Friday, November 18, 2011

جنبش وال استریت،ازتصرف فضا-مکان ها تا فلج سازی سازوکارهای سیستم


جنبش وال استریت،ازتصرف فضا-مکان ها تا فلج سازی سازوکارهای سیستم!

برآمد جدیدضدسرمایه داری بویژه جنبش اشغال وال استریت برای آن ها که آمریکا را دژمستحکم نظام سرمایه داری می پنداشتند و سرمایه داری راپایان تاریخ ونظامی برای همه فصل ها، پدیده ای غیرمنتظره و نامفهوم است.  ابتداتصورمی کردند تبی است که بزودی فروخواهد نشست ولی ناباورانه شاهدگسترش امواج وتکانه های آن درمقیاسی گسترده شدند . جنبشی که توانست درهمین مدت کوتاهی که از حیات آن می گذرد گفتمان مدافعان لیبرال دموکراسی را با چالش ها ودردسرهای زیادی مواجه سازد. باوجود آن که این جنبش هنوزدرآغازراه است اما تا این لحظه دراروپای بحرانی توانسته عملا دونخست وزیر را ساقط نماید...
و درآمریکا نیز تهاجم مجدد نئولیبرالیسم حاررا که توانسته بود درپی شکست نومحافظه کاران وناکامی اوباما درمهاربحران اقتصادی،توسط حزب رقیب جمهوری خواهان وجنبش تی پارتی سراز لاک خود بیرون بیاورد،تاحدی دچار تشتت وسستی کند. گفتمان ساماندهی تولید وامور جامعه برای رفع نیازهای انسان ونه برپایه قانون جنگل، رقابت میان آدمیان و استثمارانسان ازانسان برای تصاحب سود بیشتر، باردیگرجان تازه ای یافت و چرت بسیاری را پاره کرد.مفاهیمی هم چون مبارزه  طبقاتی استثمارشوندگان علیه بهره کشان وعلیه کلیت سیستم حاکم که بزعم آن ها گمان میرفت به واژگانی مهجورو به بخشی ازمباحث درسی مربوط به  تحولات تاریخی سده پیشین در متون دانشگاهی  تبدیل شده است،بار دیگر برپیشانی کلان رسانه های انحصاری بورژوازی جای گرفت و معلوم شد دیگرنمی توان آن را ازطریق نادیده گرفتنش انکارکرد.با این همه باید گفت که مهمترین دست آوردجنبش، خود جنبش وتداوم آن است که منبع الهام بخشی برای فراگیرشدن آن است. ازهمین رو دشمنانش باید به فکرراه های دیگری برای مقابله با آن باشند. وقتی تهدیدها ودستگیری های چند صدنفره روزهای نخست نتوانست این آذرخش را خاموش سازد،برعکس  به ُگرگرفتن آن یاری رساند، به فصل سرمائی دل  بستند که داشت نزدیک می شدبااین امید که تجمع خیابانی  وشبانه روزی درپارک نزدیک به وال استریک را بی رونق کرده وپژمرده سازد. ولی تیراین امیدهم به سنگ خورد و معلوم شد که تاب گرمای برخاسته از مبارزه ومقاومت، بیش ازبرودت زودرس زمستان است. به یمن همبستگی وحمایت های بی دریغ وشوروشوق و امیدهای برانگیخته شده، سرما را یارای درهم شکستن آن نبود وتجمع کنندگان اعلام داشتندکه علیرغم سرمای زودرس به تجمعات خویش ادامه خواهند داد. ازآن پس،باردیگر توسل به زوربرای جمع کردن کمپین ها وپراکندن معترضین به  دسائس وبهانه های دیگر ضرورت یافت. آن ها ظاهرا بهانه ای بهترازبهداشت ونظافت برای تهاجم نیافتند. اما جنبشی که همزاد بحران سرمایه داری بوده وناگزیراست پابه پای آن رشد کند، به رشد وتؤسعه خود ادامه داده  واکنون-پس ازیکماه- نبض جنبش اشغال وال استریت  فقط دروال استریت وپارک نزدیک به آن نمی زند،بلکه هم چنان که سرمایه جهانی است وجهانی عمل می کند وبا پاهای هزارگانه اش درهمه جای جهان حضوردارد،نبض بدیل آن هم همزمان درنقاط گوناگونی درخطه پهناورآمریکا وسایرنقاط جهان می زند. با گذشت هرروز بحران وخامت بیشتری پیدامی کند واشتهای سرمایه های فراملی برای مکیدن بقایای زندگی وتوش وتوان مردمان بیشترمی شود وبهمان اندازه نیزخشم وعزم قربانیان سرمایه افزون ترمی شود.
ازمعضلات ساختاری سرمایه داری
معضل ساختاری سرمایه داری درآن است که دولت- ملت ها قادرنیستند هیولای سرمایه مالی و جهانی شده وبی مرز ورها گشته ازبطری را مهارکنند وهمه قول وقرارها برای تنظیم مبادلات انتقال سرمایه های مالی ومهارآن برروی کاعذمی ماند. برعکس این سرمایه بی مهاروعنان گسیخته است که آنها را درخدمت خود گرفته وبااشتهای سوزان وسیری ناپذیرش کارگزاران خویش را وامیدارد که با تحمیل سیاست ریاضت کشانه به مردم وبی معناساختن هرچه بیشتروجه اجتماعی دولت، مشروعیت ومقبولیت خود دولت را خدشه دار کنند.کارکردی که تاریخا به دولت ها اجازه می داده است تا درکنار کارکرد ووظیفه اصلی حفظ سیطره طبقاتی باایفای برخی وظایف اجتماعی،بتوانند خود را به مثابه نهادی بیطرف و فراطبقاتی برفرازجامعه عنوان کنند وبه برکت آن به ماهیت طبقاتی خود پوشش مناسبی داده  و دوام خویش ونظام طبقاتی را تضمین نمایند.ودقیقا بهمین دلیل دولتهای نئولیبرال باتناقضات ودشواری های ناشی ازتناقض بین وظایف ناشی از نقش دولت –ملت ها با وظایف معطوف به سرمایه های فراملی وجهان گستردست به گریبانند. آنها هم چنین با  کنارنهاده شدن ویا رقیق ترشدن روزافزون وجه اجتماعی کارکرد دولت ها با خشم روزافزون توده های مردم وزحمتکشان نسبت به عملکرد خود مواجه شده اند. امروزه حضور دولت ها با سیمای عریان طبقاتی با زدودن رازآمیزی کارکرددولت ها به منبع عظیمی ازتولید نارضایتی و آگاهی به ماهیت ونقش واقعی آنها تبدیل شده است. ازهمین رو یکی ازپی آمدهای اجتناب ناپذیربحران آشکارشدن بیشتر نقش وماهیت دولت ها به مثابه ماشین سرکوب طبقاتی درمقابل دیدهمگان است.بهمین دلیل دولت های باصطلاح نئولیبرال سرمایه داری که چیزی جزنمایش نقش واقعی وعریان کارکردهای ماشین دولتی نیست، دچاربحران عمیقی شده اند . بحران دموکراسی نیزیکی دیگرازجلوه های آشکاروبسیارمهم آن است.چنان که امروزه تشریفاتی وصوری بودن این دموکراسی وامکان عدم بازتاب خواست ها واراده مردم درآن،همانطورکه درپیشبرد سیاست های  ریاضت اقتصادی دیکته شده توسط سرمایه داران علیرغم مخالفت گسترده مردم دیده می شود، به امری بارزوعیان تبدیل شده است.درچنین بستری است که بیش ازپیش بدیل واقعی این دموکراسی صوری وشیربی یال ودم واشکن خود را دراعمال دموکراسی مستقیم ومشارکتی یابه بیان دیگرخودحکومتی بی شماران بازمی نمایاند. شعاردموکراسی واقعی هم اکنون توسط این جنبش ها نیزبازتاب آن است.
ازتصرف فضا-مکان ها تا فلج کردن سازوکارهای سیستم
نگرانی سرمایه داران ودولتمردان ازآنجا نشأت و وسعت می گیرد که با گذشت هرروزروشن ترمی شودکه این اشغال فقط نمادین نبوده ونخواهد ماند.بلکه برای جنبشی که فریادمی زند"وال استریت را نابودکنیم،بیش ازآن که دنیا را نابودکند!"ویا "سرمایه داری یعنی جنایت سازمان یافته ومرگ برسرمایه داری و...." اشغال درگوهرخود تبلورهم تاکتیک  وهم استراتژی باهدف تصرف فضاها وحوزه های گوناگون جامعه دربیرون ازمجاری وسازوکارهای رسمی نظام وایجاد اخلال درکارکرد آنهاست.این کنش نهفته درمفهوم اشغال وپتانسیل فرارونده درآن است که موجب نگرانی آنهاشده است: رؤیای تصرف فضا-مکان های تصاحب شده توسط سرمایه ازچنگ مولدین واقعی قدرت وثروت. هم چنان که فراخوان اعتصاب عمومی دراوکلند واقدام برای  خواباندن فعالیت یکی از بنادرمهم آمریکا وبرگزاری  تظاهرات گسترده حاکی ازآن است که بین اشغال فضا-مکان ها(ازجمله درنقاط حساس واستراتژیک) وفلج کردن کارکردهای سیستم وسلطه سرمایه،بسیج عمومی،برگزاری آکسیونهای بزرگ وبالأخره اتحاد بین کارگران شاغل وجنبش خیابانی فاصله پرنشدنی وجود ندارد. تظاهرات بزرگ اوکلند، فراخوان اعتصاب عمومی وپیوند جنبش اشغال با کارگران بندر واقدام به اعتصاب وفلج کردن حمل ونقل دراین بندرمهم و برقراری همبستگی بین جنبش اشغال و اتحادیه کارگری و معلمان ودانشجویان تجربه نوئی بودکه نشان ازوسعت پتانسیل نهفته دراین جنبش دارد. هم چنان که دراعتراضات اخیر وال استریت نیزاقدامهائی برای فلج کردن بازاربورس درجریان بودکه با یورش پلیس ودستگیری صدها تن مواجه شد. اعتراضات اوکلند نیز البته با واکنش خشونت آمیزپلیس اوکلند ودستگیری صدها تن ومجروح شدن عده ای  مواجه گشته بود. دراین رابطه باید گفت تبدیل فضا-مکان های اشغال شده به سکوئی برای انتشارامواج اعتراضات گسترده توده ای ازمهمترین چالش های پیشاروی این جنبش محسوب می شود.والبته طبقه سیاسی  حاکم نیزامیدها وبیشترازآن سیاست خود را به میخ کوب کردن این جنبش واعمال فشاربه آن بسته است  تا درطول زمان فرسوده گشته وازرمق بیفتد وبهمین دلیل با حساسیت وخشونت زیاد به هرگونه اقدام وتاکتیک وابتکاری(نظیرراه پیمائی خیابانی یا فلج کردن فعالیت بورس ویا فلج کردن وسائل حمل ونقل و...) برخورد می کند.اساسا نفس بکارگیری خشونت توسط پلیس  و دادن بهانه به طبقه حاکمه برای اعمال خشونت ویا بهره برداری تبلیغاتی ازآن می تواند به فرایند گسترش جنبش وتوده ای شدن آن-که اکنون مهمترین نیازجنبش اشغال را تشکیل می دهد- لطمه وارد کند.گرچه خوشبختانه عموما شاهد هوشیاری جنبش نسبت به این تاکتیک پلیس وطبقه حاکمه و خطرافتادن دراین دام هستیم.ناگفته نماند که دربرخورد با جنبش اشغال درمیان طبقه حاکم نظریکسانی وجود ندارد. بخشی ازطبقه حاکم که بی مهاربودن سرمایه مالی وبانکها دربورس بازی را خطری برای نظام و کلیت طبقه حاکم می دانند وزورشان هم به کنترل وانتظام بخشیدن به عملکرد آن نمی رسد،بی میل نیستند که بابهره گیری  ازفشارجنبش، رقبای خویش را به رعایت ضوابطی ولواندک دراین مورد وادارسازند. یکی ازآن ها نظارت برعملکرد تحرک ودادوستدهای سرمایه مالی وبانکی ونیزاخذ مالیات  ازآن برای تأمین بخشی ازهزینه ها وکاهش بحران بدهی دولت هاست.   
دومشخصه مهم جنبش
 درنوشته های دیگربه شماری ازمهمترین  مشخصه های جنبش های نوین ضدسرمایه داری  وازجمله دومشخصه بسیارمهمی که به گمان من به کل این پارادایم جدید تعین می بخشد اشاره کرده ام.این دومشخصه عبارتند از مبارزه علیه سیستم (سرمایه داری) ازیکسو ونقش آفرینی استثمارشوندگان به مثابه سوژه های خود رهان. دروجه نخست هدف قرارگرفتن  تولید درخدمت رفع نیازهای انسان های آزاد و همبسته است که باید جایگزین تولید برای کسب سود هرچه بیشترگردد. ودروجه دوم ماشاهد عروج و ظهور فاعل تاریخی تازه ای به مثابه  حزب بی شماران وخودرهاکنندگان هستیم  که خود را دربرپاکردن مجامع عمومی خود بنیاد دربیرون ازسازوکارهای نظام حاکم و اعمال دموکراسی مستقیم ومشارکتی و سازمان یابی غیرهیرارشیک وافقی متبلور می کند.
جنبش وال استریت ودردسرهای  گفتمان لیبرال دموکراسی وطنی
بی تردید جنبشی با چنین مشخصات برای مدافعان ایرانی گفتمان لیبرال دموکراسی،که تا دیروز سرآمد و یکه تازمیدان می پنداشتند و دوآتشه ترازخودسرمایه داران غربی ازنظام سرمایه داری و نئولیبرالیسم  دفاع می کردند ومی کنند، دردسرآفرین شده ورؤیای خوش آنان را آشفته کرده است.  مثلا یکی ازمدافعان دوآتشه بازارآزادآقای شاهین فاطمی درگفتگوبا بی بی سی می پذیرد که دفاع اوازنظام بازارآزاد  درفضای امروز عجیب وخنده داربنظرمی رسد !.
به پاس خدمت بی شائبه به چنین گفتمانی توسط لیبرالها واصلاح طلبان ایرانی بود که جایزه نیم میلیون دلاری تئوریسین نئولیبرال میلیتون فریدمن را به گنجی اهداء کردند.
جالب است که بازتاب این جنبش دررسانه ها ونوشته های متعلق به این نئولیبرالهای وطنی حتی ازهمان مطبوعات غربی هم مجال کمتری برای بروزپیدامی کند.چرا که آن ها اساسا تازه به دوران رسیده های داغ ترازکاسه هستند که حیات سیاسی وگفتمانی خود را براساس ایمان به کرامات سرمایه داری بنانهاده اند. پس ازمدتی خموشی ودرلاک خود رفتن اخیرا نویسندگان ونظریه پردازان جنبش سبز ویا سایررفرمیستهای طرفدار پروپاقرض گفتمان لیبرال دموکراسی قلم بدست گرفته اند تا با تخطئه این جنبش واین که گویا اصلا ماهیت  ضدسرمایه داری ندارد بلکه تنها خواهان رفرم هائی درنظام کنونی است وهیچ اثری ازمبارزه طبقاتی وسوسیالیسم ونظایرآن درخواستهایشان وجود ندارد،به ما اطمنیان دهند که سرمایه داری هم چنان قرص ومحکم وپایداردرسرجای خوداست وبدیلی جزخودش ندارد. نشریاتی چون روزانلاین ویا نویسندگانی چون کاظم علمداری درسایت مدرسه فمنیستی ودهها قلم بدست مشابه آنها،سوای نظریه پردازان اصلی نئولیبرال درداخل کشور تلاش می کنند که این جنبش را به مثابه رفرمی درچهارچوب سرمایه داری فروبکاهند.
این واقعیت دارد که دراتمسفرایران پژواک این جنبش جهانی به دلایل معینی هنوز بویژه درمیان نسل جوان ضعیف است وباچالش های معینی روبروست. چراکه اولا جمهوری اسلامی درتمامی طول حیات خود(واکنون نیزدررابطه با بحران سرمایه داری وجنبش وال استریت) با تبلیغات گوبلزی و مشئمزکننده و سوءاستفاده ازشعارهای باصطلاح ضدامپریالیستی وضد سرمایه داری گوش فلک را َکرکرده است تا با فریب افکارعمومی وزحمتکشان درداخل وخارج خویشتن را ازانزوای شدید نجات دهد. وثانیا اصلاح طلبان ولیبرالها درتمامی عمرحکومت اسلامی همواره به کمک آن شتافته اند.آنها باوجود عِلم به سیاست های راست روانه رژیم، با پاشیدن خاک به چهره حقیقت،بسهم خود برطبل توهم  ضدسرمایه داری وسوسیالیستی بودن رژیم کوبیده اند. وهمه این ها درحالی است که نه فقط جمهوری اسلامی به سیاست نهادهای مالی جهانی ازدیربارلبیک گفته وباطیب خاطربرتعدیل اقتصادی وخصوصی سازی وحذف حمایت های اجتماعی دولت پرداخته  وبارها نیزازسوی صندوق جهانی مورد تشویق قرارگرفته است، بلکه علاوه برآن این حضرات هرگز بروی مبارک نیاورده اند پس چرا رژیم جمهوری اسلامی ازهمان فردای به قدرت رسیدنش مبادرت به بگیروبه بند و قلع وقمع طرفداران واقعی سوسیالیسم ومخالفان سرمایه داری وکشتاروقتل آنها کرده است(که البته اصلاح طلبان نیز درآن سهیم بوده اند). نتیجه چنین تبلیغات وتوهم افکنی ها درذهن نسل های جدید وبی اطلاع ازجنایت ها وعملکرد واقعی رژیم، درکنار تبلیغات مسموم رسانه های وابسته به قدرت های سرمایه داری، آن شده است  که جمهوری اسلامی که درحقیقت  تجسم یکی از هارترین نمونه های  نظام سرمایه داری است با پناه گرفتن درپشت منازعات مسلکی وشکاف های درونی فراکسیون های  بورژوازی،بتواند خود را به مثابه مخالف نظام سرمایه داری دراذهان نسل های جدید جاانداخته  وضدیت با خود را درعین حال به ضدیت ویا دستکم بد بینی نسبت به رویکرد سوسیالیستی وبرابری طلبانه تبدیل کند.دروجه بیرونی هم تلقی این جوانان از روسیه وچین به مثابه کشورهای سوسیالیستی-که چیزجزسرمایه داری هارترنیستند- مزید برآن شده وموجب شکل این گیری  این تصور شده که گویا جمهوری اسلامی وسوسیالیسم و سرکوب، خویشاوند یکدیگرند.البته درشکل گیری چنین انگاره ای درمیان جوانان  نباید نقش خائنانه چپ رفرمیست  درسالهای نخست انقلاب  را درهمکاری با رژیم وفراهم کردن دستاویزبرای دشمنان سوسیالیسم نادیده گرفت.وحال آن که رژیم گرچه خود را درشعارهای گوبلزگونه اش ضدسرمایه داری می خواند،اما بوی گند فساد وسرکوب کارگران ونیروهای چپ ،نظیر تنظیم قانون کارجدید برای بردگی بیشتر کارگران و... همه و همه ماسک  فریب وریا را ازچهره اش کنارمی زند.(همانطورکه حمایت ازجنبش اشغال وال استریت را برای تشکل های کارگری وفعالین کارگری ممنوع کرده است). در ضدسرمایه داری بودن" جمهوری اسلامی همین بس که برطبق گزارش جدید یکی ازنهادهای وابسته به سازمان ملل، ضریب جینی که ناظربرمیزان نابرابری های اجتماعی وچگونگی توزیع ثروت درکشورهای جهان است، درجمهوری اسلامی معادل 38،50 درصد محاسبه شده است که به مراتب وخیم ترازمصرواردن ولبنان بوده ویکی ازنابرابرترین ها درمنطقه خاورمیانه است!   
جنبش اشغال وال استریت وبرخی کلیشه های چپ
البته نگاه های کلیشه ای - سنتی ونخبه گرای بخشی ازچپ ها نیز مشخصات جنبش های نوین را که بارسوبات ذهنی آنها تطابق ندارد برنمی تابند و آن را جنبشی می دانندکه بدون درک اهمیت  وتمکین به نقش بی بدیل  حزب پیشاهنگ وانقلابی ونقش رهبری و سازمان یابی مبتنی بر اتوریته وسلسه مراتب فرماندهی، ناقص الخلقه محسوب می شوند. آن ها درواقع درحکم پیکربدون سر ویا گله بدون چوپانند که نصیبی جزطعمه گرگ شدن درکمین آن ها نیست. تصورخردجمعی و"خود رهبری" وسازمان یابی خارج ازتعاریف  جامعه طبقاتی برای آنها ناممکن است.تقسیم کارنهادی شده بین نخبگان وعوام الناس واقتباس والگوبرداری از تاروپود های قوام دهنده جامعه طبقاتی به غریزه ثانوی آنها تبدیل شده است. برای  آن ها زمین همانگونه دیده می شود ثابت است وخورشید سیاره زمین ومحل اسکان ما محسوب می شود. برای آنها تصور ترکیب نوینی ازآگاهی وپراتیک که مبتنی برسلسه مراتب ومناسبات عمودی ورهبری کننده ورهبری شوند نباشد بسی دشوار است وآن را به معنی نفی سازمان یابی می تلقی می کنند. سازماندهی درنزدآن ها تنها دراشکال سنتی وبراساس اطاعت وانقیاد معنا دارد (ولاید ازنوع اطاعت آگاهانه اش!) که البته جامه ای تنگ و تنگ وفلج کننده  برای نقش آفرینی انسانها(واعضاء) به مثابه سوژه های خود رهان است. وحال آن که وقتی گفته می شود کارگران برای ازدست دادن چیزی جززنجیرهای خود را ندارند، به معنی رهائی از تمامی قیدوبندهای جامعه طبقاتی، ازمناسبات تولیدی مبتنی براستثمارتا رهائی اززنجیرهای ایدئولوژیک وتا مناسبات مبتنی بر سلسه مراتب جامعه طبقاتی وقوام دهنده آن است که کارگران با عبورازآن ها قادربه درهم شکستن نظم  طبقاتی می شوند. دراین رویکرد انقیاد طبقاتی درنظام سرمایه داری ورهائی ازآن چندبعدی است:نه فقط توسط مناسبات کارمزدی واستثماراقتصادی نیروی کار،بلکه هم چنین توسط ایدئولوژی،گفتمان ونیز ساختارهای هیرارشیک وسلسه مراتبی که هم چون تاروپودی تک تک استثمارشوندگان را درچنبره خود اسیرومنقاد ساخته است. ولاجرم مبارزه برای خروج ازمدار سرمایه داری مستلزم مبارزه درهمه عرصه های فوق است. یکی ازاین نوع سنت گراها درگفتار رادیوئی خود پیرامون جنبش وال استریت در مقایسه آن با جنبش اعتراضی کارگران فرانسه نتیجه گرفته است  که فرانسه به آن نیازندارد! بی تردید این یک قیاس مع الفارق بوده واساسا درتقابل قراردادن مبارزاتی که منعکس کننده سطوح وکیفیات متفاوتی ازمبارزه طبقاتی کارگران وزحمتکشان است نادرست می باشد. چراکه جنبش اعتراضی کارگران فرانسه یک جنبش مطالباتی ودرون سیستمی کارگران فرانسه دربرابر تعرض دولت به حقوق آنها بویژه افزایش سن بازنشستگی بوده است، وحال آن که جنبش وال استریت با آماج قراردادن نظام سرمایه داری وبطوراخص سرمایه مالی وبانکی، ابعاد جهانی آن، ویژگی فراسیستمی  وترکیب متنوع شرکت کنندگان وداشتن پتانسیل تداوم اعتراض ونظایرآن بیان کننده کیفیت دیگری ازمبارزه علیه نظام سرمایه داری است.بی گمان جنبش کارگران فرانسه برعکس ادعای فوق، درآمیزش وپیوند با جنبش ضدسرمایه داری می تواند ازمداربسته مبارزات درون سیستمی واتحادیه ای که دهها سال است این مبارزه را درمحدوده خط قرمزهای بورژوازی نگهداشته است  بیرون آید وبه نوبه خود با کاربست تجربیات خویش به آن یاری رساند. یا درنمونه ای بخشهائی که تجربیات گذشته  جنبش سوسیالیستی برای آنها جنبه کلیشه ای وآئینی پیداکرده است، درست درشرایطی که ما با طلیعه مبارزات ضدسیستمی ومبتنی برسازمان یابی افقی(اشکالی ازسازمان یابی متناسب با اعمال دموکراسی مستقیم ومشارکتی) مواجه بودیم،هم چون خروس بی محل شروع به ستایش ازسازماندهی های عمودی ومرزبندی با سازمان یابی های افقی کردند! درحالی که پیشتر همین ها با پذیرش تنوع در سازماندهی هیچ وقت این گونه اشتیاق به مرزبندی های ذمخت درادبیات سیاسی خود نداشتند.درواقع آنها با گیج سری وبیگانگی کامل با ماهیت تحولات درشرف وقوع، با برآمد این جنبش ها غافلگیرشدند! براستی  تحولات یکی دوسال گذشته بروشنی نشان دادند که کدام یک ازاین ها پیشتازند؟: جنبش ها یا این فرقه های مدعی پیشاهنگی؟ ناگفته نماند توسل به این گونه خط کشی ها ومرزبندی ها متأسفانه نه نشأت گرفته ازنقد واقعیت های عینی جنبش مبارزه طبقاتی بلکه ازنیازهای درونی وبیرونی این گونه فرقه ها به خط کشی و مرزبندی های مصنوعی وهویتی اشان  سرچشمه می گیرد.درنمونه دیگری ازاین نوع رویکردها دریکی دیگرازاین گونه جریان ها شاهدیم که  ضمن اذعان به اینکه جنبش های خودجوش می توانند موفق به سرنگونی حکومتهای مستبد گردند(هم چون نمونه مصروتونس) وضمن تصدیق پاره ای ازویژگی های این جنبشها نظیراعمال دموکراسی مستقیم ومبتنی برمجامع عمومی وفقدان رهبری ونظایرآن،اما آن ها رانه نقطه قوت بلکه نقطه ضعف می پندارند و خاطرنشان می سازند که بدون دست یابی به حلقات مفقوده ای چون تحزب و رهبری و... آینده ای برای آنها متصورنیست.غافل ازاین که اولا مختصاف فوق بخشی ازهویت وجودی این جنبشها وعصاره وتبلورتجربیات وپیشرفت های جوامع بشری است وبنابراین نه ازسرنقص وضعف آن.بهمین دلیل تنها می تواند با غنابخشیدن به هویت خود وترمیم ضعف های خویش درراستای خودرهانی حرکت کند وثانیا ازنظرعملی نیز تعیین سرورهبرواین که کدام حزب وفرقه شایستگی آن را دارد به معنی گشودن جنگ هفتاد ودوملت(فرقه) وآغازتجزیه های متوالی است که چپ سنتی دقیقا بهمان دلیل پژمرده و زمین گیروسترون شده است. بنابراین تلاش درآن سمت وسو حاصلی جزتزریق سترونی واشاعه تشتت ندارد. آگاهی مشخص وواقعی چیزی نیست که ازبیرون جنبش به آن تزریق شود. آگاهی ازپراتیک اجتماعی ودرحین تغییرجهان وبناکردن جهانی دیگر، تغییر هم خود سوژه ها وهم جهان وشرایط حاکم برآنها بدست می آید.ازاین رو برای دست یابی به آن چاره ای جز خیره شدن به تجربه زنده و به کارگیری خردجمعی ناظربراین پراتیک نیست. البته بهره گیری ازهمه تجربیات گذشته وهمه پتانسیل ها دربسترغنا بخشیدن به هویت این نوع جنبشها جای پراهمیت خود را دارد وهرکس وجریانی می تواند دراین راستا بسهم خود بکوشد. همان طورکه مارکس خاطرنشان ساخته است "نقطه عزیمت تئوری وتحلیل تنها می تواند واقعیت های اجتماعی باشد. نقطه عزیمت ازاصول  بجای حزکت از این واقعیت های اجتماعی چیزی    جز تباهی و تلاشی تئوری نیست. (نقل به معنا)  "

کلیشه دوگانه خودجوشی وآگاهی
 وکلام آخر، این واقعیت دارد که باجنبشی نوین و درحال شدن مواجهیم  که هنوز باکاستی ها،سؤالات وابهامات مهمی مواجه است. درکشاکش مبارزه طبقاتی پیروزی تضمین شده ویا بدیل حاضروآماده وجود ندارد وراه پیشروی بسی طولانی وپرازسنگلاخ است وهرجنبش نوینی ضمن درهم شکستن شماری ازموانع بازدارنده و کلیشه شده وگشودن بن بست ها  وارائه افق ها وحال وهوای جدید،درعین حال پرسمان های جدید و بی شماری را درمقابل خود می نهد.بدیل ها وجود ندارندکه گویا توسط اندیشه ورزانی  نابغه قابل کشف باشند.برعکس بدیل را باید ساخت وایجادکرد وازهمین امروزدرمتن پراتیک اجتماعی ودست بکارتغییرجهان شدن.ازسوی دیگر طبقه حاکم نیز باتمامی نیرو وترفند ها وامکاناتش دست بکارمنحرف کردن وفریب دادن وسرکوب جنبش است. طبیعی است که درچنین وضعیتی وجود افت وخیز وارتکاب به خطا واقعیتی اجتناب ناپذیرخواهد بود.هیچ اندیشه  طلائی و آگاهی پیشینی برای جنبش های نوین وجود دارد، مگرآن چه که از شرایط ومراحل نوین پوست اندازی نظام سرمایه داری وبا تکیه بردست آوردهای فنی وتولیدی جدید ودرانطباق با تغییرات کمی وکیفی عظیمی که درترکیب نیروهای محرکه جنبش انقلابی وضدسیستمی بوجود آمده است وبهره گیری ازتکانه های بزرگ بحران که موجب ایجاد شکاف و ضعف اقتدارسرمایه ودولتهای آن شده است،بیرون به تراود. همانطورکه اشاره شد ازگذشته می توان درس گرفت اما آنها نمی توانند جایگزین واقعیت های متحول امروزی بشوند.بی شک جنبش های جدید  اگرنتوانند به بهترین وجهی عمل اجتماعی معطوف به ایجاد جهانی دیگر وآگاهی را باهم درآمیزند، نخواهند توانست گام های لازم برای پیشروی را بردارند. واقعیت آن است که تاهمین جا هم پیوندمناسبی بین جنبش اشغال ودانشجویان و روشنفکران ونظریه پردازان وبخش های آگاه جامعه هم چون استادان دانشگاهی و...بوجود آمده است که باتوجه به امکانات ارتباطی وگردش اطلاعات در جهان امروز امید به تقویت هرچه بیشترخردجمعی می رود.دراین مورد بخصوص باید یکی ازکلیشه های جان ساخت را که برطبق آن گویا جنبش خودجوش وخودفرمان به معنی تقابل جنبش خودبخودی وآگاهی وبی نیازی جنبش ازآگاهی وتجربه است،یعنی دوگانه خودجوشی وآگاهی را باید کنار نهاد. برعکس درجهان امروزبویژه بدلیل انقلاب فنی اطلاعاتی وغنای ترکیبی نیروهای تحث استثماروسرکوب سرمایه وجنبش های برخاسته ازآن،این دوگانگی وجود خارجی ندارد.درحقیقت مسأله برسرنهادی نکردن رابطه باصطلاح عنصرآگاه وعنصرخودجوش ویابدنه ورهبری است وگرنه این دوجابجا درکنارهمدیگرند.مسأله مهم ناظربرچگونگی پیوند بین آنهاست به نحوی که بازتاب دهنده ویا بازتولید کننده شکاف های موجود جامعه طبقاتی توسط جنبشی که داعیه مقابله با تبعیض طبقاتی را دارد نگردد.ضمن آنکه آگاهی واقعی وانقلابی متناسب با چگونگی تغییرجهان تنها می تواند ازبسترپراتیک اجتماعی متناظربا آن وازطریق خردجمعی ودرحین حرکت برخیزد. اگرهمه نوابغ جهان هم دراین تجمعات جمع شوند، ابتدا به ساکن هیچ کس راه حل معجزه آسائی درچنته خود ندارد و راه های واقعی ونوین را تنها خودجنبش می تواند درعمل اجتماعی ومبارزاتی خویش بگشاید ونظریه پردازان تنها می توانند ازاین واقعیت های اجتماعی الهام گرفته و درمشارکت با کنشگران پاسخ های لازم را دریابند.تئوری اگربخواهد تئوری راه گشا باشد لزوما باید برخاسته از عمل اجتماعی و واقعیت های درحال انکشاف باشد. چراکه  پاسخ های راه گشا  تنها می تواند برمبنای مختصات بنیادی وتقویت آن به مثابه جنبش سوژه های خودرهان بدست آید.و البته چنین رویکردی با ایده بنیادی مارکس که برآن بود جهان نوین و امررهائی وساختن نظام و مناسبات کمونیستی تنها بدست خود کارگران ممکن است، انطباق دارد. وآن چه هم که درجنبش های جدید ضدسرمایه داری امید آفرین است،وجود خمیرمایه وعناصر نیرومندی از خودرهانی و سوژگی بی شماران درآن است.
Post a Comment