Monday, July 16, 2012

 

یک استدلال و هزار اما و اگر

نگاهی به فقر استدلال بدیل سازان!                                                                         

انباشت مطالبات بی پاسخ مانده و تعمیق بحران همه جانبه جامعه ایران باعث شده است که از یکسو جنبش ضد استبدادی- مطالباتی بسرعت از اصلاح طلبان و دخیل بستگان به حکومت سراسرپوسیده و مرمت ناپذیراسلامی فراتررفته و خواهان سرنگونی و العاء کلیت نطام موجود باشد و ازسوی دیگربدلیل تشدید سرکوب ها نتواند با آهنگ لازم و متناسب با نفی رژیم، به ایجاد سازوکارهای خود رهان و خود بنیاد لازم برای برپائی  بدیل متقابل مبادرت ورزد. شکاف بین دو روند فوق و بطور اخص افول جنبش سبز که تبلورتضاد فوق بود، خلأی را بوجود آورده است که جریانات و بازیگران جدیدی که قائل به کمترین تکان و تغییرات صرفا صوری و بدون دست بردن به ریشه ها هستند، به سودای موج سواری برروی امواج جنبش ضداستبدادی -مطالباتی مردم بیفتند. بی تردید اگرخلأ فوق بوسیله شبکه ها و سازوکارهای مستقل وخود رهان مردمی و استوار بر آگاهی تاریخی آنها پرنشود، همواره این خطر وجود دارد که بوسیله و اپسگرایانی ازنوع باصطلاح مدرن پرشود. آن ها درحالی که چهره خود را بامشتی شعارهای سطحی رنگ ولعاب می دهند و بخشی از جمهوری خواهان شرمگین نیزبه صفوف آنها پیوسته اند، بازگشت به نظام دوره پیش ازانقلاب بهمن را موعظه می کنند. تجربه تحولات تاریخی نشان می دهد که روند تکامل و تکوین جوامع به شکل خطی نیست بلکه چه بسا با جهش های منفی و واپسگرایانه همراه است. ظهورمجدد ناپلئون درتحولات تاریخی فرانسه و یا از گوربرخاستن حکومت ولایت فقیه درایران، یکصدسال پس از انقلاب مشروطه، از نمونه های تیپیک این گونه جهش های منفی است.

جامعه ایران هم استبداد ازنوع نظام سلطنت موروثی و هم از نوع ولایت فقیه اش را تجربه کرده و هردو اینها علیرغم جان سختی اشان به گذشته تعلق دارند و جایشان درموزه تاریخ است. گرچه مردم درانقلاب 57 با قیام گسترده و بی سابقه خود نظام سلطنت را بگورسپردند، اما واقعیت آن است که واقعه مزبور تسویه حساب ناقص و نیم بند با شکلی ازسلطنت بود و نه با بن مایه و گوهراصلی هرگونه استبداد وسلطه طلبی. ازاین رو شکل دیگری ازسلطنت- این بار از نوع فقاهتی- والبته به مراتب بدتر از نوع موروثی وکمابیش سکولارقبلی- جایگزین آن شد. درطی این مدت جنایت ها وعملکردهای فلاکت آفرین حکومت اسلامی آن چنان بوده است که واپسگرایان ازنوع سلطنت موروثی ظاهرا احساس روسفیدی کرده و با برخاستن ازمدفن تاریخی خود بفکر صید مقصود از آب گل آلود افتاده اند. گوئی که مردم ایران ناچارند که  همواره بین گزینه های بد و بدتردست به انتخاب بزنند وهم چون سیزیف که مغضوب خدایان یونان بود، محکوم به حمل دائم ومکرر باری سنگین به نوک قله هستند. همانطور که اشاره شد مسیرروندهای تاریخ بصورت پیوسته و خطی نیست بلکه بدلیل وجود گسست بین دو روند نفی  و اثبات و تحت شرایط توازن قوای معینی، همواره خطر تحمیل گذشته با تکیه بر بقایای پایگاه اجتماعی متعلق به لایه ها و اقشارسنتی و واپسگرا و رسوبات فرهنگی آنها وجود دارد. البته ظهور و حدوث جهش های منفی دربستربالنده و پیش رونده تاریخی که توسط انسان ها آفریده می شوند، امرطبیعی نبوده و نوعی زایش معیوب است. لاجرم اگر در بارنخست وجه تژاژیک آن ها برجسته است، اما در بار دوم عموما وجه کمیک آنها غالب است که سبب می شود عروج و افولشان بصورت مضحک و ناپایدار و حتی گاهی تماشائی باشد!. چنانکه درمورد حکومت صدروزه ناپلئون پناپارت اول چنین بود. به طعنه می توان گفت که  گاهی تاریخ ناچارمی شود برای دفن کامل جریانانی که زمانشان سپری شده و لی جان سختی می کنند، با احضارمجدد آنها  به روی صحنه تاریخ، این مهم را بانجام رساند.

ناکامی و انقلاب بزرگ بهمن 57 (که محصول همان عدم تعادل بین وجوه نفی با وجوه اثباتی درجنبش ضداستبدادی ورهائی بود)، حاوی درسهای بزرگی برای پیشروی های بعدی واجتناب ازچالش های آن است: یکی ازمهمترین آنها خوردن مهرباطله بر انگاره فراگیری بود که مطابق آن گویا "چو دیو بیرون رود فرشته درآید". دراین آزمون بزرگ معلوم شد که دیو فقط منحصر به یک شکل و یا فرد معین نیست و چه بسا رفتن دیوی با فرود آمدن هیولای حتی مهیب تری همراه باشد. دومین درس مهم ابطال جادوی شعاراتحادهمه باهم بود که بسترمناسبی برای باززایمان مولودهای معیوب است. این شعار درانقلاب بهمن نتیجه ای جز خلع سلاح اردوی مدافعان واقعی دموکراسی و خودحکومتی مردم، وغفلت ازاهمیت  سازمان یابی  و صف آرائی  مستقل آنها نداشت. سومین درس بزرگ، غفلت از افشای ماهیت نیروهای واپسگرا و سلطه طلب و ضرورت فوکوس کردن برروی آن ها بود که درمتن جنبش ضداسبتدادی ورهائی، در دخمه ها وحوزه ها و باورها و بقایای مناسبات کهن جا خوش کرده و با اتکاء به امکانات مالی و نهادها و باورهای مذهبی و حمایت بی دریغ بورواژی سوداگر و قدرت های خارجی، دارای توان بالای موج سواری بودند. و بالأخره باید به چهارمین درس مهم اشاره کرد که همانا، فرقه گرائی و عدم همکاری نیروها و جریان های  ضداستبدادی و مدافع رهائی پیرامون اشتراکاتشان برغم اختلافاتشان، و بسنده کردن به مقاومت های منفرد و پراکنده بود.

امروزه  برخی جریانات لیبرال- رفرمیست که تا دیروز به جنبش سبز دخیل بسته بودند از جای دیگری سر درآورده اند: درتلاش برای پیوند با مدافعان نظام سلطنتی و جلب حمایت فعال دولتهای بزرگ برای شکل دادن به آلترناتیو مطلوب خود. درنگ براستیصال و تاریک اندیشی آن بخش از باصطلاح جمهوری خواهانی که برای آزمون بخت خویش و دست یابی به دموکراسی بی یال واشکم اشان، به نظام های موروثی و کهن، آنهم پس ازسرنگونی آن  توسط قیام توده ها  و درعصر اطلاعات و تحولات پرشتاب جهان کنونی دخیل می بندند، خارج ازبحث این نوشته است. اما آنچه که دراین نوشته کوتاه فوکوس می شود، فقراستدلال این حضرات در بسته بندی اندیشه های خود و آذین بندی آن است. گوئی رابطه معکوسی بین فقر استدلال با دخیل بستن به  نهادهای واپسگرا و معطوف به گذشته وجود دارد و گویا اساسا دراین رویکرد هرگونه انتقاد وپرسش گری می تواند برتقدس و شکوه و فرهیختگی تاج همایونی خدشه وارد سازد. اما جالب تر ازآن، کاسه داغ ترازآش شدن این پهلوان پنبه ها در دفاع از نهاد سلطنت وشخص رضا پهلوی است، چنانکه با بیرون کشیدن شمشیرو سپر و کلاه و افکندن حمایل بردوش خود گوئی دارند از ناموس اشان دفاع می کنند!. این روزها شاهد مقالات و نوشته های متعددی هستیم که توسط این نوع از عناصررنگ عوض کرده و یا جمهوری خواهان شرمگین و کاسه داغ ترازآش در باب دفاع از اتئلاف  جمهوری خواهان با سلطنت طلبان نگاشته می شود. ازهمان قماش جمهوری خواهانی که رضاپهلوی در گفتگوئی اعلام کرد که هفت تن از مشاوران رده اول او را تشکیل می دهند!. گرچه نیازایشان به مشاورانی ازجمهوری خواهان شرمگین برای تطهیر و اعاده حیثیت از سلطنت سرنگون شده و برخاستن ازمدفن تاریخی قابل درک است، اما  بهمان اندازه نیاز این جمهوری خواهان درخدمت گذاری بی شائبه اشان به سلطنت و نقش آن دربرپائی  نظام جمهوری اشان غیرقابل درک است.

بیراهه نرویم! مسأله ما فوکوس کردن به فقراستدلال این حضرات در وانفسای دفاع از خود وبدیل مورد نظرشان  بود:
 یکی ازآنها اخیرا درمطلبی که درخبرنامه گویا نگاشته بود، مشخصا مجتبی واحدی را که خود ازبازیگران برکشیده  و تازه به دوران رسیده توسط مدیای متعلق به این کمپ است و نشان داده است که  آماده هرگونه زد و بندهم می باشد، تهدید به کشاندن  به دادگاه کرده است!. اتهام او توهین و اهانت به رضاپهلوی است و درصورتی که پوزش خواهی صورت نگیرد وکلاء وی آمادگی دارند تا  او را  مطابق قوانین ایالتی محل سکونتش درآمریکا به دادگاه بکشانند. البته پیش ازاو خود رضاپهلوی نیز بطورضمنی درگفتگوئی افرادی را که به او تهمت می زنند، مثلا پیرامون اموال و ثروت های ارث برده ازپدرش پرس وجو یا چون وچرا می کنند، تهدید به شکایت و کشاندن به دادگاه کرده بود( ناگفته نماند که پس ازاین باصطلاح چرب گیری، نوریزاده درتقش محلل برای رفع کدورت و آشتی بین آن ها وارد گود شد). یکی دیگر از مدافعان دیرین و دوآتشه رضاپهلوی، اقای احمد وحدت خواه است که اخیرا درخبرنامه گویا مطلبی با عنوان یک شاهزاده و این همه امام زاده* درج کرده است. اونوشته است :
در حالیکه خود رضا پهلوی هیچگاه موضوع شاهزادگی و نماد نیروهای مشروطه خواه بودن خود را که اموری غیرقابل انکار هستند مبنای حضور در این عرصه مبارزاتی نکرده و جز به همبستگی ملی برای ساختن ایران آزاد و آباد فردا تکیه نمی کند[البته نسل ما با مصائب این نوع یقین ها و  مکاشفه های درونی درتجربه انقلاب بهمن و ادعاهای خمینی یا همان فرشته ای که درفردای قدرت به دیوی جنون آسا تبدیل شد خوب آشناست] تنی چند از مدعیان قدیمی و تازه بدوران رسیده از چپ و راست او را به این امور ثانوی و بازخواست های غیر منصفانه می کشانند و آخرین آنهم داستان مصاحبه بامجله فوکوس است که اگر کسی آن را ندیده و نخوانده باشد گمان می برد که امروز ایران ما زیر چکمه های خونین پادشاهی به نام رضا شاه دوم قرار دارد که دست رژیم جمهوری اسلامی را از جنایت علیه ملت ما از پشت بسته است.                                                                                                   
به عمق استدلال او توجه کنید:                                                                                    
 « ازدوحال خارج نیست یا با وقوع انقلاب اسلامی حیات سطنت و مشروطیت نظام پادشاهی درایران به زعم این منتقدان برای همیشه به تاریخ پیوسته است که دیگر نگرانی از بازگشت آن معنی ندارد. یا آنکه  هنوز بختی برای احیای این نظام در یک همه پرسی آزادانه  ازمرم ایران باقی مانده است که در آن صورت  مخالفت با آن هم جز دشمنی با  دموکراسی معنایی ندارد.». 

چنانکه ملاحظه می فرمائید براساس استدلال اول، در نزد ایشان گوئی تاریخ یک سناریوی از قبل نوشته شده است که پیوسته و بدور از گسست و بازگشت های منفی پیش می رود. این البته بجز یک تصویر مسخ شده ازتاریخ نیست. در تاریخ واقعی هیچ سناریوی ازقبل نوشته شده وجود ندارد و مردمان هرعصر و زمانه درپرتو داده ها و امکانات وتجارب و خطاها و آگاهی و توازن نیرو و مصاف های طبقاتی اجتماعی، میزان خرد جمعی و یا گاهی حتی با جنون جمعی خود آن را  می سازند( و یا تخریب می کنند). فروپاشی بلوک شرق سابق و یا عروج خمینی از قعرتاریخ جائی  برای دخیل بستن به این نوع  شبه استدلال ها باقی نگذاشته است. ازهمین رو این نوع دلیل تراشی ها فقط بدردخودشان و کسانی می خورد که به تاریخ ِازقبل نوشته شده اعتقاد دارند. برای آنها کنش گری و مبارزه عملی ونظری بخشی ازفرایند ساختن تاریخ بشمارنمی رود. پس بهتراست منتقدین به دست نامرئی تقدیر احترام گذاشته  و از مشارکت و نقش آفرینی در فرایند ساختن تاریخ خود و توسط  خود دست بشویند.

اما استدلال دوم ایشان، ناظر برآن است که اگربفرض قراراست مردم دریک همه پرسی آزاد رأی به بازگشت سلطنت بدهند، درآن صورت مخالفت با آن معنائی جزدشمنی با دموکراسی ندارد!. دراین استدلال هم ما با کاریکاتورمسخ شده ای از دموکراسی مواجهیم. اولاً گوئی هر آنچه که از دل صندوق رأی بیرون کشیده شود، الزاما دموکراتیک است! نظام هائی چون فاسیسم آلمان و یا ایتالیا مگر از دل رأی و پارلمان بیرون نیامدند؟ مگرخمینی مهرسلطه و هژمونی خود را بر رفراندوم وآراء بیرون کشیده از صندوق نکوبید و یا هم اکنون دریونان خشمگین علیرغم نارضایتی اکثریت کوبنده مردم ازسیاست ریاضت اقتصادی مگردولت های مدافع  و مجری ریاضت اقتصادی ازدل صندوق بیرون کشیده نمی شوند؟ ویا نمونه اخوان المسلمین در مصرکنونی.  پس برطبق ادعاهای ایشان مخالفت با هیتلر وموسولینی و خمینی و دولتها و سیاست های ریاضت اقتصادی و دیکته شده برمردم و برکشیده شده توسط نهادها و قدرتهای برتر اتحادیه اروپا  جز دشمنی  با دموکراسی نیستند!

ثانیاً، در وراء دخیل بستن به معجزات و کرامات صندوق که این روزها به مثابه حلال مشکلات و تبلوردموکراسی  ِورد زبان این حضرات است، نوعی تصور ساده لوحانه و البته در کنه خود ریاکارانه وجود دارد: صندوق برخلاف آن چه که درظاهر وبه عنوان فصل الخطاب وانمود می شود فاقد نقش مرکزی وسحرآمیزمنتسب به آن است. صندوق ابزاری بی جان و امری پسینی و نتیجه اقدامات  پیشینی واز قبل صورت گرفته است. نقش واقعی آن، چیزی جز یک امر تشریفاتی برای رسمیت دادن به روندهای طی شده پیش از انتخابات نیست. در واقع تمامی منازعات و صف آرائی ها  و زدوبندها برای تقسیم قدرت و یا تلاش برای کسب هژمونی ، کسب  پشتیبانی مدیای عظیم قدرت های جهانی و حمایت های  مالی و سیاسی و نظایر آنها ( تجربه یونان نمونه گویائی ازاین واقعیت است) پیشاپیش صورت می گیرد. وانگهی آزادی احزاب و  بیان و رسانه ها به مثابه  یکی از پیش شرط های  انتخابات آزاد نیز بیانگر آزادی نقد و تبلیغ گفتمان ها و چون و چرا و پرسشگری دردوره های پیشاانتخاباتی است. بنابراین با چنین استدلال های خام و سستی نمی توان به بهانه احترام به صندوق و همه پرسی و یا به اتهام ایجاد اختلال درروند رهبر تراشی و کاریزماسازی، حکم به بستن دهان ها و دست شستن ازانتقاد و بزیرسؤال بردن گفتمان ها کرد و یا مخالفین و افشاء کنندگان را به دادگاهی کردن و نظایرآن تهدید نمود. اگرقبل از وقوع انقلاب بهمن  به موازات مبارزه علیه استبداد حاکم، همزمان کارزارپرسشگری و افشاء ولایت فقیه در کانون توجه جامعه بخصوص بخشهای آگاه ترآن قرارمی گرفت، حکومت اسلامی باین سادگی نمی توانست آری به جمهوری اسلامی را از صندوق رأی بیرون بکشد

Post a Comment