیداکرده است،خود را مظهرحقیقت مطلق انگاشته وگرایشات دیگر را  با زدن  انگ قرابت وهم سنخی بادشمن ازمیدان بدرکرده است. استالینیسم ونئواستالینیسم  ازجمله تجسم بارزچنین منشی است که پی آمدهای فاجعه بارش را همه میدانیم وخوانده ایم.آری ماهمه تربیت شدگان فرهنگ تک صدائی هستیم وتک صدائی بودن به خوی ثانویه امان  تبدیل شده است.هم  اکنون نیزیکی ازعوامل مهم جان سختی فرقه گرائی درمیان نیروهای موسوم به چپ ریشه درهمین سنت دارد.دراین رویکرد مبارزه ایدئولوژیک نه برای روشن شدن حقایق بیشتربلکه برای درازکردن دیگری است.درحالی که اگربپذیریم جنبش سوسیالیستی رادیکال وضدسرمایه داری هم به نوبه خود  طیفی است مرکب ازگرایشات وتنوعات گوناگون،که دارای اشتراکات واختلافاتی بایکدیگرهستند،تنها دراین صورت است که اولین گام  درفاصله گرفتن ازفرهنگ استبدادی و نئواستالینیستی  را برداشته ایم.اگربپذیریم که تصویرعمومی جنبش چپ ازپیوند این عناصروجریانات پراکنده و متعلق به این طیف،دربهم پیوستن اشتراکاتشان درعین اختلافاتشان ودردیالوگ سازنده اشان درمتن پراتیک معطوف به تغییرانقلابی جهان بدست آمدنی است،دیگر ناچارنخواهیم شد برای اثبات حقانیت خود و درمقابله با نظرمخالف،حتما آن را به ناف دشمن خود وصل کنیم.همه ما رشد بیمارگونه ومخرب چنین رویه ای را درجمهوری اسلامی وبعضا درمیان فرقه ها شاهدبوده ایم  وازآن بیزاریم ودلیلی ندارد که خود به همان شیوه ها متوسل شویم.با این همه درجان سختی  شیوه وصل کردن مخالفین نظری خود به دشمنان طبقاتی-همان میراث استالینیسم- تردیدی نیست. گویا درنسل ما با شیرآمده  است  و باجان بدررود!
من وآنارشیسم
گفته می شود مارکس  درپاسخ به این  سؤال که آیا خود را  مارکسیست می داند یانه،گفته است که اومارکس است ونه مارکسیست!.بهرحال صرفنظرازچندوچون اعتباراین روایت،به گمانم مارکسیست نامیدن خود همواره می تواند رنگ وبوئی ازآئین گرائی ومنجمدساختن اندیشه آزاد ونقاد را به همراه داشته باشد. حتی بکارگیری سوسیالیسم وکمونیزم نیزباید با درنظرگرفتن محتوای متحول آن درتناسب با پیشرفت آگاهی و تغییرواقعیت های تاریخی-اجتماعی درنظر گرفته شود. آنچه که مهم است مبارزه طبقاتی فرارونده علیه نظم موجود وبکارگیری متدعلمی دربرخورد با آن است، باوربه اینکه سوسیالیسم تنها بدست کارگران واراده آگاه وآزاد آنها قابل تحقق است و نه نخبگان، ازپایه ای ترین موازین بنیان گذاران کمونیسم است. همه سازوکارها باید درخدمت جنبش وتحت کنترل آن باشد  ونه برعکس.هرم رابطه مألوف جنبش و رهبری  را باید وارونه کرد.درتجربه صورت گرفته قرن بیستم این سازوکارها بودند که جایگزین اراده طبقه وشوراها شدند وآن را به ابزاروزوائدفرمایشی خود تبدیل کردند.وجود گرایشات مختلف وتکثردرصفوف مدافعان سوسیالیسم واقعیتی اجتناب ناپذیراست که انکارآن بیشتر با تمامیت گرائی و توهم انحصارحقیقت  قرابت دارد تاسوسیالیسم.اینکه رشد آزادانه هرفردشرط رشد آزادانه همگان باشد شرط اساسی دیگری درمبارزه برای ساختن سوسیالیسم است وبه معنای آن است که  پیشبرد وساختن سوسیالیسم درگرو مشارکت کارگران به مثابه یک سوژه انقلابی وکنشگراست ونه هم چون عناصری دنباله رو،بی هویت وتابعی ازاراده این یا آن رهبر. واگررهائی انسان-این پرومته هستی- مقصد سوسیالیسم است شیوه نمی تواند-به هیچ بهانه ای- ازهدف جدا گردد.شیوه خود بخشی ازهدف بوده  وباید بتوان  ردپای اهداف را درآن  مشاهده کرد.خودحکومتی درحوزه رهائی سیاسی مهمترین  مشخصه  آلترناتیوسیالیسم دربرابرسایرآلترناتیوها وتمامی اشکال متعلق به  نظام های طبقاتی  است که باید ردپای خود را درهراستراتژی وتاکتیک و درهرگام عملی نشان بدهد. ازجمله جنبه کاربردی دادن به آن وبیرون کشیدنش از پشت ویترین است که بسیاری را خشمگین می سازد.کمونیزم(ویاسوسیالیسم) جزبازگشت قدرت وثروت به منشأ اصلی خود(بطورمستقیم وبی واسطه،باواسطه اش را درتجربه قرن بیستم مشاهده کرده ایم) وبه مولدین آنها واجتماعی شدن قدرت وثروت نیست وکمونیستها نیزهویت  ووظیفه خود را درمبارزه برای تحقق همین هدف ازطریق برانگیختن وبه میدان کشیدن کارگران به مثابه سوژه های خود کنشگر تعریف می کنند ونه آنکه آنها درنقش دنباله روان وخود درنقش میانجیگران وجایگزینان ظاهرشوندوثروت وقدرت مصادره شده ازمردم را به نیابت ازآنها درانحصارخود درآورند.دموکراسی مستقیم ومشارکتی ازاجزاء جدانشدنی سوسیالیسم است. البته همانطورکه دربخش دوم این نوشته خواهیم دید، متأسفانه ر.هدایت درتقابل با این رویکرد ازسوسیالیسم ودرهمزبانی با آنچه که نخبه گرائی وسوسیالیسم ازبالاخوانده می شود همه این ها را به تمسخرمی گیرد.

درپاسخ به سؤال مطرح شده دربالا،شاید بتوانم بگویم که من هم کمونیستم،هم آنارشیست،هم اومانیست، هم فمنیست وهم مدافع جنبش محیط زیست.... . من همه اینها هستم ودرعین حال هیچکدام ازآنها (به تنهائی) نیستم.اگرمبنا، جنبش کارگری علیه سرمایه داری و پای بندی به  منافع عمومی جنبش کارگری و اینکه رهائی بامداخله ونقش آفرینی خودشان می تواند صورت گیرد، دیگرتقلیل دادن خود به این یا آن ایسم(که به تعداد آدم ها درک های متفاوت ازآن وجود دارد) وتنزل دادن خود باین یا آن فرقه، جزمثله کردن حقیقت کمونیزم نیست. کمونیزم درمعنای واقعی وجامع خود به مثابه بیان تئوریک همان واقعیت های فرارونده جنبش طبقاتی، ونه هم چون مشتی اصول وموازین کلیشه شده، دربرگیرنده جامع همه نکات انقلابی در جنبش های اجتماعی است. وانگهی هرایسمی معنای تاریخی معینی دارد و درطول زمان دچارتغییر وتحول می شود وچه بسا  فاصله  یک قرن ونیم طی شده، معنای کمونیزم درمتن زمان غنایافته وجامعیت بیشتری پیداکرده باشد (که حتما چنین است). مهم آنست که هرکس وهرگرایشی ازطیف متنوع مدافعان سوسیالیسم به مثابه آلترناتیو سرمایه داری در هرجائی که ایستاده است وباهر برداشت وگرایشی،خود را بخشی ازاین پازل بزرگ جنبش کمونیستی بداند ونه زندانی شده دراین یا آن فرقه واین یا آن ایسم! اصالت دادن به هرقطعه منفرد وغفلت ازکلیت-کلیت متکثرورنگارنگ- جزبازکردن دکان وافزودن فرقه ای به سایرفرق نیست. اصل فراتررفتن ازمحدودیتهای فرقه گرائی ومحدود نگری ونگاه کردن به جنبش طبقاتی درکلیت خویش است. همه باید هشیارباشیم که ازغرق شدن درمنافع تنگ فرقه گرائی  ولباس ایدئولوژی پوشاندن به این منافع پرهیزکنیم.
****
علاوه براین درآن نوشته من با اشاره به اوضاع مصر به ترتیب به  وزن سه گفتمان عمده اشاره کرده ام:گفتمان نظام حاکم  با اندکی اصلاحات روبنائی باهدف حفظ همان ماشین دولتی  موجود(که ازپشتیبانی ارتش و طبقه سیاسی حاکم وقدرت های بزرگ برخورداراست) وگفتمان  اسلام سیاسی، و گفتمان آزادی وبرابری اجتماعی .که البته این سومی از وجود شکاف بین پایگاه اجتماعی گسترده وکمبود آگاهی وسازمان یابی درخورخود دررنج است. بنابراین حتی به لحاظ واقعیت عملی اگرقراربه  تقدیس  رهبری وجا انداختن آن درمردم مصرباشد،نقدا این گفتمان های دیگرهستندکه پیشاپیش برنده این مسابقه هستند.شگفت انگیزاست که کسی مدعی سوسیالیسم باشد ولی ازطرح خود رهبری کارگران برآشوبد.وبنابراین نعمت فقدان رهبری(رهبری جدا ازکارگران) را حقا باید نعمت بزرگی برای مردم مصرو فرصت مهمی برای شکوفاتی کارگران ومردم زحمتکش دانست. وانگهی اگرقرارباشد درصفوف گفتمان سوم نه اراده خودرهان مردم وسازوکارهای منطبق با آن درمیان باشد،هیچ بدیلی جزبازتولید همان فاجعه ای که درقرن بیستم درکشورهای مدعی سوسیالیستی پیش رفت وجود نخواهد داشت .تجربه ای که درآن کارگران،شوراها وسایرتشکل های آنان تبدیل به  زائده قدرت حاکم وحزب حاکم شدند که هنوزهم می توانیم  بقایای آن را درکشورهائی چون کوبا وویتنام وکره شمالی وچین ونظایرآن شاهدباشیم(چنانکه رائول کاستروبا صددرصد آراء کنگره  به جانشینی برادربزرگتر منصوب شد). مسأله برسرشرارت ذاتی این یا آن حزب واین یا آن رهبرنیست،چنانکه کسی درصداقت ورزمندگی بلشویکها شکی ندارد،مساله اما  برسرآن بینش بازمانده والگوبرداری شده ازنظام های طبقاتی است که پس ازافتادن آب ها ازآسیاب سربلندمی کند وازدرون خود، نظام ساقط شده را بازتولیدمی کند وآن تجربه سترگی که دراین رابطه پیش روی ما قراردارد. بنابراین آنهائی که حسرت فقدان رهبری برکارگران ونه خودرهبری کارگران وزحمتکشان را می خورند،حامل چیزی جزنوستالوژی بازگشت به آن فاجعه نیستند.آنهائی که نقش آفرینی کارگران وزحمتکشان رابه مثابه یک سوژه خودرهان به تمسخرمی گیرند وخواهان تبعیت بدنه جنبش ازنهاد ها ورهبران واحزاب هستند،درواقع این آنهاهستند که علیرغم تجریه های صورت گرفته نابهنگام می مانند و نه کسانی که مدافع نقش آفرینی کارگران وزحمتکشان به مثابه سوژه های آزاد وهمبسته وخود کنشگر هستند. شایدهم  درجهانی که سرمایه داری فریاد پایان تاریخ سرمی کشد، مامدافعان سوسیالیسم انقلابی هم  نابهنگام بنظرآئیم  ولی اگراین ادعا پیش تاریخ باشد ونه پایان تاریخ،آنگاه چه؟!
نوشته من درباره مصر دارای محورهای نه گانه ای است که با الهام ازتجارب انقلاب ایران واوضاع عمومی منطقه ومصر، می کوشد رویهمرفته یک تصویرعمومی وکلی ازاهداف،وضعیت وراه رسیدن به آن را ارائه دهد. متأسفانه ر.هدایت تنها به یک محورآن یعنی همان رهبری وخود رهبری پرداخته است.درحالی که اگربه به سایرجنبه ها هم می پرداخت، می توانست  درشفاف کردن وارائه یک تصویرعمومی از دورویکرد کاملا متفاوت دراین رابطه،کمک کننده باشد. مثلا(باتوجه به بند 3 و5و7و8 نوشته) معلوم می شد،گفتمان سوم چگونه می تواند خلأ بوجود آمده را پرکند ونیزروشن می شد که مساله برخلاف ادعای ر.هدایت، نه برسر بی سازمانی وهرج ومرج بلکه  درنوع دیگری از سازمانیابی، درانطباق با دست آوردهای نوین بشریت واهداف رهائی بخش سوسیالیسم است،هم چنانکه درنفی رهبری جدا شده ازکارگران ودفاع ازنوع دیگری ازرهبری یعنی درخود رهبری وخود رهائی کارگران وزحمتکشان است .هم چنانکه روشن می شد دونگاه عمده به کارگران وزحمتکشان وجوانان بی آینده وسربه شورش برداشته وجود دارد:هم چون یک سوژه بالقوه انقلابی وتلاش برای فعلیت بخشیدن به آن وهم چون عناصرکورودنباله رو رهبرانی فرهیخته. دریک طرف تأکید برسوسیالیسم ودموکراسی ازپائین است ودرطرف دیگربه سوسیالیسم ازبالا ومتکی برنخبگان. همانطورکه اشاره شد دربخش دوم به نقد مشخص تر مواضع ر.هدایت دراین عرصه ها وهم چنین به معنای خودرهائی درنزدمارکس خواهیم پرداخت.
 ناگفته نماند که هدف اصلی این نوشته سه چیزاست:نخست روشن شدن تمایزو جوانب اصلی دورویکرد،دوم تأکید برواقعیت تنوع وتکثردرصفوف جنبش وبرسمیت شناختن آنها، وبالأخره تأکید براشتراکات عملی هم اکنون موجود که می تواند گرایشات گوناگون سوسیالیستی  ونیروهای مترقی وضدسرمایه داری  را به مثابه قطعات یک پازل به هم مرتبط کرده وکلیتی فراترازقطعه های ناقص وبی معنا به تصویربکشد.
برای روشن شدن نکات نه گانه مقاله وپیوند آنها بایکدیگر،دراینجا آن نکات عمده را با عناوین اضافه شده به هرکدام ازآنها می آورم تاتصویرعمومی نوشته بدون نیازبه توضحیات اضافی برای ادامه دادن بحث  روشن ترشود:
1-جهانی نو باید ساخته شود
واقعیت اما چیست؟اگرقراربررقابت دراین زمین(مسابقه دررهبری) وگزین آن  وتفویض قدرت به آن باشد،بی شک این کارگران وزحمتکشان وبطورکلی مردم محرومند که بازنده خواهند بود وبرعکس این طبقات فرادستندکه برنده خواهند بود.فرودستان باقدم گذاشتن ازوادی نکبت وفلاکت به وادی انقلاب ودرهم شکستن طلسم نظم حاکم است که زنجیر ازدست وپای می گسلند وبا ورود به متن تاریخ، تجربه وآگاهی پیدامی کنند ودرمتن چنین فرایندی با تغییرشرایط حاکم برخود خویشتن را توانمند می سازند. آنها همه چیز دارند ولی این ها  باید بوجود بیاورند وگرنه  به نقد، جزنکبت وتباهی وعزمی برای تغییر چیزی با خود ندارند. آری جهان نوباید ساخته شود(البته بربسترزمینه هاوظرفیت های بالقوه موجود) وآنچه که وجود دارد متعلق به آنها نیست.
2-مقایسه دو انقلاب ایران ومصرونداشتن نعمت رهبری هم چون خمینی
برای کسی که به مقایسه  واقعه امروز مصربا واقعه مشابه آن درایران 32 سال پیش می نشیند، آیا وجود بحران رهبری و فقدان رهبری چون خمینی نباید خوش آیند بشمارآید!
ازهمین رودرمقایسه  این دورویداد درهمان گام نخست یک تفاوت بزرگ آشکاراست:نداشتن "نعمت" رهبری ی هم چون خمینی درانقلاب مصر. توهم همذات پنداری توده های انقلابی آن زمان ایران با وی، او را ازماه برکشید وبرشانه خودنهاد وازآنجا به تخت قدرت نشاند که ازشاه ستانده شده بود.تفویض خویشتن خویش وگرانبهاترین گوهریک انقلاب! وراست است که انقلاب ازهمان لحظه تهی گشت ونطفه فاجعه به تمامی بسته شد.درنتیجه مهمترین درس تجربه ناکام و شکست خورده مردم ایران باطل شدن این انگاره بود که دیوچو بیرون  رود فرشته درآید.
3-لزوم ایجاد سازوکارمتناسب با ماهیت خودرهان انقلاب
  انقلاب باید سازوکارهای متناسب با ماهیت خودرهان خویش را  بوجود بیاورد وگرنه هرآنچه که هست متعلق به آنها (طبقات فرادست) است ونه ما(نظیربوروکراسی، ارتش وسایرنهادهای مشابه آن).درمقایسه، نقش آفرینان و بازیگران اصلی درمصرجوانان ومردمانی مرکب ازکارگران وزنان ومردانی هستند دستکم فارغ ازجادوی کیش رهبری  که ازماه پا برزمین نهاده باشد ومردمانی توده وارو افتاده درپیش پای او ونه هم چون کنشگرانی آزادوهمبسته که هم خطا می کنند وهم می آفرینند واین درمقایسه با تجربه ما آغازبهتری است.جنبش مردم مصر البته سخنگویان وتجمعات وسازمان یابی وهم آهنگ کنندگان وفعالین و... خود را داردوباید هم بیش ازاینها داشته باشد،اما گرانیگاه اصلی-درمقایسه نسبی- خود جنبش وشهروندان هستند وهمه چیزهای دیگر به مثابه سازوکارآن. به جای آنکه جنبش زائده وتابع سازوکارخود باشد،برعکس این  سازوکار ها هستند که باید تابع جنبش باشند. و  چرا باید بجای تقویت یک جنبش خود رهان وخود گردان ،که با توجه به بستروزمینه های مساعد می تواند به مثابه تلاشی درراستای آلترناتیومردمی خود را بیافریند، تن به قاعده بازی تدوین شده توسط نظام مستقروسپردن قدرت ورهبری به دیگران داد؟ آری این بزرگترین آزمونی است که دربرابرجنبش های مردم برای تحقق یک دموکراسی واقعی، وهرچه مستقیم ترومشارکتی تر،قراردارد.
4-تلاش همه جانبه  برای حفظ ماشین دولتی
بااین وجود هم اکنون تلاش شبانه روزی وبلاوقفه ای درمصروکاخ سفید ودرمقرسایرقدرت های بزرگ درجریان است،تاماشین دولتی ونظام دست نخورده باقی به ماند ومردم را روانه  خانه های خود نمایند وازقضا فشارازبالا به مبارک برای استعفای هرچه زودترباچنین هدفی صورت گرفت.انتقال قدرت وسپردن مسئولیت دوران انتقال دوران "آرامش" به ارتش مصر که دارای پیوند نزدیکی با دولت آمریکا وبا طبقه حاکمه مصراست،هدفی جزحفظ نظام بدون مبارک را ندارد. وحال آنکه درواقعیت هنوزچیزی عوض نشده بجزآنکه سوراخی درستون استبداد برای پیشروی بوجود آمده است
5- پرکردن خلاء قدرت توسط ارگانهای توده ای
بی تردید خلاء قدرت نمی تواند پایداربماند واگرتوسط خود مردم وارگانهای متعلق به آن ها درتمامی سطوح خردوکلان درکارخانه ها،محلات،مدارس،ودرهم شکستن همه نهادهای سرکوب  وماشین دولتی پرنشود، بطوراجتناب ناپذیرتوسط همان طبقه سیاسی حاکم ویا سایرنیروهای ارتجاعی جاخوش کرده درصفوف اپوزیسیون پرخواهدشد.انقلاب برای ماندن ناگزیراست قدم به قدم به جلو برود وازطریق فشار ازپائین،  تمامی نقشه های معطوف به ترمیم و بازسازی ماشین ترک خورده را  خنثی کند. وگرنه دومطالبه بنیادی نان وآزادی هم چنان دورازدسترس خواهد ماند.
6-سه عرصه راهبردی مبارزه ضداستبدادی
یک جنبش ضداستبدادی-مطالباتی برای تعمیق  ودست یابی به اهداف اصلی خود بطوراجتناب ناپذیرمستلزم درگیرشدن درسه حوزه است: درهم شکستن قدرت سیاسی وانحصاری طبقه حاکم با چشم انداز جایگزینی خود حکومتی به جای آن،مقابله باسیاست های سلطه طلبانه قدرت های امپریالیستی  که این مستبدین درنقش کارگزاران آنها عمل می کنند وتغییرمناسبات اقتصادی مبتنی براستثمار به  مناسباتی انسانی وبرابری  طلبانه. گرچه گام اول،با حمله بردژاستبداد سیاسی وایجاد شکاف درآن آغازمی شود اما درآن متوقف نمانده  ومبارزه به عرصه های دیگرهم کشیده می شود.
7- سه گفتمان اصلی ووزن هرکدام
درمصرومنطقه اکنون سه گفتمان اصلی وجود دارند. گفتمان اول گفتمان حاکم است که  بااندکی دستکاری واصلاح درماشین حکومتی موجود،درتلاش است که موقعیت متزلزل وضربه خورده خود را تثبیت کند.گفتمان دوم اسلام سیاسی است که تلاش می کند با فریب وعوامفریبی جاپای خود را درقدرت سیاسی محکم نماید وبالأخره گفتمان نان وآزادی وبرابری اجتماعی  است. گفتمان اخیر گرچه از پایگاه اجتماعی عظیمی،اکثریت بزرگ کارگران وجوانان وزنانی که علیه سرکوب سیاسی واقتصادی(سیاستهای ویرانگرانه نئولیبرالیستی) وبرای برقراری عمیق ترین دموکراسی برخاسته اند برخورداراست،اما درعین حال ازشکاف بزرگ بین این واقعیت اجتماعی و گفتمان متعلق به آن دررنج است.گفتمانی که هم باید شفاف ترشودوهم درپیوند تنگاتنگ با جنبش  درسازمان یابی پایگاه اجتماعی خود بکوشد. شکافی که می تواند هم مورد سوء استفاده گفتمان های دیگرقرارگیرد وهم می تواند
8-گشودن یک جبهه عملی با استفاده ازفرصت بهارانقلاب
شکاف فوق می تواند درسایه بهارآزادی برآمده ازانقلاب وتجربه زنده  توده ها وهمبستگی با سایر مردم منطقه(ازجمله انتقال تجربه حکومت نوع مذهبی درایران) ونیزتجارب سایرکشورهای جهان پرشود.دراین راستا همکاری وایجاد یک جبهه عملی و متحد همه نیروهای متعلق به این گفتمان صرفنظرازتفاوت ها و اختلافات موجود، حول اشتراکات ومنافع عمومی این گفتمان ودربرابرسایرگفتمان ها وبامشارکت وسیع در دیالوگ توده ای، بدورازبیماری متداول فرقه گرائی، ازاهمیت مبرمی برخورداراست.
9- تقویت همبستگی انقلاب مردم مصروایران ومقابله با سودای خاورمیانه اسلامی
دراین میان بی  تردید جمهوری اسلامی نیز-که درفقدان رهبری ی  چون خمینی درمصر می سوزد- ازامواج سونامی جنبش ضداستبدادی درمنطقه و دریکی ازمهمترین حلقات استراتژیک آن درامان نیست. چرا که امواج بحرکت درآمده یک جنبش بزرگ ضداستبدادی،برای مردمان دیگری ازهمان منطقه  که خود با استبدادی حتی هارترواز ازنوع مذهبی درگیرند،بسی الهام بخش است. تأثیرمتقابل تحولات رهائی بخش درایران ومصربریکدیگرازدیرباز از زمان مصدق وجمال عبدالناصر وانقلاب بهمن 57 وجنبش اعتراضی سال 88 شناخته شده است وهیچ کس نمی تواند جلوی آن را بگیرد.چنانکه درطی همین مدت کوتاه اخیرشاهد چشمه هائی ازاین نوع  تأثیرپذیری درهردوسوهستیم. 
رؤیای خاورمیانه اسلامی درنزددولتمردان حاکم برایران،درحکم  پنبه دانه ای است که شترآن را درخواب می بیند.غافل ازآنکه این  شتردرهمان میدان تحریرقاهره پی شد وازپای درآمد!پیام همبستگی جوانان مصری درمیدان آزادی، قلب طپنده انقلاب مصر خطاب به جوانان ایرانی وابرازهمبستگی متقابل شاهد گویائی برآن است.
باید ازر.هدایت سلطان زاده تشکرکرد که بارائه استدلال های خود مواضع خویش ونقدخویش را نسبت به مقاله پیروزی مردم مصرو نعمت بی رهبربودن ارائه داده است. اما علاوه براین درگفتارهائی رادیوئی نقددیگری به گونه ای دیگرتوسط رفیقی دیگرارائه شده است که درادامه این مطلب به نقد آن می پردازم:

 نعمت بی "رهبری" درمصروسر نازنین جوانان!
درهمین رابطه یکی ازرفقا درگفتگو با یکی ازرادیوهای محلی، سخنانی برزبان آورده است که براستی حیرت آوراست:سخنان او چنین است"کسانی که معتقدند که جنبش بزرگ مردم مصرازبرکت سر بدون رهبری موفق به سقوط حسنی مبارک شده است،متأسفانه بدون آنکه خود بخواهند وبدون آنکه بدانند،عملا  فربه شدن دستگاه رهبری دولت امپریالیستی را تقویت می کنند وسرهای نازنین جوانان را به زیرتیغ زنگی مست می برند!"*3.هم اودرگفتاردیگری نعمت فقدان رهبری را درخدمت ارتجاع امپریالیستی عنوان کرده است. درمورد این عبارت شعارگونه وبی محتوا  که هیچ  ربطی به واقعیت ها ندارد وقبل ازهرچیزبه معنای انکار انقلاب جاری ونقش همین جوانان درآن وقیام علیه  نادیده گرفته شدنشان توسط دیکتاتورها-یعنی همان بینشی که این رویکرد نیز حامل آن است، وهم چنین تجسم روح تک صدائی وعدم تحمل صداهای دیگردرکنارخویشتن است ،چه می توان گفت؟
اولا سربدون رهبری دیگربه چه معنا است؟ازشدت عشق به رهبری ودوقبضه کردن آن ظاهرا سرکافی نبود که رهبری هم بدان اضافه شده (رهبری بررهبری)،شاید هم منظور بدنه بوده باشد .البته تشبیه جامعه بشری به پیکرانسان وقائل شدن رابطه سروبدنه بین عناصرآگاه وآحاد جامعه وباصطلاح عوام الناس، قدمت چندین هزارساله دارد وناظربردوگانه پیکرفاقد شعور وفرمانبر وسرحاوی شعورو فرمانده است. اینکه کسی بخواهد درقرن بیست ویکم باهمان درک دوران کهن بیاندیشد وبیاندیشاند، نمایانگرچه چیزی جزجان سختی رسوبات کهن وسلطه گذشته برحال وآینده است؟.ازنارسائی استعاره تیغ وزنجیرمرگ هم بگذریم.
ثانیا تمامی گزارشات عمده  ازتحولات تونس ومصر، که  به سرنگونی حکام مستبد آنها منجرشد،حاکی از وجود یک جنبش خود جوش وبدون رهبری مشخص ونافذ لااقل درخیرش های تاکنونی بوده است واصولا حول آن بین همه روایت گران ازنحله های گوناگون اجماع وجوددارد،چه دولت های امپریالیستی که غافلگیرشدند وچه جمهوری اسلامی که ازخلأ رهبری ابرازنگرانی کرد وسعی کرد آن را پرکند و چه مثلا اخوان المسلمین که تازه چندروزپس ازخیرش جنبش به آن پیوست ویا البرادعی وامثال آن که پس ازاوج گیری حرکت وارد مصرشدند وگزارشگران مستقل هم که جای خود را دارند..واقعیت خود جوش بودن جنبش باحضور جوانان ودانشجویان وبیکاران و.. برهرکسی که حجابی برجلوی دیدگانش نیاویخته باشد و اخباروگزارشات تحولات این رویدادها را بی غرضانه پیگیری کرده باشد امرپنهانی نیست.اینکه کسی بخواهد واقعیت هائی این  چنین بارز را انکارکند وبدترازآن بخواهد،ازبافته های ذهن خود آیه هم  استخراج کند وبراساس آن  باورمندان به آن را به فربه کردن دستگاه رهبری امپریالیستی  متهم نماید(البته نسل امروزهم با این نوع اتهامات نخ نماشده بخوبی آشناست) چیزی جزغوطه خوردن درتوهم خود پرورده  و اصالت بخشیدن  به ذهنیت خویش دربرابرواقعیت ها نیست وصرفا پرت بودن گوینده را به نمایش می گذارد.والبته براساس این حکم ،بیش وپیش ازمن که صدایم شاید به گوش حتی یک مصری هم نرسد،لابد این خود جوانان وزحمتکشان مصری هستند که باحرکات خودجوششان به فربه کردن دولت امپریالیستی یاری رسانده اند!.حتی آنهائی که به ضرورت شکل گیری رهبری تأکید دارند،تااین حد غیرمعقول سخن نگفته  و واقعیت ها را انکارنکرده اند.بطورکلی انقلابهای بزرگ وتوده ای کمترقابل رهبری هستند وسودای رهبری آن توسط یک جریان بخصوص درزمانه ما را باید ازسربیرون کرد.حتی درانقلاب ایران که هنوزازاینترنت وارتباطات سریع وانفجاراطلاعات دودهه  اخیر خبری نبود، قیام بهمن خارج ازاتوریته خمینی صورت گرفت ومدتها طول کشید تاخمینی ویارانش براوضاع مسلط شوند.معمولا دیگران ونیروهای اجتماعی که ازرادیکالیزم انقلابی نگران اند به تکاپوی  سوارشدن برموج انقلاب می افتند،آنهم  برای کنترل آن و نه هدایت انقلاب به مدارج بالاتر.چرا که خود انقلاب واخگرسوزان نهفته درآن،جلوترازدیگران می دود.
نکته سوم، ادعای دراماتیزه شده زیرتیغ بردن گردنهای نازنین جوانان توسط کسانی است که می گویند جنبش خودجوش مبارک را سرنگون کرده است!
ازتمایل  نهفته دراین رویکرد نسبت به دستکاری وقایع براساس میل خویش وازخطای بزرگی که مردم مصر دراقدام خودسرانه سرنگونی دیکتاتوروبدون دستورگرفتن ازرهبری مرتکب شدند بگذریم،اماپرسیدنی است که اولا مگر چندنفردرمنطقه وایران تحت نفوذ این مقاله هستند که خدای نکرده مسئولیت زیرتیغ بردن گردن نازنین جوانان برعهده آن بیفتد! خود محورپنداری ویکسان انگاشتن طوفان درفنجان باطوفان دردریا، دراین ادعا موج می زند.ثانیا اگرمبنای صحت وسقم این ادعاها واقعیت ها وتجارب صورت گرفته باشد،ماجرا درست برعکس است وشیپورازدهان گشادش نواخته شده:واقعیت آن است که جنبش های بزرگ و خودجوش توده ای همواره بزرگترین چالش ها را برای دیکتاتورها بوجود آورده اند وازقضا باکمترین تلفات درمقایسه با اشکال دیگرمقاومت. برعکس هرچه که مبارزات علیه استبداد سازمان یافته تربوده است(وبهمان نسبت کمترتوده ای) وتوسط این حزب وجریان ویا آن رهبر هدایت شده است(بدلیل آنکه قادربه بسیج سراسری نشده) با تلفات بیشتری همراه شده است.نمونه ها بسیارند. مثلا درالجزایرطی یکی دودهه اخیر به رهبری مذهبی ها بیش ازصدهزارنفر-ازهمین جوانان نازنین-کشته شدند.کشتارجمهوری اسلامی درسال 60 دربرابرمقاومت سازمان یافته مجاهدین نمونه دیگری ازاین نوع قصابی است.جنبش ها وقیام های توده ای معمولا بدلیل گستردگی پایه انسجام ماشین حکومتی را بهم می ریزند وبا بسیج افکارعمومی جهان فرصت کمتری به جنایتکاران حاکم می می دهند.حتی نمونه های ویتنام وموارد مشابه که درشرایط متفاوتی صورت گرفته است نشان میدهدوجود رهبری هرگز تضمین کننده سر نازنین جوانان نبوده است. بنابراین گوینده این سخن  برای نجات واقعی گردن ویاسر نازنین جوانان باید فکربکردیگری بکند. شاید هم برسمیت شناختن خود کنشگری آنها-حداقل درهمان حد واندازه اصلاح طلبان که خود را بظاهرهمراهان جنبش می شمارند تارهبران آن-بتواند بابرسمیت شناختن نقش آنها درتصمیم گیری ها وهم چون هرفردیک رهبروهرفردیک رسانه و...- بجای تبعیت کورکورانه، راه حل مناسب تری برای نجات گردن آنها باشد! بطورخلاصه  مسأله اصلی و  علت برآشفتگی این رفقا چیزی جزمخالفت صریح با عدم تفویض قدرت مردم وتفویض عقل وخرد کنشگران انقلاب به "رهبران" نیست.وگرنه آنچه که مربوط به سازمان یابی این خردجمعی و اشکال کارجمعی مبتنی بر خودرهائی وخود کنشگرگری و سازوکارهای مربوط به هم آهنگی و پیشبردکارجمعی است درنوشته من بقدرکافی مورد تأکیدقرارگرفته است. اما درذهنیت انس گرفته به سازماندهی سلسه مراتبی، این نوع سازمان یابی به مثابه "آنارشیسم" جلوه می کنند.درنزدآنان اساسا  بین عناصرآگاه وباتجربه و... ، با توده های کارگر  برقراری رابطه ای  ازنوع دیگر قابل تصورنیست.
درضمن باید اضافه کنم که منظوراز مقایسه های بالا قراردادن اشکال مختلف مقاومت دربرابرهم  نیست،بلکه صرفا برای نشاندادن نادرستی ادعای رفیق گوینده در آژیتاسیون برای حفظ سر نازنین جوانان است.
البته این راهم اضافه کنم که باین شکل مسحور جادوی رهبری شدن ویاین شکل از"آژیتاسیون" متوسل شدن، توسط  مدعیان رهائی وسوسیالیسم لااقل درمیان این بخش ازچپ،در درطی سه دهه اخیرتازگی داشته ورویکرد نوظهورو غریبی است که ظاهرا بی ارتباط با تحولات عمومی چامعه خودمان ورشدجنبش های نوین اجتماعی باسازوکارها وقواعد دیگردرجهان کنونی ودانسته وندانسته نوعی پوست اندازی جدید نیست. همیشه وقتی منطق واستدلال درمیان نباشد،هیاهووالفاظ توخالی مجال  برای جولان پیدامی کند. باورهای نادرست گذشته وسنت ها اگرمتناسب باوواقعیت های نوین جهان کنونی همراه نشوند،متأسفانه حتی نمی توانند درهمان حد واندازه گذشته هم واجد عناصررهائی بخش ومترقی باشند ولاجرم دچارسیرقهقرائی وانحطاط  بیشتری می شوند.( چنانکه اگرزمانی درانقلاب اکتبرلنین ازشعارهمه قدرت به دست شوراها دفاع می کرد،این دست از رفقا امروز ازشعارعدم تفویض قدرت به دیگران(و رهبران) فریادشان به آسمان می رود*2. ضمنا من درهمین جا این رفیق رادعوت می کنم که بجای طرح مواضع مبهم واین گونه عبارت پردازی های بی محتوا وسرسری ،آن را بصورت مکتوب واثباتی و نیز دیالوگ های سازنده ورودررو مطرح کند.بی شک این  شیوه هم دموکراتیک تر است،هم برای شنونده مفیدتر وهم می تواند درخدمت شفاف تر شدن رویکردها  باشد.
امیدوارباشیم که نسیم جنبش ها وانقلابات نسل های تازه، ما کهن اندیشان ازقافله مانده را از چرت سنگین تاریخی بدرآورد!
2011-02-23  04-11-89  تقی روزبه
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com


*1- مقاله ر.هدایت سلطان راده را می توانید درلینک زیرمشاهده کنید

*2- ازجمله مهمترین نکته ای که موجب برانگیختگی این رفقا شده است شعار عدم تفویض قدرت به رهبران وحفظ همه قدرت دردستان توده های انقلابی وارگانهای اقتدارتوده ای درتمامی سطوح خردوکلان است.عجبا! این گفته که خوشبختانه مردم مصر از داشتن نعمت رهبری ی همچون خمینی که مردم ایران قدرت خویش را به او تفویض کردند بهره مند نیستند، چرا باید موجب خشم یک چپ رادیکال گردد؟ مگرنه این است که  این ها ولودرحرف وادعا ازدیرباز جزوالفبای چپ رادیکال وجنبش انقلابی بشمارمی رفته است؟ ومگرجزاین است که بدون آن ازداعیه های چپ رادیکال وضدسرمایه داری چیزی باقی نمی ماند؟. یک باردیگرعباراتی را که درنوشته من موجب برانگیختگی این رفقاشده است مرورکنید تاشاید شماهم هم چون من  شگفت زده شوید:
.... کسی که به مقایسه  واقعه امروز مصربا واقعه مشابه آن درایران 32 سال پیش می نشیند، آیا وجود بحران رهبری و فقدان رهبری چون خمینی نباید خوش آیند بشمارآید
واقعیت اما چیست؟اگرقراربررقابت دراین زمین(مسابقه دررهبری) وگزین آن  وتفویض قدرت به آن باشد......
ازهمین رودرمقایسه  این دورویداد درهمان گام نخست یک تفاوت بزرگ آشکاراست:نداشتن "نعمت" رهبری ی هم چون خمینی درانقلاب مصر. توهم همذات پنداری توده های انقلابی آن زمان ایران با وی، او را ازماه برکشید وبرشانه خودنهاد وازآنجا به تخت قدرت نشاند که ازشاه ستانده شده بود.تفویض خویشتن خویش وگرانبهاترین گوهریک انقلاب! وراست است که انقلاب ازهمان لحظه تهی گشت ونطفه فاجعه به تمامی بسته شد
انقلاب باید سازوکارهای متناسب با ماهیت خودرهان خویش را  بوجود بیاورد وگرنه هرآنچه که هست متعلق به آنهاست ونه ما.درمقایسه، نقش آفرینان و بازیگران اصلی درمصرجوانان ومردمی مرکب ازکارگران وزنان ومردانی هستند دستکم فارغ ازجادوی کیش رهبری  که ازماه پا برزمین نهاده باشد ومردمانی توده وارو افتاده درپیش پای او ونه هم چون کنشگرانی آزادوهمبسته که هم خطا می کنند وهم می آفرینند واین درمقایسه با تجربه ما آغازبهتری است
گرانیگاه اصلی-درمقایسه نسبی- خود جنبش وشهروندان هستند وهمه چیزهای دیگر به مثابه سازوکارآن. به جای آنکه جنبش زائده وتابع سازوکارخود باشد،برعکس این  سازوکار ها هستند که باید تابع جنبش باشند. و  چرا باید بجای تقویت یک جنبش خود رهان وخود گردان ،که با توجه به بستروزمینه های مساعد می تواند به مثابه تلاشی درراستای آلترناتیومردمی خود را بیافریند، تن به قاعده بازی تدوین شده توسط نظام مستقروسپردن قدرت ورهبری به دیگران داد؟
آیا ازمنظریک مدافع گفتمان سوسیالیسم انقلابی نکات فوق ودررأس آن عدم تفویض قدرت به رهبران وتأکید اثباتی برخودرهبری فربه کردن امپریالیسم وزیرتیغ بردن سرنازنین جوانان است  یا آنکه عکس آن واقعیت دارد؟!
*3 -متأسفانه درپیاده کردن فایل صوتی بدلیل نارسائی وخش صدا دربلندگوی من زنگی مست،زنجیرمرگ مفهوم شدکه باین ترتیب تصحیح می شود.(گرچه این ضرب المثل قدیمی ونژادپرستانه ایرانی که بیشتر ناخودآگاه استفاده می شود،موردحساسیت من هست ولازم است که ازادبیات رایج ومصطلح به "موزه ادببات" نقل مکان کند).هم چنین درآغازهمین عبارت بادقت بیشتردرخوانش این نقل قول  برخلاف برداشت اولیه من معلوم می شود که "ازبرکت سر" اصطلاحی است که ربطی به "سر" برای رهبری ندارد.بهرحال ازبابت دواشتباه فوق ازخوانندگان وازگوینده پوزش می طلبم.بااین همه انتقاد به محتوای عبارت فوق هم چنان به اعتبارخود باقی است.  
Post a Comment