Monday, December 24, 2012

در پاسخ به یک کامنت انتقادی



در پاسخ به یک کامنت انتقادی
دوست عزیزی درکامنتی* زیرمقاله هدف ناک اوت کردن دیگران نیست، نکاتی نگاشته و براین نظراست که اولا در قسمت آ وب احکام صادرشده  اصلا حرفی از حکم محکومیت رژیم وجود ندارد و  ما دستخوش خیال و باور کاذب شده ایم و ثانیا کلا تفکیک بین بند ب و توصیه ها را مفید نمی داند و البته برخی نکات دیگر.

اول آنکه، این کامنت قبل از هرچیز خود نشان دهنده وجود نارضایتی درصفوف مدافعان ایران تریبونال علیه احکام صادرشده است و انصاف و حقیقت حکم می کند که همه را یکدست تلقی نکنیم. امری که نادیده گرفته شدن آن به عنوان یکی از مصادیق برخورد سکتاریستی ( با مواضع پراگماتیستی حاکم برتریبونال) توسط اکثربرخوردکنندگان مورد انتقادمن نیزبوده است. دوم، در بند ب آمده است که "جمهوری اسلامی باید در خصوص جنایت علیه بشریت دهه 1380  که در ایران رخ داده  پاسخگو باشد". چنان که مشهوداست براساس این بند اولا بروقوع جنایت دهه 60 صحه گذاشته است و ثانیا آن را در مقوله جنایت علیه بشریت دسته بندی کرده است و ثالثا جمهوری اسلامی (یعنی کل نظام را ) پاسخگوی آن می داند. پس تا اینجا صدور حکم جنایت علیه بشریت درمورد جنایت دهه 60 توسط نظام محرزاست. بیش از آن البته محل تفسیراست. حال این که پاسخگوئی به چه معناست  می تواند در معرض تفاسیرو برداشتهای گوناگون باشد. حتی اگر به بیان منتقد عزیز به معنای محکوم کردن سگ توسط صاحب سگ باشد (که البته  برطبق بندهای دیگر این سگ فقط یک صاحب ندارد و صاحبان دیگری در پهنه جهان هم  دارد)، واقعیت آن است که در ایران تفاوت چندانی بین سگ و صاحب سگ وجود ندارد. اگرفتوا و صدور فرمان مرگ توسط خمینی را از مهم ترین فرازهای جنایت و از مستندات مهم قتل عام بدانیم، حتی می توان گفت -اگر از تعبیرمنتقد استفاده کنم- مقام سگ از صاحب آن هم بالاتر هست. درحدی که هتک حرمت آن می تواند دودمان رژیم را بر باد دهد. علاوه براین برمبنای حقوق بین الملل، ارتکاب جنایت علیه بشریت توسط هرنظامی، ضمن محکوم کردن و یا پاسخگو دانستن کل سیستم، اما هیچ گاه و درهیچ کجا به معنی محکوم ساختن یک ملت و یا حتی کل افراد یک سیستم نیست و جزاین هم نمی تواند باشد. بلکه تنها در برگیرنده مهم ترین عناصرسیستم در رده های آمرین و عاملین هست. محاکمه سران نازی و فاشیسم علیرغم آن که در فضای مستی توده ای مردم آلمان و... برکشیدند، برهمین پایه صورت گرفت. اما اگر منظور ریشه یابی و زدودن ریشه هاست، یعنی وجه دیگری از دادخواهی در معنای عمیق ترخود، آن بحث علیحده ای است. خلاصه آن که توصیه ها و یا تفاسیر نمی توانند نافی نص صریح، یعنی صراحت بند ب در وقوع جنایت علیه بشریت در جمهوری اسلامی باشند. نص صریح همانطورکه در بالا اشاره کردم شامل آن سه موضوع است. سوم، در ذیل حکم ب توصیه هائی در راستای متحقق کردن حکم اصلی در پنچ بند به عمل آمده است. تفکیک (نسبی) بین بند الف و ب، همانطور که درساختارکیفرخواست هم تفکیک شده است، بی پایه نیست. چهارم، از این گذشته جنبش ها و یا خرده جنبش ها و کمپین های اعتراضی را نمی توان و نباید صرفا و بطور یک جانبه برمبنای پلاتفرم و رهبری و نظایرآن مورد نقد وقضاوت قرارداد. چه بسا حرکت از پلاتفرم و آن چه که فی المثل قضات ابزاز داشته اند فراتر رود و چه بسا این فراتررفتن برخی مفاد آن را جان بدهد و برخی  مفاد دیگر را بی جان کند. این جنبش ها هستند که پلاتفرم را با معنا و بی معنا کنند.  این واقعیت در مورد تمامی جنبش ها و از جمله جنبش های ضدسرمایه داری نیز صادق است که نقطه عزیمت و پیشروی آن ها معمولا به درجاتی با توهم به بخش هائی از حاکمیت و با تناقض ها  و توسل به سازوکارها و امکانات موجود همراه است که نادیده گرفتن فرایند پویش و فراروی آن ها عملا جنبش های واقعی و در حال شدن را بلاموضوع می کند و یا از آن ها تصاویر نادرست و مبالغه آمیز ارائه می دهد. پنجم خواست حکم جنایت علیه بشریت خواست فراگیر خانواده های جان باختگان است. مشکل بتوان کسی را یافت که با آن مخالف باشد. از این رو ایستادن در برابراین خواست فراگیر و البته به حق، ما را هم چون سکتی در برابر این جنبش ها قرار می دهد. اما می توان حول شیوه های پیش برد آن حکم ( جنایت علیه بشریت) و ماهیت و کارکرد ابزارهای پیشنهاد شده و تناقضات آن ها با اهداف جنبش دادخواهی موضعی فعال داشت و به نقد و نادرستی اشان از منظر رویکردسوم و مستقل از دوقطب ارتجاع پرداخت. لازم نیست که باصطلاح آب طشت را با بچه بیرون بیاندازیم و خود را در برابرحکم اصلی که با خواست به حق بسیاری از خانواده هم پوشانی دارد قراربدهیم و بکوشیم که به هزاردلیل چسب وناچسب و تأویل و تفسیر آن را انکارکنیم. نه با انکار بلکه با جذب نقاط قوت یک حرکت می توان راه گام های جدید را هموارکرد. حتی اگر تفسیرمورد نظرشما در مورد حکم صادرشده و منویات قضات به حقیقت نزدیک ترهم باشد، نمی تواند به معنی نفی وجود تفسیردیگر و عدم تلاش بدنه برای جایگزین کردن تفسیرمورد نظر خود باشد. برعکس باید کوشید با افشاء آن، تفسیر مترقی یانه تری را جایگزین آن کرد ( مثلا درمورد معنای پاسخ گوبودن). ششم، همانطورکه شاره شد جنبش های خالص و یکدست و بی پیرایه ای که معمولا در جستجویش هستیم وجود خارجی ندارند ( حتی اگر درخیال ما وجود داشته باشند ). جنبش ها از دل همین آزمون ها و خطا ها و همین تناقضات بیرون می آیند و صیقل می یابند، آن ها وجود ندارند بلکه در تجربه و  آزمون و خطای کنشگران ساخته و پرداخته می شوند. چرا ما این همه، از تجربه دیگران و گام برداشتن جنبش های نوپا و ضعیف و از خطاهایشان این همه خشمگین و هراسان می شویم و بجای گفتگو و تعامل و تقویت و نقد سازنده سریعا انگ هائی چون نئوکان و خیانت و نامردمی بودن و امثال آن را هم چون پتکی آهنین برسرشان می کوبیم. دراین میان می توان از طریق نقد و حمایت  همراهی اشان کرد، می توان در جهت تقویت یک رویکرد رادیکال تر در میان جنبش دادخواهی گرایش هاس سازشکار را تحت فشارقرارداد، هم چنین  می توان با برخورد سکتاریستی، جنبش ها را عملا تخطئه کرد و همه را اخ وتف و منحرف عنوان کرد و با ژست ناب گرائی، با آن ها برخورد آمرانه و از بالا کرد. این جور برخوردها با مردم و جنبش ها و یا خرده جنبش های تازه پا، خواسته و ناخواسته از این کنشگران "چپ " و مدعی رادیکالیسم سیمای یک امر و نهی کننده و دیکتاتورهای کوچولو و از خود راضی را بوجود می آورد. و این  یعنی افتادن به دام همان ورطه ای  که می خواسته ایم علیه اش مبارزه  کنیم. به گمان من یک انسان و یک کمونیست هیچگاه از شکستن استخوان دیگران نمی تواند لذت ببرد و نمی تواند از خرد کردن و منفعل ساختن و سرخورده کردن دیگران خوشحال باشد و خطاهایشان را برآن ها سخت  و غیرقابل بخشایش کند. تلاش  چنین انسانی اساسا صرف یافتن نقطه های اشتراک و صف آرائی حول منافع مشترک علیه سرمایه داری و استبداد و هرگونه سلطه، ضمن احترام به تمایزات و اختلافات و دیالوگ پیرامون آن هاست و گرنه بدون این نقاط اشتراک، در واقعیت امرو بدور از قلمرو خیال و ایدئولوژی، امر تغییرجهان و پیشروی علیه تباهی ها نامقدورمی شود و ما را به منبرنشینان از خود راضی و تشرزنننده  تبدیل می کند.

آن منبع ارجاعی منتقد عزیزهم مثل اکثرمنتقدین دیگر، از موضع سکتاریستی- فرقه ای یعنی  تحمیل مواضع اخص خود به دیگران (و مشخصا آن گرایشی که سرنگونی قهرآمیز و شوراها و نیز یکدست تلقی کردن صفوف تریبونال و.. از مصادیق برجسته آن است ) داد سخن داده است و از این منظر به تخطئه جریان پراگماتیسستی حاکم برتریبونال پرداخته است. به گمان من هیچ انسان آزاده ای نباید خویشتن را در مقام و موقعیتی قرار بدهد که بخواهد بگوید فلان جریان و از جمله تریبونال مردمی نیست است و مثنوی هفتادمن کاغذ برای اثبات آن سیاه کند. این نوع سلوک یعنی صدور حکم برمبنای اندیشه و باوری که آن را حقیقت مطلق می پندارد، و دیگران را گمراه مطلق و در جهل مطلق، بقدرکافی توسط رژیم حاکم نخ نماشده است و باورکنیم که هیچ جاذبه ای برای آن در میان نسل های جدید نمانده است و جز متقرق کردن بیشتر و پنبه کردن رشته های باریک و پراکنده مبارزات خاصیتی ندارد. من البته قبلا این نوشته را خوانده بودم و کلی ازهمین بابت، یعنی قائل شدن حق صدور حکم برای خود درمورد مردمی و غیرمردمی بودن دیگرانی که با آن ها اختلاف دارد، بر افروخته بودم. این که  بخواهیم در میان صفوف متکثر جنبش بدلیل داشتن اختلاف نظر با دیگران و تصور انحصارحقیقت در دستان خود (غافل از آن که حقیقت را هرگزنمی توان به انحصار درآورد و انحصاری کردن آن معادل مرگ حقیقت است) مثل آب خوردن حکم ارتداد و تکفیر دیگران و از جمله مردمی و غیرمردمی و ارتجاعی و مترقی بودن و اساسا انسان و نا انسانی بودشن صادرکنیم، ... و شخصیت و منش افراد را زیرذره بین هجو و نابودی قراردهیم، این بیماری فراگیری است که منحصربه  جریان خاصی هم نیست و هیچ دردی هم از جنبش  دوا نمی کند. بهتراست گرایش ها و انسان ها را آن طور که واقعا هستند و با در نظرگرفتن نقاط قوت و ضعفشان و گونه گونی اشان  مورد قضاوت منصفانه قراردهیم. و بدانیم که با انکارشان و حق دگرگونه بودنشان و ضدمردمی کردنشان و با توهین و خراب کردن خانواده های قتل عام شدگان  وحرمت آن ها ولو آن که با نظرشان موافق نباشیم و خیلی هم مخالف باشیم، فقط داریم خود را درموقعیت  یک نخبه ازخود راضی و مرشد و فرادست که از بالا به پائین و به مردم نگاه می کند قرارداده ایم. مردمی بودن و یا نبودن را نمی توان از خلال ایدئولوژی و فتشیسم های حاکم برذهن  بیرون کشید. چنین انگاره ها و ایدئولوژی ها جز یک آگاهی وارونه و کاذب و گمراه کننده نیستند. واقعیت پیوند انکارناپذیر این خانواده ها و فعالین با جنبش دادخواهی و به عنوان بخشی از خانوده های جان باخته گان جنایت عمیق تراز آن است، که با هجو و استهزاء بتوان آن را منکرشد . این پیوندها گویا تر از هر ادعائی از جایگاه مردمی  آن ها حکایت می کند. آن ها مردمی بودن خود را  بجز از پیوندشان با جان باختگان از کسی وام نگرفته اند که به توان مثل آب خوردن این افتخار را از آن ها گرفت و یا به آن ها ارزانی داشت. کافی است به تک تک خانواده ها مراجعه  کنیم تا به بینیم که آیا از صدور حکم جنایت علیه بشریت به جنایت های دهه 60 دفاع می کنند یانه؟ آنگاه با شمردن دندان ها معلوم می شود که تاچه حد مردمی یا نامردمی هستند. من نمی فهمم ما که هستیم که بخواهیم خصلت مردمی و غیرمردمی را هم چون مدال های افتخارآمیزی به این و آن اعطاء یا سلب کنیم. جز آن که تصور می کنم در وجود هرکدام از ما یک ولی فقیه کوچولو کارگذاشته شده است که منشأ و مولد رفتارآمرانه ماست. اگرقرارباشد صرفا از پشت منشور نظرها و باورهای خود که هرکس مدعی است درست ترینش را در اختیار دارد، مردم و نامردمی بودن  جنبش را قضاوت کنیم و هویت جنبش ها را درحکم تابع و زائده ای از افکار و اندیشه ها و ذهنیت خود تعریف کنیم. دراین صورت بدانیم که سر از جای بدی درخواهیم آورد و دیگران هم همین کار را درمورد ما  خواهند کرد. حاصل آن نیز جز تفرقه بی پایان و پشت پا زدن بهم دیگر نخواهد بود. گرچه همانطورکه اشاره کردم مردمی بودن الزاما به معنی درست بودن موضع نیست اما در نقد آن ها ناچاریم به عنوان بخشی از مردم و با احترام به عقاید و باورهای آنان با آن ها برخورد کنیم و نه مشتی خائن وخود فروخته و گمراه که نیاز به هدایت و هدایتگران دارند. به گمان من بهتراست  بجای قراردادن خود بر فراز دیگران و امر و نهی کردن به آن ها که چه بکنند و چه نکنند و انقلابی و ارتجاعی کردن این و آن  و توهین و تخطئه دیگران، که مختص یک طرف و یک جریان هم نیست، ضمن حفظ و تبلیغ مواضع انتقادی خود، آستین ها را بالابزنیم و درعمل و نظر صدای گرایش دیگرو مترقی تری و رادیکال تری از جنبش دادخواهی مترقی تری باشیم. و حتم بدانیم که از این طریق بهترو مؤثرتر می توان به گسترش حقیقت یاری رساند. نقدا تمرین تحمل و برسمیت شناختن چندگرایشی بودن جنبش دادخواهی و دور شدن ازگفتمان تمامیت خواهانه و سخن گفتن به نام کلیت جنبش توسط تک تک ما و همه را با یک چوب نراندن و اجتناب از منش صدورحکم حق و باطل بودن دیگران که ظاهرا به غریزه ثانوی ما تبدیل شده است، برای ما چپ ها جهت خروج از برج عاج سکتاریسم و خودبینی اهمیت زیادی دارد. به تجربه دیده ایم که بکارگیری نفی گرائی مطلق و پرخاش گری مطلق نسبت به  صفوف مردم، صفوف متنوع و متکثر آن ها در برابردشمنان مستبد و استثمارگر، در فقدان راه های اثباتی و سازنده  دو چندان می شود. پس باید عملکرد خود و نقدهای خود را باگام ها و کشگری اثباتی درهم بیامیزیم تا بتوان این تعادل را برقرارساخت. تا دیگر هرکسی بخود اجازه ندهد به صرف مشاهده ضعف و خطائی در دیگری آن را درکنار دشمن اصلی به نشاند.


Post a Comment