Friday, December 02, 2016

فیدل کاسترو، و تجربه قرن بیستم و چندانتقاد و پاسخ

فیدل کاسترو، و تجربه قرن بیستم!
و نگاهی به برخوردبی بی سی با آن. به همراه چندانتقاد و پاسخ
کاسترو تجسم درک مسلط از سوسیالیسم در یک دوره تاریخی- قرن بیستم- بود. او از قضا از صادق ترین و پرشورترین و با وفاترین به آرمان های خود بود، و بهمین دلیل هم برای بسیاری الهام بخش بود و درحوزه عدالت هم دست آوردهائی داشت. نباید فراموش کنیم که مثلا چین و ویتنام از دیگربت های قرن بیستم بودند که امروزه در دفاع از تجارت آزاد و اتحادیه تجارتی که مثلا خانم کلینتون مجبورشد دربرنامه انتخاباتی با آن مخالفت کند، کوس سبقت گذاشته اند. آن نوع درک از سوسیالیسم خواه ناخواه به همین نوع نتایج و مشخصا اقتدارگرائی منجرمی شد.

 بنابراین ما با پایان یک نوع درک از سوسیالیسم تجربه شده تحت عنوان سوسیالیسم اقتدارگرا و حکومتی که درآن عدالت و آزادی باهم همسازی نداشتند و عدالت برآزادی اولویت داشت مواجه هستیم. نحوه کنش چپ امروز به این پارادوکسی که نهایتا سوسیالیسم را زمین گیر و متلاشی کرد، بیانگرنگاه و درس های برگرفته و یا ناگرفته اش از آن تجربه است که البته یکسان نیست و یکی از عوامل تشتت آن است. قبل از هرچیز ضرورت دارد که چپ این مشکل خود را حل کند که انتقادبه خود و از جمله به تجربه صورت گرفته اگر واقعا از منظروفاداری به آزادی و عدالت و جدائی ناپذیری آن ها باشد و نه چراغ سبزدادن به سرمایه داری، نمی تواند نازشصتی به امپریالیسم و سرمایه داران باشد و این که نمی توان تحت هیچ شرایطی عیوب خویش را پنهان ساخت و آن را تابع مصلحت اندیشی های کوته بینانه شرایط قراردارد. البته می توان گفت که فشارهای سنگین غول آمپریالیسم آمریکا کوبای کوچک را به این نقطه راند و از آن گریزی نبود. در وجوداین فشارهای سنگین حرفی نیست و باید دائما آن دولت آمپریالیستی و همراهان او را از این جنبه هم زیرضرب قرارداد. اما نمی توان از آن واقعیت به نوعی تقدیرگرائی تن داد و آن را توجیهی طبیعی برای ناگزیرانگاشتن انحراف از مسیراصلی رهائی دانست. عاملی که فقط به این مورد هم محدودنمی شود و تا زمانی که سرمایه داری هست همواره وجود خواهد داشت. چرا که سرمایه هیچ گاه با اضدادخودکنارنخواهد آمد. کوبا گذشته ما و بخشی از افتخارات مبارزه و مقاومت ما علیه ستم سرمایه داری است. اما برای عبور از خوددیروزمان و آن تجربه تاریخی باید بیش از هرزمانی هم چون قطب نمای حرکت بر پیوندجدانشدنی برابری اجتماعی و آزادی اجتماعی پای فشرد.
نقدتوأمان مناسباست سرمایه و مناسبات قدرت هم چون دو عنصرجدانشدنی و درهم تنیده نظام سرمایه داری و لاجرم سوسیالیزه و اجتماعی شدن هردو به موازات همدیگر که مبنای نقش آفرینی و سوژه گی همه عوامل و نیروی ضدسرمایه و از جمله مولدین و استثمارشوندگان است و نه سوژگی رهبران و احزاب و یکه تازی آن ها، زیربنای درک نوین از سوسیالیسم را تشکیل می دهد. بزرگداشت کاسترو هم چون نمادمقاومت همراه با نقد او، هم چون نقدخودمان، و سوسیالیسم تجربه شده جدا از هم نبوده و نیروی محرکه پیشروی ما را تشکیل می دهد. انتقاد و تأکید بر خط پیوسته مقاومت تاریخی دیالتیک حرکت ماست.

نکات زیر در پاسخ به برخی واکنش ها در فیسیوک و تشریح بیشتر مطلب فوق نگاشته شده است:
فشاردشمنان (و سوءاستفاده از انتقادها) همیشه تاریخ بوده است و شبکه و غیرشبکه هم نمی شناسد. و همیشه هم مستمسکی بوده است برای پوشیده ماندن ضعف ها تحت عنوان سوءاستفاده دشمن که البته مستمسکی مادام العمرهم هست. درحالی که اگر اشکالات مابازاءاجتماعی داشته باشند دیگردرونی و بیرونی مطرح نیست. اصل قضیه این است که اگر قرارباشد صرفا دشمن رفتار و کنش و واکنش ما را تعیین کند، نطفه فاجعه بسته شده و در حقیقت او برما مسلط شده است و به آنجا خواهد برد که می خواهد. از این منظر بیان انتقادات و نقد معطوف به ریشه ها بخشی از روندبازآفرینی چپ و فارغ از این نوع مصلحت شناسی هاست. به ویژه وقتی این انتقادات معطوف به ریشه های بنیادی چون اقتدارگرائی و پارادوکس تقابل آزادی و برابری اجتماعی باشد. مثلا  اکنون درمیان برخی چپ ها مثل نقل و نبات از او به عنوان"فرمانده" ستایش می شود. انگار که مناسبات مبتنی بر فرمان دادن و فرمان بردن و براساس انقیاد قرار نیست موردنقدبیرحمانه سوسیالیسم رها از اقتدارگرائی باشد و انگار به خاطرماهیت همین نوع مناسبات (سوای اشکال گوناگونش) نیست که باسرمایه داری مبارزه می کنیم. و چنین می شود که مثلا با آراءصددرصدی (چیزی شبیه به معجزه) قدرت از بالا در یک کنگره حزبی از کسی که دیگر قادربه ادامه کارنیست به کسی دیگر ( برادر) منتقل می شود و کسی هم صدایش در نمی آید. طبیعی است که دشمنان، مچمان را بگیرند. آن گاه آیا ماهم باید مصلحت گرایانه از کنارش بگذریم؟ چنین سکونی قبل از این که به دشمن ضربه بزند (که البته او را فربه ترمی کند)، ضربه ای کاری تربه سوسیالیسم بدست خودی و ضربه به فرایند بازآفرینی چپ از درون خطاهای بزرگش است. دقیقا همین نوع ملاحظات در زمان سرکوب استالین که البته ابعاددیگری داشت، توجیه و هموارکننده مسیریکه تازی او شد. بهمین دلیل نوشته ام که انتقاد و تأکید بر خط پیوسته مقاومت تاریخی، دیالتیک حرکت ماست و من معنای بزرگداشت فیدل کاسترو را هم چون نمادمقاومت، همراه با نقداو، و هم چون نقدخودمان و سوسیالیسم تجربه شده می دانم.


قدرت جداشده از جامعه  ذاتا یک نیروی سرکوبگر و مشرف و مسلط بر مردم است  و خوش و بدخیم و چپ و راست هم  ندارد
اشکال رویکردهای توجیه کننده قدرت و گرفتارنسبی گرائی شدن و داشتن نوعی همذات پنداری با قدرت های مطلقه سوای عنصر فرعی نیروی ماندنوستالوژی برای برخی ها، اساسا ریشه در نگاه به منشأ دموکراسی و تغییر از یکسو و ماهیت  قدرت جداشده از توده ها و مشرف برآن ها  که ذاتا و تماما بورژوائی-طبقاتی است دارد که  برخی حداکثر آن را اشکال و خطای قابل گذشتی می دانند. در اصل منشأ تخولات  و از جمله دموکراسی تا جائی که دموکراسی است محصول فشارمردم و جامعه و تحمیل آن به سبستم های حاکم بوده است و گرنه این ادعای پایه ای که لکوموتیوحرکت تاریخی مبارزات طبقاتی-اجتماعی است حرفی مفت و تنها یک تعارف می بود. نگاهی به همین اعتراضات کره جنوبی بیاندازید تا روش شود منشأ دموکراسی کجاست. رئیس جمهورفاسد و باندبازدر اوج قدرت  را وادار کرده اند که استعفاهم بدهد. تاریخا منشأ اصلی دموکراسی مثل دست یابی به حق رأی شهروندی مردم و "بردگان قدرت" بوده اند. البته سیستم ها بدرجاتی سعی می کنند که آن را مصادره کرده و با مسخ و بهداشتی کردن آن را در خدمت خود و تحمیق جامعه بکاربگیرند. یعنی همان که امروزه با عنوان بحران دموکراسی با آن مواجهیم. بهمین دلیل به آن شکل فرمالیته و صوری می دهند که البته از این جنبه در قیاس با جائی که دموکراسی سطحی هم وجود نداشته باشد شاید جای بهتری برای نفس کشیدن و فریادزدن باشد. به هرحال آزادی و برابری از هم جداناپذیرند و مبنای حرکت رهائی بخش در زمانه ما. کمتر از این دیگر رهائی نیست. اگرغرب "آزادی" را شعارخود قرارداده و آن را در مقابل برابری قرارداده است، شرق در آن سو "عدالت" در برابرآزادی قرارداده شده و البته چوبش هم را خورده است. شاید درگذشت کاسترو هم چون یکی از قهرمانان"چپ عدالت خواه"، فرصت تازه ای  برای خانه تکانی چپ هم فراهم کرده باشد. به همین نفس گشودن این نوع بحث ها بی فایده نیست. به شرط آن که قواعداانسانی دیالوگ و گفتگو را نقض نکند.
انتقاد: دموکراسی یک پدیده انتزاعی وجداازمناسبات طبقاتی حاکم برجامعه نیست.درکره جنوبی بردگان سرمایه آزادندکه برعلیه فسادیک رییس جمهوردررقابت های سیاسی فریادبکشند، آیااین موضوع تغییری درمناسبات غیرانسانی حاکم برکره جنوبی ایجادمی کند؟دموکراسی راباآزادی یکسان نگیرید.دموکراسی شیوه حکومت گری ونحوه انتقال قدرت است و آزادی های اجتماعی وسیاسی رانبایددرذیل آن قرارداد.آنچه که آزادی ها رادرجوامع غربی به سنت های سیاسی واجتماعی مبدل ساخته لیبرالیسم قرن نوزدهمی واوایل قرن بیستمی ست(پیش ازظهورانحصارات وتهدیدروزافزون آزادی ها)لیبرالیسمی که بامبارزات کارگری صیقل خورده وبه شکل امروزین درآمده است.دردموکراسی بورژوائی تعدادی نخبه سیاسی ازمیان سرمایه داران وبچه پولدارهاهرچهارسال باهم رقابت می کنندومردم هرچهارسال یکبارحق حاکمیت خودرابه آنهاوامی گذارندوبه خانه هایشان میروند.این دموکراسی بهیچ وجه حاکمیت مردم را اعمال نمیکند

پاسخ : انسان ها از همین طریق مثل تجربه کره جنوبی توان آگاهی و ظرفیت خود را افزایش می دهند و امکان فراتر رفتن از وضعیت و احیانا برداشتن گام های بزرگ را فراهم می کنند. دیالتیک حرکت چنین است. مبارزه بشر از قانون هیچ یا همه تبعیت نمی کند. برعکس با پیشروی وجب به وجب و اگر توانست متربه متر جلو می رود. این تغییرات ظاهراکوچک با ضرب در عددبزرگ میلیونی تأثیرات مهمی در زندگی مردم و طبیعت می گذارد که ممکن است برای من و شمامهم نباشد اما برای مردم مهم هستند. مهم آن است که روخانه هیچ گاه ساکن و راکدنیست. بیخودنبوده است که مبارزات جازی و مستمر را همواره مکتب آموزش و پرورش و رزم خوانده اند. بشر از همین طریق و البته گاهی انقلابات، زندگی را قابل تحمل کرده و لکوموتیوتاریخ را بجلورانده است. این قانون درهمه حوزه ها یعنی مطالبات اقتصادی و فرهنگی و جنسیتی .. زیست محیطی و نیز حوزه سیاست حاکم است. گام های بلند و انقلابات نیز از دل همین حرکت برخاسته اند و از جای دیگری نیامده اند.. ..و گرنه معلوم نبود بربریت صاحبان ثروت و قدرت چه بلائی بر بشر و طبیعت می آوردند و اساسا تمدن بشرتداوم می یافت یا نه؟. نکته بعدی: دموکراسی که قبل از همه به معنی تصدیق حق حاکمیت توسط مردم و عامل مشروعیت تلقی می شود گام بزرگی در مسیربلوغ بشربوده است، و نه آن گونه که صاحبان قدرت وانمودمی می سازند و روایت می کنند که گویا توسط آنان هدیده داده شده اند. از روایت وارونه تاریخ به زبان حاکمان که بگذریم، آن ها محصول مبارزات بی پایان و چه بسا فداکاری های عظیم بوده است. و گرنه هیچ کدام از ما هنوزهم انسان و واجدحقوق نبودیم و جز چهارپایان رده بندی می شدیم .همه سرو برده و رعیت و چه بسا با غل و زنجیر بدست و پا. چنانکه تقریبا تا همین نیمه دوم قرن بیستم در اروپا زنان حق رأی نداشتند. درانگلستان که مهد دموکراسی بود چندین دهه مبارزات جنبش بزرگ زنان با اعتصابات و شورش ها و زندان افتادن و ویران کردن کلیساها و... لازم بود تا حاکمان را وادارسازند که زنان را هم جزو آدم حساب کنند و حق رأی را شامل آنها نیز بکنند. تاپایان دهه دوم قرن بیستم طول کشید و تازه زنان از 30 سال به بالا را مشمول آن کردند تا مبادا زنان جوان کم عقل سیاست را آلوده کنند.. نظرحاکم آن بود که حق رأی به زنان سیاست را مبتندل می کند....
هیچ و مطلقا هیچ دستاوردی مفت و بدون مبارزه بدست نیامده و نمی آید و هرموقع که بورژوازی احساس برتری هم کرده شروع به پس گرفتن دستاوردها می کند. شکست بلوک شرق وعقب نشینی جنبش ها و تعرض بورژوازی در طی چندین دهه شاهدهمین پس گیری درحوزه های کار وخدمات اجتماعی و بسیاری از عرصه ها... بود. چنان که حالا هم ترامپ خواستارزندانی و خلغ تابعیت از کسانی که پرچم آمریکا را می سوزانند (در اعتراض به او) و طبق قانون اساسی آزاد است، شده است!. دموکراسی و آزادی البته یک چیز نیستند اما جدا وبی ارتباط از هم نیستند. یعنی هرچه دموکراسی کمترباشد آزادی نزارتراست و در تنگنا و برعکس...نمونه اش همین دست یابی به حق رأی توسط هرشهروند که هم بخشی از آزادی است و هم رابطه تنگاتنگی با دموکراسی دارد.
از منظر رویکردرادیکال به نظرم آزادی در جامعه طبقاتی، رهائی از سیطره مناسبات سرمایه (استثماراقتصادی) و مناسبات قدرت مبتنی برسلطه و دیگرملحقات آن و مبارزه برای آن است. که این مبارزه با درجات و سطوح گوناگونی از اصلاح تا انقلاب عرصه های گوناگون اجتماعی را در برمی گیرد. حوزه دموکراسی مربوط به مناسبات قدرت است و مبارزه تانفی قدرت بیگانه شده و جدا شده از جامعه و لاجرم سرکوبگر و مسلط برجامعه در تمامی سطوح اعم ازدولت و عرصه های دیگراجتماعی تا حصول خودگردانی کامل را در برمی گیرد. اما در این میان دولت تانفی کامل از دوسو محل منازعه ومناقشه بورژوازی و جامعه و زحمتکشان است. بورژوای در جهت کنترل و بکارگرفتن کامل دولت درخدمت خودو حدف هرنوع خدمات اجتماعی و بازتوزیع ثروت بسودجامعه است و جامعه نیز درجهت بازتوزیع ثروت و امکانات بسودجامعه و علیه بورژوزای....نبرددئمی همواره در این حوزه جاری است و تابعی از توازن نیروی دوطرف است......تلاش برای مصادره هرچه بیشتر دموکراسی (یعنی حق حاکمیت مردم) از سوی بورژوازی همواره وجود دارد اما هم چنان بخشی از فرایندکشاکش فوق است. .. با بوزش از طولانی شدن.

انتقاد: وقتیکه سرمایه داری دچاربحران های ادواری ازقبیل رکودشدید وپیشی گرفتن نرخ انباشت سرمایه ازنرخ رشدآن میگردد، لاجرم درون بورژوازی نیزشکافی بوجود می آیدکه دریک سوی این شکاف بخش واقع بین خواهان تغییرقراردارد(پکتی بازتاب دهنده خواست آنهاست).این بخش بورژوازی برخلاف طرف مقابلش که درصدد غارت وسلطه بیشتراست، به عمق بحران نظام سرمایه داری بانسخه نولیبرالی پی برده است.میان این دوبخش رقابتی درجریان است که نمودآنرامثلا درآمریکاهم دیدیم.برنی سندرزبخش اصلاح گربورژوازی آمریکارانمایندگی میکرد(والبته سایرطبقات اجتماعی خواهان تغییررا)که دیدیم راه به جائی نبرد.یعنی نیروی خواهان تغییرازنولیبرال های هارخلاف جریان اصلی(الیت سیاسی حاکم)شکست خورد وفعلادرآمریکااین روندبه تعویق افتاد(دلیلش هم این است که آمریکاتاحدودی خودراازعواقب رکود2008 خارج ساخته وبه همین دلیل لزوم تغییرسیستماتیک به تعویق می افتد).منظورم این است که نمی توان کل تغییرات ودستآوردها راصرفابه مبارزات اجتماعی سیاسی مردم منتصب نمود...سرمایه داری بایدازایدئولوژی نولیبرالی دست بردارد وبه ترمیم شکاف های عظیم طبقاتی روی بیآوردوگرنه یاازدرون متلاشی ویابسوی جنگ های بزرگ کشانده خواهدشد...به قول دوستی تاریک ترین لحظات شب درنزدیکی های سحراست.

پاسخ:  بنظرم بستگی دارد که از کدام منظر به این شکاف ها بنگریم. همین مثال هائی که زده ای و مشخصا سندرز بیش از آن که خواست تغییردر بالاباشد بازتابی ازتغییردر پائین و سوارشدن برموج آن (و نیزجنبش اشغال وال استرایت و..) بوده است و گرنه سندرز و سندرزها وزنی نداشتند تا عامل تغییرباشند. یعنی تغییرات درون سرمایه اگر با خواست تغییربیرون و فشارآن هم سوئی وهم پوشانی نشان بدهد (تحت فشارمبارزه طبقاتی) ممکن است وزنی پیداکنند و منشأتغییرات اجتماعی بشوند وگرنه بخودی خود دعوای آنها برسرتقسیم منافع و تقویت سیستم است که چیزی عایدمردم نمی شود. دات و پویائی سرمایه و سودجزاین نمی طلبد. پیکتی ها و و کلا سوسیال دموکراسی نیز بیان نگرانی سرمایه از نارضایتی عمومی است بخصوص وقتی که در قدرت هم نیست و سودای تصرف قدرت هم داشته باشد با این خواست ها هم سوئی های موقتی و مقطعی می کند و گرنه سرمایه بخودی خود و ذاتا دنبال منافع و سودمی رود و جز این از طبیعت آن نمی تراود. اگر راهش را گاهی کج می کند بخاطرعنصر مقاومت و تأثیرگذاری عتوامل بیرون از خود و از سوی جامعه است. البته این رابطه دعواهای درونی خطی و یک به یک نیست اما در کل تابعی از آن است.

بی بی سی فارسی و هنربرقراری موازنه پیرامون درگذشت فیدل!
 طبیعی بود که مدیای بی بی سی بخاطردرگذشت کسی که از یک سو حیات سیاسی اش با بخشی ازمهم ترین فرازهای تاریخ قرن بیستم گره خورده بود و بقول خوداین مؤسسه، یکی از بازیگران بزرگ دوره جنگ سرد بود، و از سوی دیگر به نمادانقلاب کوبا و مقاومت بسیاری از مردمان آمریکای لاتین و جهان تبدیل شده بود، درنگ نماید و البته طبیعی تر از آن بخواهد از این نمد کلاهی هم برای مشروعیت بخشیدن به سیستمی که فیدل کاسترو علیه اش می جنگید فراهم کند. اما ان چه که در این میان به چشم آمد، شورشدن بیش از حدآش و نقض آشکارادعای بی طرفی اش در ارائه این رویدادبود. ظاهرا بی گدار به آب زده بود و دونفری را به عنوان مخالف و موافق گزین کرده بود که هردو دارای یک نظربودند و هم چون مهاجمان تیمی مشترک علیه هدفی مشترک عمل کردند. "ظاهرا" بی بی سی گول کتاب"کوبا جزیره امید" را خورده بود که بابک امیر خسروی چندین دهه پیش نگاشته بود. او درسخنانش خیلی صریح گفت که این کتاب را تحت تأثیرفضای آن دوره نگاشته بود و هنوز فکر می کرد که فیدل یک دموکرات انقلابی بوده و خواهدماند و به وادی خطرناک و مین گذاری شده کمونیسم گذرنخواهد کرد. بابک امیرخسروی برای آن که نشان دهد جوگیرشدن وی امری عجیب نبوده گفت که حتی پلنوم کمیته مرکزی حزب توده هم (لابد برای آن که از قافله عقب نماند ناپرهیزی کرده و ) در طی یک مصوبه پنهانی، تصمیم به ایجادگروه های چریکی می گیرد.!. عباس میلانی هم وقتی دید خود یک توده ای سرشناس و سابق (امیربابک خسروی) می گوید هیچ میراث مثبتی از تجربه 55 ساله دوره فیدل کاستروسراغ ندارد و اساسا نفس مبارزه برای سوسیالیسم را تخطئه کرد، دیگر کاتولیک تر از پاب بودن زیبنده او نخواهد بود. لاجرم ماسک یک تاریخدان "بی طرف" را از چهره اش کنارزد، و اعلام داشت که اساسا اندیشه های فیدل ربطی به کمونیزم نداشته است و بی آن که ذره ای هم به خدمات فرهنگی و بهداشتی و... و حمایت های انترناسیونالیستی کوبای فقیر به کشورهای دیگر علیه بیماری و بی سوادی و یا مبارزه علیه امپریالیست ها، و یا نتایج مخربی که محاصره طولانی اقتصادی و فشارسیاسی و نظامی و... یک ابرقدرت همسایه نسبت به کشوری کوچک بجاگذاشت، اشاره ای کند. گوئی که عقده های انباشته شده دوران جوگیرشدن هردوشان به یک باره دهان بازکرده باشد تا جائی که اوباما رئیس جمهور آمریکا و اولاندرئیس جمهورفرانسه را با پیام هایشان نسبت به مرگ فیدل"روسفید"کردند!. به هرصورت آش آنقدرشورشده بود که اتاق فکربی بی سی که نمی توانست نسبت به نفوذنمادهای مقاومتی چون چه گوارا و فیدل کاسترو در افکارعمومی بی اعتنا باشد، بلافاصله به دنبال یک توده ای سابق دیگر، فرهادفرجاد رفت تا قدری از شوری آشی که پخته بود بکاهد و در موازنه بهم ریخته تعادلی برقرارسازد. اما این باربرای این که موازنه از آن سو بهم نریزد، این سؤال کننده بود که با همطرازکردن صدام و خمینی با فیدل کاسترو با به نمایش درآوردن تصاویرجشن کوبائی های تبعیدی در آمریکا موازنه را برقرار می کرد. باین می گویند هنر برقراری موازنه در صنعت تبلیغات!

http://www.bbc.com/persian/…/2011/04/000001_ptv_newshour_gel
Post a Comment