Monday, July 31, 2006


اوضاع سیاسی و وظایف ما

تقی روزبهTaghi_roozbeh@yahoo.com

بی تردید بحران هسته ای یکی ازچالش های مهمی است که جمهوری اسلامی با آن مواجه است. این چالش گرچه بدلیل پی آمدهای ناشی ازناکامی دکترین یک جانبه گری حاکم برکاخ سفید،به تدریج ازگزینه تهاجم نظامی به عنوان شق محتمل و اصلی دورترمی شود وبه رویکردی با خصلت فشارهای سیاسی –دیپلماتیک-اقتصادی واحیانا ضربات نظامی محدود تبدیل می شود،اما بهمان اندازه خصلت فرسایشی ودرازمدت تر را پیدامی کندکه دارای پی آمدهای مهمی است.
وقتی ازبحران هسته ای سخن می گوئیم،منظورمان جدال دوقطبی است که دریک سویش رژیم اسلامی قراردارد که هدف خود را ورود به باشگاه کشورهای هسته ای وبرسمیت شناخته شدن به مثابه یک قدرت منطقه ای اعلام می کند. وبهمین منظوراصرارزیادی به داشتن خود کفائی درچرخه کامل تولید انرژی هسته ای ودست یابی به غنی سازی اورانیوم دارد.طرف دیگر بحران را مخالفت گسترده قدرت های بزرگ بویژه دولت آمریکا با جمهوری اسلامیِ مسلح به سلاح هسته ای بعنوان یک خطر جدی برای منافع استراتژیک خود درجهان وبویژه درمنطقه حساس خاورمیانه تشکیل می دهد. جدال فوق درمتن تشدید رقابت و تغییر توازن قوای جهانی ی صورت می گیردکه بدون درنظرگرفتن آن نمی توان به یک ارزیابی مشخصی ازچکونگی سیر وتکوین این بحران دست یافت.دراینجا نگاه کوتاهی داریم به پاره ای ازمؤلفه های حاکم براین بحران:
1-نخستین ویژگی، بحرانی است که دکترین یکجانبه گری و جنگ پیشگیرانه نومحافظه کاران حاکم برکاخ سفید را دربرگرفته است. بحرانی که باتلاق جنگ عراق وتشدید وخامت اوضاع درافغانستان و رسوائی شکنجه درزندان ها،بویژه زندان گوانتانامو،گسترش بنیاد گرائی ودامنه عملیات تروریستی و افزایش نارضایتی نسبت به این سیاست درمنطقه و جهان ودرخود آمریکا ازبارزترین مظاهرآن هستند. روندهای فوق خبراز افول اقتدارو توان هژمونیک ایالات متحده دربلوک کشورهای سرمایه داری وبعنوان یگانه ابرقدرت وارباب حاکم برجهان می دهد. یکی ازپی آمدهای این بحران مواجه شدن با دشواری های بزرگی است که دربرابرپروژه خاورمیانه بزرگ، قدعلم کرده است. اکنون روشن شده است که این لقمه ای نیست که دولت آمریکا بتواند به تنهائی آن را درگلوی خود فروبرد.
2-ازدیگر مختصات این بحران برجسته شدن هرچه بیشتر خصلت بین المللی آن است. که درنتیجه آن عملا بحران هسته ای ایران به بخش مهمی از کانون انباشت تضادهای جهانی درمنطقه وجهان ولاجرم عرصه رقابت قدرت ها و قطب های حاکم ویادرحال عروج بین المللی تبدیل شده است. براین اساس قدرت مداخله دولت آمریکا درنقاط حساس جهان تاحد معینی مشروط به جلب توافق و همکاری با بازیگران تازه ای می گردد که ازگرد راه فرامی رسند. چنین وضعیتی منجربه آن می گردد که دولت آمریکا نتواند آن گونه که می خواهد پرونده هسته ای ایران را درمسیر دلخواه خود قراردهد و درزمان بندی مقررآن را به فرجام خود برساند. بدیهی است که درپرتوفعل و انفعالات فوق رژیم اسلامی فرصتی برای نفس کشیدن پیداکرده وتوانسته است دریکسال گذشته علیرغم فشارهای بین المللی گام های تازه ای را برای پایان دادن به تعلیق فعالیت هسته ای که زمانی بروی تحمیل شده بود بردارد وبا شروع به غنی سازی- فعلا درمقیاس محدود- بهمراه تولید و آزمایش موشک های میان بردو دوربرد، ازموضع مناسب تری درمقایسه با گذشته به چانه زنی بپردازد.
3- ویژگی مهم دیگر بحران هسته ای خصلت فراافکنی آن ازهردو سوی قطب بحران است.ازیک سو جمهوری اسلامی درپشت اقتدارهسته ای هدف تحکیم موقعیت،تأمین فرجه ای برای بقاء وابزاری برای تسهیل سرکوب جنبش های اجتماعی و جامعه مدنی را جستجومی کند وازسوی دیگردولت آمریکا با اتخاذ سیاست های آشکارا دوگانه دربرابر تسلیحات هسته ای و مبارزه نظامی و قهرآمیزعلیه پدیده ای که خود آنرا تروریسم صرف می نامد،مبارزه ای که هیچ ِخردی آن را کارسازنمی داند، درواقع هدف های دیگری هم چون تحکیم و تثبیت هژمونی ومنافع ابرقدرتی خود را دنبال می کند. درنتیجه آن، آن چه که بنام بحران هسته ای نامیده می شود، درواقع تنها نوک کوه یخ بحران را نشان می دهد و بفرض حل ومنتفی شدن آن، هدف های استراتژیکی دیگری که درانطباق با سیاست های مربوط به خاورمیانه بزرگ وجهانی سازی و نظم مورد نظرآمریکادر منطقه وجهان است،باهدف تغییر رژیم یا تغییر رادیکال سیاست های حاکم بررژیم درعرصه های گوناگون-هم چون الگوی لیبی- مطرح خواهند شد. بهمین دلیل است که خامنه ای بیش ازیکبار دربرابرسران نظام هشدارداده است که عقب نشینی فرجامی جزنابودی ندارد.ازاین رو دنبال کردن الگوی کره شمالی همواره برای رژیم وسوسه انگیزبوده است.درهرحال تحت تأثیرچنین عواملی است که کشمکش طرفین حول بحران هسته ای جریان پیداکرده و دچارزیروبم های گوناگون می شود. بعنوان مثال،چنان که شاهدیم،ایجاد اجماع جهانی وهم صدائی درمیان کشورهای دارای حق وتو وگره زدن پرونده هسته ای ایران با فصل هفتم منشور سازمان ملل با دشواری های روزافزونی مواجه شده و رویکرد به دیپلماسی و فشارهای باصطلاح ازنوع نرم افزاری دربرابرفشارهای"سخت افزاری" زمینه بروز پیشتری پیدامی کند. ودرسایه همین تحولات است که تاحدی بروسعت دامنه مانور جمهوری اسلامی افزوده شده و دولت آمریکامجبورگردیده است هدف های خود را تقطیع کرده و به برداشتن گام های کوچک تربرای جلب اجماع جهانی ودل بستن به قوس بلندتری برای رسیدن به اهداف خود تن دهد. چنان که می دانیم آخرین پی آمد چنین روندی منجر به توقفِ،گرچه موقت، فعالیت های مربوط به صدورقطعنامه درشورای امنیت وارائه بسته پیشنهادی اروپا به رژیم ایران گردید. هدف این پیشنهاد مسدودساختن مسیر خود کفائی درغنی سازی اورانیوم، به همراه ارائه یک سری مشوق ها و امتیازاتی است که درصورت پذیرفته شدن ازسوی رژیم مسیرپیشروی تازه ای را درقبال این بحران قرار می دهد ودرصورت عدم پذیرش،تاحد معینی راه را برای دست یابی به نوعی اجماع جهانی حول هدف های معین و محدودی علیه حکومت اسلامی فراهم می کند.البته رژیم هم به سبک خود درواکنش به آن با دادن پاسخ های دوپهلو ویا فیلسوفانه ای چون ماعادت داریم اول فکرکنیم بعدحرف بزنیم، به رقص شتری دربرابربسته پیشنهادی اروپا وآمریکا پرداخته است.یکی دیگر ازنتایج فراافکنی بحران هسته ای آن است که با کانونی شدن وقرارگرفتن آن درجایگاه غیرطبیعی و مبالغه آمیز، عملا عرصه های دیگری ازعملکرد رژیم بویژه مبارزه برای دمکراسی و علیه نقض حقوق بشر، بیش ازپیش تحت الشعاع آن قرارمی گیرد. وهمین مسأله باعث آن شده که هردو قطب بحران علیرغم ادعاها ومنازعات خود عملا مواضع یکدیگررا تقویت کرده و فضای مناسبی برای بازتولید سیاست های ارتجاعی طرف دیگرفراهم سازند. بعنوان مثال، دولت آمریکا باکانونی کردن بحران حول چالش هسته ای زمینه مناسبی را برای جمهوری اسلامی فراهم ساخته است که با تحریک حس ناسیونالیستی و تحت عنوان مقابله با تهدید هاو تجاوزخارجی باسهولت بیشتری جنبش های دمکراتیک و مطالباتی مردم را سرکوب نماید ویا بادادن شعارهای فاشیستی و بعضا نژاد پرستانه وادعای مبارزه با نقشه آمریکا ومداخلات امپریالیستی بر نفوذ خود درمنطقه و درمیان بنیادگرایان بیافزاید.ازآنسوهم رژیم اسلامی با سیاست های هسته ای و پاره ای سیاست های تحریک آمیزوماجراجویانه خود،دست آویزهای لازم را دراختیار نومحافظه کاران آمریکا،برای کانونی کردن صف آرائی جهانی حول مبارزه علیه" تروریسم" وبسیج افکارعمومی مردم جهان و ایجاد اجماع جهانی برای توجیه سیاست های امپریالیستی وجنگ افروزانه خود قرارمی دهد.ازهمین رو برمدافعین واقعی دمکراسی و مدافعان جهانی دیگراست که ازدوقطبی شدن روند بحران حول چالش هسته ای ممانعت به عمل آورند وتلاش کنند که آن را درجایگاه واقعی خود قرارداده و برعلیه فرافکنی های هردوطرف مقابله کنند.
درهرصورت مؤلفه های فوق با توجه به هدف های اصلی هردوطرف صرفنظراز فرازوفرودهای مقطعی، به طورنسبی به بحران خصلتی کمابیش پایدار می دهد که برای یک دور مبارزه علیه خطرات جنگ و تحریم ومبارزه برای صلح و علیه دست یابی به سلاح هسته ای و نیزدفاع ازسیاست خلع سلاح هسته ای درمنطقه و جهان ازجمله ملزومات آن است.
پاشنه آشیل رژیم دربحران هسته ای
لازم به ذکراست که افزایش نسبی امکان مانور رژیم بدلیل ناکامی در راهبرد یک جانبه گری را نباید به حساب افزایش ثبات وکاهش شکنندگی وآسیب پذیری رژیم واریزکرد. چرا که افزایش قدرت مانوررژیم اولا ناشی ازبحران درسیاست های حاکم بردول غربی است وضعف یک طرف به تنهائی نمی تواندالزاما اثبات کننده نقطه قوت طرف دیگرانگاشته شود. اثبات بهبود مؤلفه های عمده اقتدار رژیم اسلامی اگرکه وجودمی داشت باید خود را در فاکتورهائی چون کاهش تنش درونی رژیم، جلب حمایت مردم و گسترش عمقی روابط اقتصادی و سیاسی با قدرت های بزرگ نشان می داد. که البته تاکنون هیچ کدام ازآن ها درمورد رژیم به وقوع نه پیوسته است. و ثانیا این فرجه هم باتوجه به تداوم عملکرد عناصر پایدارتر بحران خصلت کوتاه مدت داشته و درقوس بلند به ضد خود تبدیل می شود. دراین جانگاهی داریم به پاره ازعوامل مهمی که موجب افزایش آسیب پذیری رژیم درفرجه زمانی میان مدت و بلندمدت می گردد:
الف-قبل ازهرچیز نباید فراموش کرد که هدف دست یابی به اقتدار و حبل المتین سلاح هسته ای درکنه خود چیزی جز روانه شدن به سوی سراب هسته ای نبوده و نیست. نخست، بدان دلیل که نفس تلاش برای دست یابی به این"اکسیرحیات"درمقابل چشمان جهانی،آن چنان حساسیت و کارشکنی روزافزونی ازسوی قدرت های بزرگ را برانگیخته و برمی انگیزاند که عملا دامنه فشارهای نقدی که این تلاش متوجه رژیم می کند، برمزایای نسیه مترتب بر آن پیشی می گیرد که حکم آش نخورده، دهان سوخته را پیدا می کند.اعمال این فشارها، اعم از دیپلماسی وتحریم اقتصادی ویا نظامی،بهمراه انواع انگولگ های دیگر،امنیت رژیم را بیش ازپیش بزیر ضرب می برد. دوم آن که درجهان کنونی سلاح های هسته ای نمی توانند الزاما به تنهائی منبع اصلی قدرت تلقی شوند.داشتن سلاح هسته ای-چنانکه دردردهه گذشته شاهدش بودیم- نمی تواند مانع فروپاشی قدرت های دارنده آن شود. برعکس با سیبل کردن وآماج قراردادن کشوری با دشواری ها وناموزونی های بسیار گوناگون،ازجمله بادامن زدن به میلیتاریزم و شتاب دادن به این ناموزونی ها بردامنه شکندگی وآسیب پذیری این گونه کشورها می افزاید. نباید فراموش کرد که درتجربه قرن گذشته، چگونه بلوک غرب با تحمیل انواع فشارها و هزینه های رقابت نظامی که فراترازظرفیت اقتصادی بلوک شوروی سابق بود، اقتصاد آن ها را-البته درکنارعملکردعوامل دیگری که خارج ازحوصله این بحث است- ازدرون پوکاند ونهایتا با چنان وضعی آن ها را فروپاشاند.فرجام رانده شدن حکومت اسلامی به این گرداب،دیروزود دارد، اما سوخت وسوزندارد.
ب-درعین حال رژیم نتوانسته است ازِقبل شعاراقتدارهسته ای به گسترش پایگاه نفوذتوده ای خود بپردازد. ومقایسه آن با ملی شدن صنعت نفت بیشتربه یک ریشخند شبیه است تاواقعیت.دادن شعارهای ضداسرائیل وغیره نیزبیش ازآن که برد ومصرف داخلی داشته باشد، مصرف خارجی برای جلب افکارعمومی مردم منطقه و افراط گرایان را داشته است.
می دانیم که روی کارآمدن دولت احمدی نژاد دراساس خود پاسخی بود به چالش هائی که موجودیت رژیم، هم دروجه بین المللی وهم دروجه داخلی رامورد تهدید قرارداده بود. سرکوب جنبش ها و جامعه مدنی، پایان دادن به تعلیق غنی سازی اورانیوم بهمراه برخی شعارهای شبه پوپولیستی باصطلاح عدالت خواهانه و مبارزه بافساد اجتماعی و آوردن پول نفت بر سرسفره مردم ، رئوس برنامه احمدی نژاد را تشکیل می داد.اما نگاهی به کارنامه یکسال گذشته او نشان می دهد که کفگیرشعار عدالت خواهی او به ته دیگ خورده وجزاین هم نمی توانست باشد.چرا که اساسا سیاست میلیتاریزاسیون درتضاد با شعارعدالت وبهبودوضع معیشتی مردم قرارداشت. اکنون آن ها حتا رسما وعده رنگین ترکردن سفره خالی مردم را پس گرفته و وزیرکشورعلنا ازضرورت ریاضت چندین ساله سخن به میان آورد. تقِ طرح های توخالی و عوامفریبانه ای چون افزایش دستمزد کارگران موقتی هم درآمده است. اکنون برای بسیاری ازمردم روشن شده که رابطه مستقیمی بین جاه طلبی های هسته ای رژیم،دامن زدن به میلیتاریزم وتصویب بودجه های سایه جنگی و فسادبی پایان حکومت با کوچکترشدن سفره مردم وجود دارد.شعار"انرژی هسته ای را رها کن،فکری به حال ما کن" حاکی ازدرک همین رابطه درنزد مردم است.
معنای اصلی این تحولات آن است که دیگررژیم قادر نیست هم چون دوره اوائل انقلاب و دوره تسخیرسفارت و یا جنگ با عراق مردم را بزیر پرچم خود بکشد.درمقایسه با دوره بحران سفارت و جنگ باعراق وبرخلاف آن زمان، اکنون این رژیم است که به نوعی به مردم توهم دارد. و بدیهی است که اگررژیم بخواهد هم چنان بی توجه به توهم خود برتنورتنش های بین المللی بدمد، تاوان سنگینی را بخاطرآن خواهد پرداخت.
ج-رشد نارضایتی و حرکت های اعتراضی ازیکسو و تشدید فشارهای بین المللی ازسوی دیگر،عملا رژیم را دربرابرمعضل بزرگ گشوده شدن جبهه های گوناگون وهمزمان قرارداده است. بی شک جنگیدن همزمان درچندین جبهه برخلاف قواعد بدیهی واولیه معطوف به جنگ پیروزمند است ومی تواند درتداوم خود به فروپاشی هرچه بیشتر منجرشود.ازهمین رو رژیم نیز درتبعیت ازقاعده جنگی فوق ناگزیرخواهد بود که سرانجام یکی ازاین جبهه ها را بعنوان جبهه اصلی دربرابرخود قراردهد. والبته نباید فراموش کنیم که درتحلیل نهائی این جبهه داخلی یعنی مقابله با خواست دمکراسی ومبارزعلیه استبداد و سایرمطالبات"فزون خواهانه مردم" است،که جبهه اصلی را تشکیل داده و سایرتنش ها بسود آن تعدیل خواهد شد.اکنون نیز رژیم درتلاش است تا بتواند ازطریق کنترل وجه بین المللی بحران هسته ای تمرکزخود را برروی جبهه داخلی متمرکزکند و درهمین رابطه به دنبال سازشی با دنیای غرب است که تضمین موجودیت و نادیده گرفتن سرکوب داخلی ازجمله آن محسوب آن شود.بازی همزمان بادوکارت -مذاکره وتهدید- هم ارسال نامه ازسوی احمدی نژاد به بوش وهم تهدید به بستن تنگه هرمز-همین هدف را تعقیب می کند.
اگرتشدید تضادهای درونی راعلیرغم تمامی تلاش هائی که برای یکدست سازی حکومت صورت گرفته و می گیرد درنظربگیریم، بویژه حول سیاست های هسته ای، خواهیم دید که دراین عرصه نیزنمی توان سخنی ازانسجام بیشتر رژیم به میان آورد.علاوه برآن اکنون دامنه این جدال حول بدست گرفتن کنترل هرچه بیشتر نهادهائی چون شوراهای اسلامی و مجلس خبرگان میان رقباء و تسری آن به حوزه های اقتصادی و بازتوزیع درآمدهای نفتی هم کشیده شده است. بطوری که صف آرائی درونی رژیم درحمایت و یا مقابله با مواضع دولتی که مورد حمایت خامنه ای هم قراردارد، هرروزپررنگ ترشده و طیف های رنگارنگی از مخالفین دولت احمدی نژاد بگرد رفسنجانی جمع می شوند.
اگربه نقاط آسیب پذیرفوق دست کم گرفتن قدرت ویرانگری دولت آمریکا وآسیب پذیری شدیداقتصادی رژیم را هم بیافزائیم آنگاه به میزان "نیرومندی" پایه های وجودی رژیم،پی خواهیم برد.
چه می توان کرد؟
درچنین شرایطی بی شک فقدان یک آلترناتیودموکراتیک وواقعی دربرابررژیم مهم ترین عامل تداوم حیات رژیم را تشکیل می دهد. اما نه آلترتانیو واقعی را با اراده این یا آن گروه و این یا آن قدرت می توان بوجود آورد و نه علم کردن هر"آلترناتیوی" به معنای رهائی ازاستبداد و جایگزینی آن با نطامی واقعا دمکراتیک است.
سؤالِ "چه می توان کرد؟"همیشه دربرابرهرکسی که قلبش برای دمکراسی و خوشبختی مردم می طپد،پرسه می زند.براین باورم که اگرخود تحلیل اوضاع نتواند شالوده لازم برای پاسخ به این سؤال را فراهم کند، تحلیلی سترون وناقص است. بنابراین فی الواقع باید قبل ازهرچیز به خود جنبش و گذرگاهی که ازآن عبورمی کند و مختصاتش خیره شد. اکنون البته خیلی ها متوجه نقش و اهمیت جنبش شده و یامی شوند وبدنبال تسلط برآن به مثابه ابزاری درخدمت هدف های خود هستند.آما آن ها جنبش را نه با مطالبات واقعی خود بلکه بقصد سوارشدن برامواج آن وبقصد سترون کردن آن می طلبند. نگاهی به این جنبش نشان می دهد که درچهارچوب شکست اصلاح طلبی و انتقال محورهای جنبش ازتکیه بربالائی ها به سمت ایستادن بر روی پایه های خود،با مختصات جدید و نوینی روبروئیم.اگرچه این جنبش هنوزدرمرحله آغازین خویش است وتکوین آن درشرایط بس دشواری صورت می گیرد.مطابق این روایت ازتکوین جنبش، ما بارویش جوانه های نوینی سروکارداریم که خود را دردووجه حرکت عمقی یعنی هویت یابی اجتماعی ازیکسو وتقویت پیوند های افقی و همبستگی بین این جنبش ها درراستای هدف های کلان و مشترکشان ازسوی دیگر نشان می دهد. شکل گیری چنین پدیده ای را دراعتراضات یکسال گذشته درمیان جنبش های دانشجوئی و کارگری و زنان و روشنفکران وبه درجاتی کمتر درمیان جنبش های ملی شاهد بودیم. گرچه همانطورکه اشاره شد این روند هنوزدرگام های نخستین خود قرار دارد،اما به منصه ظهوررسیدن آن بی شک مبین وجود زمینه مناسب برای به میدان آمدن یک جنبش ضداستبدادی استواربرمطالبات خود ویژه و تشکل های مستقل آن ها ازیک سو و پیوند خوردن آن ها با یکدیگر وحول مطالبات مشترک وکلان ازسوی دیگراست که درپیوند متقابل و تنگاتنگی با مطالبات مشخص قرارداردو نه دربیگانکی ویا درتقابل با آن ها. هم چون گره خوردن تارها وپودهائی که استحکام یک پارچه راتأمین می کنند.
چنین روندی به معنای طلیعه گفتمانی جدید و متفاوت درمبارزات دموکراتیک و ضد استبدادی است که می توان آن را تحت عنوان گفتمان آزادی وبرابری نامید.این گفتمان بطورمشخص دارای مؤلفه های چندی است که مهم ترین اشان عبارتنداز:
مبارزه علیه استبداد وبرای آزادی ازمبارزه برای مطالبات کلان اقتصادی و اجتماعیِ برابری طلبانه و علیه سیاست های نئولییرالیستی اقتصادی حاکم براین دولت های استبدادی جدانیست.درتحلیل نهائی تا آن جا که به گفتمان ها برمی گردد شکاف افکندن بین آزادی و برابری ومانورحول آن ها رازماندگاری رژیم تالحظه کنونی راتوضیح می دهد. و اسیر شدن درتاروپود این گفتمان توسط اپوزیسیون راز درماندگی آن را.اما مردم مزدوحقوق بگیرو زحمتکشان تهیدست،درواقعیت عینی، درراستای مبارزه برای مطالبات خود ودرمسیرتصادم آن ها با غول استبداداست که درگیرمبارزه با کلیت استبداد ازیکسو و بامطامع دولت های امپریالیستی ازسوی دیگر می گردند و درچنین بستری است که جویبارهای پراکنده ومنفرد اعتراضات درمسیرپیشروی خود با یکدیگر تلاقی می کنندو شط بنیان کن سرنگونی رابوجود می آوردند. شطی که درآن مبارزه برای مطالبات خودویژه،بامبارزه علیه استبداد سیاسی و مبارزه علیه سیاست های خانه خراب کن نئولیبرالیستی بهم گره می خورند.و باین ترتیب گفتمانی شکل می گیرد که بطورماهوی دربرابر گفتمان های رنگارنگی که مدعی مبارزه علیه استبداد هستند قرارمی گیرد، که وجه اشتراکشان تفکیک این مطالبات کلان ازیکدیگر، اولویت بندی های مصنوعی باهدف مسکوت گذاشتن پاره ای ازآن ها دربرابرپاره ای دیگر و حواله دادن تحقق آن ها به آینده های دوردست است. وحال آن که در گفتمان رهائی بخش آزادی و برابری،مطالبات کلان اقتصادی و سیاسی ونیز مطالبات خود ویژه اقشارولایه های گوناگون اجتماعی که تحت ستم های گوناگون اقتصادی،سیاسی،جنسی و ملی قراردارند،همگی سطوح گوناگون یک روند پلورالیستی ودرعین حال واحد را تشکیل می دهند که به موازات هم و درترکیب با هم جریان دارند. دومین ویژگی این گفتمان باور به توانمندی بالقوه این جنبش درراستای خود حکومتی و خود رهانی است. این جنبش نیازی به قیم ورهبری بیرون ازخود وبیگانه ازخود وبه نخبگان به عنوان"سر"-یعنی الگوهای اقتباس شده از جامعه طبقاتی و باهدف بوروکراتیزه کردن جنبش- ندارد. این جنبش ظرفیت های لازم برای سامان دادن به مطالبات خویش را درخود نهفته دارد. بنابراین ازاین نظرنیز این گفتمان درتمایز کیفی با گفتمان نحله های رنگارنگ دیگری قرارمی گیرد که درسودای تعبیه قیم جدیدی برای به کنترل درآوردن جنبش هستند. آن ها گرچه با اشکال مشخصی ازانقیاد واستبداد مخالفند،اما نه با اصل انقیاد. وبهمین دلیل دربهترین حالت، انقیادی جایگزین انقیاد دیگرمی شود. ودراین میان بطریق اولی آن ها که به قدرت های امپریالیستی دخیل بسته اند وهمه آنانی که دربساط قدرت های بزرگ بازی می کنند، دربرابر گفتمان آزادی وبرابری قراردارند.
سومین خصلت این گفتمان نوین آن است که بومی نمی اندیشد و جنبش خود را بخشی ازجنبش های جهانی بشمارمی آورد که بدون تقویت روحیه همبستگی با این جنبش ها و نهادهای مترقی جهانی وبدون پیوند با مبارزه ای که علیه نظم مستقربرجهان وبرای برپائی جهانی دیگرجاری است راه بجائی نمی برد.
اکنون که به طورفشرده به مختصات سه گانه این جنبش و مرحله جنینی رشد آن اشاره کردیم، می توانیم باسهولت و قاطعیت بیشتری حول وظایف اپوزیسیونی که خود را متعلق به این گفتمان می داند درنگ کنیم:
بی شک وظیفه اصلی این اپوزیسیون تقویت چنین فراشدی است. وبرای این کارمی تواند و ضرورت دارد که تمامی امکانات وتوانمندی های خود را درمسیرتقویت آن بکارگیرد.حتی یک فردهم می تواند باندازه خود سهمی درتقویت این فرایند داشته باشد تاچه برسد به نیروهای متشکل ترو سازمان یافته تر. ولی این نیزواقعیتی است که بدلیل دورماندن طولانی این نیروها ازنفس گرم جنبش و جوانه های جنبش، متأسفانه نیروهای اپوزیسیون برای حضورمؤثرتردراین روند، نیازمند نوسازی و کنارزدن کلیشه های مرسوم و مرزبندی های فرقه ای است. اپوزیسیون تنها باقراردادن خود براین بسترقادربه بازآموزی و بازسازی خود وکسب توان اثرگذاری سازنده خواهد شد. مسیر معکوس، راه بجائی نخواهدبرد. ودراین راستا خطوط اصلی وظایف این اپوزیسیون رامی توانیم بشرح زیرمورد اشاره قراردهیم:
ا-اولین وظیفه این اپوزیسیون تبلیغ و ترویج و تقویت گفتمان اصلی این جنبش یعنی پیوندهای گریزناپذیر آزادی وبرابری اجتماعی به عنوان یک گفتمان رهائی بخش است.
2-دومین وظیفه آن است که با شناسائی ودرنظرگرفتن گسست های عمده موجود درروند بالندگی جنبش درهردو عرصه حرکت عمقی و افقی درحد توان خود به آن شتاب بیشتری بخشد.و پاروهای خود را درجهت سرعت گرفتن این قایق بکارگیردو نه برعکس.این گسست ها را می توان بطورخلاصه درسه مقوله مبارزه با پراکندگی جنبش ها ازیکدیگر،گسست فعالین و پیشروان با بدنه جنبش ها و پایگاه اجتماعی خود و بالاخره گسست بین جنبش های داخلی و جنبش های مترقی جهانی دانست. یکی ازوظایف این عرصه اخیر را باید تقویت صدای سوم "نه به استبداد وجمهوری اسلامی" و "نه به امپریالیسم و جنگ" دراین جنبش ها دانست. اپوزیسیون می تواند باتمرکزبرروی ترمیم این گسست های سه گانه که می توان بنوبه خود برای عملیاتی کردن این هدف ها، آن ها را درمؤلفه های پرشماروریزتری تقطیع کرد، به این جنبش یاری های واقعی برساند ودرهمان راستا ضمن برسمیت شناختن اختلافات خود به همکاری وهم آهنگی به پردازد. دروهله نخست مهم آنست که هرحرکت وگامی ولوکوچک و ناچیز، خود را بطور مشخص درپیوند با مسیربالندگی و خودیابی جنبش و کمک به برطرف ساختن گسست های عینی وواقعی آن تعریف کند.
3-وبالأخره سومین وظیفه اپوزیسیون را مقابله با گفتمان جریان های ضد رهائی بخشی و دریک کلام افشاء ومنزوی کردن گفتمان هائی تشکیل می دهد که جوهروفصل مشترک همه آن ها،جداکردن آزادی و برابری ومبارزه سیاسی و طبقاتی-مطالباتی ازیکدیگر،کنترل جنبش های اجتماعی ازطریق تسلط نخبگان وبوروکراتیزه کردن آن، ودخیل بستن به قدرت های خارجی است.
تنها درچنین بستری وازطریق ترکیب روشنائی با نیروی اعماق،وتبدیل شدن به بخشی ازجنبش اعماق است که می توان به ظهورو تقویت یک جنبش سرنگونی که مبارزه علیه استبدادحاکم رابا مبارزه همزمان برای یک جایگزین براستی دموکراتیک گره می زند،یاری رساند.توده های زحمتکش درمبارزات واقعی خود،خویشتن را پرورش داده ومی آفرینند. وماهم با شرکت دراین مبارزه می توانیم بسهم خود به بازسازی جنبش و خودمان-یعنی عبوردردناک ازیک سکت ایدئوژیک به جریانی باهویت طبقاتی-اجتماعی مشخص یاری رسانیم.دراین بستراست که می توان درارتقاء حنبش گامی واقعی برداشت.هرکس باهرقلم و قدمی ولوبظاهرکم اهمیت می تواند دراین مسیربه فعالیت بپردازد. اگرشمارهرچه بیشتری ازما پاروهای خود رادراین راستا به حرکت درآوریم،قطعا نتیجه حاصل همه امان را امیدوارترو سرزنده ترخواهد کرد.
2006-07-15-85.04.24

http://www.didgah.net/mainVidginameh.ph
Post a Comment