Wednesday, September 19, 2007

نقدی برمقاله "تعرض وتدافع درجنبش کارگری"
تقی روزبه taghi_roozbeh@yahoo.com

اخیرامطلبی تحت عنوان فوق ودرستون سرمقاله های سایت"سلام دموکرات" با امضای پرچم سرخ درج شد که نگاهی به آن برای مشاهده آنچه که درمیان برخی نیروهای چپ می گذرد،بی فایده نیست
گرچه این مقاله با نقل قولی بجا وگویا ازمانیفست کمونیست شروع شده وای کاش توصیف انتقادی مارکس درموردنظام عقیدتی"سوسیالیست ها وکمونیست های انتقادی-تخیلی"هم که دربخش دیگری ازمانیفست آمده به آن اضافه می شد،تا درمجموع تصویرکامل تری ازوظیفه اصلی وبنیادی کمونیست ها درنزد بنیان گذاران سوسیالیسم علمی وتفاوت ماهوی اش باآنچه که شماری ازمدعیان سوسیالیست وکمونیست انجام می دهند آشکارترمی شد.آنچه مانیفست کمونیست درمورد این نوع سوسیالیست ها ومدعیان کمونیستی می گوید چنین است:"درنزدآنان جای عمکرداجتماعی را باید کشف وشهود خودشان بگیرد، ... وجای تشکل تدریجی پرولتاریا بصورت طبقه را یک سازمان اجتماعی من درآوردی.تاریخ آینده جهان برای اینان،چیزی جزتبلیغ واجرای طرح های اجتماعی شان نیست."
اما چه فایده!بکرات دیده وخوانده ایم که این گونه مدعیان سوسیالیسم با وجود اینکه این سخنان عمیقاانقلابی وساختار شکنانه مانیفست را بارها و بارها خوانده وتکرارکرده و می کنند،هیچ گونه تعمقی درآنها نکرده وبا طرح سرسری وکلیشه وارآن، هم چنان به عملکرد عمیقا فرقه ای خود-که مانیفست درحقیقت ادعانامه ای علیه هرگونه فرقه گرائی( قراردادن،طرح های من درآوردی دربرابرمبارزه وجنبش واقعی وهم اکنون جاری طبقه کارگردرمقابل چشمانمان) است،هم چنان ادامه می دهند.گوئی که نقل های برگرفته شده ازمانیفست که خود مقاله آن را اثری دوران سازمی نامد،فقط بدرد آذین بندی مقالات می خورند واین که درزیرلوای آن،"طرح های اجتماعی" خود ساخته را پیش ببریم.ومعلوم هم نیست چه اصراری داریم که یافته ها وبعضابافته ای خودمان وفرقه امان را- صرفنظرازاین که تاچه اندازه سست وبی بنیاد باشند یا نباشند-بجای طرح مستقل آنها،درزیرتیتراندیشه های مانیفست ومارکس و.. بخواهیم بخورد دیگران بدهیم. بگمان من ادعاهای مطرح شده دراین مقاله هیچ ربطی به مانیفست ندارد،سهل است که دربیگانگی ودرتضاد با آن هم قراردارد.برای نشان دادن شفاف تر چنین تضادی بودکه درادامه نقل قول های مقاله پرچم سرخ،عبارات ذکرشده دربالا را هم به آن اضافه کردم تا درپرتومجموعه آن معلوم شود تاچه اندازه ادعای مقاله نویس درانتساب استنتاجات خود به مانیفست کمونیست،می تواند صحت داشته باشد.
مقاله مزبوربراستی یک نمونه برجسته ای است ازآن گونه شیوه ها که با وجود حک کردن کلام مارکس برپیشانی خودوالبته بصورت یک تعارف صرف،مشحون ازادعاهائی است که آشکارا درمغایرت کامل با جهت گیری مانیفست قراردارد وتاآن حد که بدون اغراق کل نوشته را بصورت یک متن سراپا متناقض وبحالت ناسخ ومنسوخ درآورده است؛ که درآن هربخشی ابطال کننده بخش دیگراست .اینک چندنمونه برای اثبات ادعای فوق:
درهمان ابتدای مقاله اذعان می شود"درنگرش مارکس کمونیست ها بخشی از جنبش طبقه کارگر هستند،آنها منافعی جدااز منافع پرولتاریا ندارند.کمونیست ها بخش پیشرو جنبش کارگری و محرک جنبش به پیش اند،از لحاظ تئوری مزیت کمونیست ها به توده کارگران این است که آنها به شرایط،جریان و نتایج کلی جنبش پرولتری پی برده اند"؛وباوجود آن که درپاراگراف بعدی می خوانیم که "دردیدگاه مارکس کمونیست ها روشنفکرانی نیستند که تئوری انقلابی را به طبقه کارگر انتقال می دهند،آن ها بخشی از جنبش کارگری هستند که در تئوری و پراتیک پیشرو جنبش قرار می گیرند.در واقع برای مارکس تمایز بین روشنفکر تئوریک با کارگر پراتیک اساسا وجود نداشت"؛ ولی مقاله نویس درست درادامه همین بحث دریک حرکت آکروباتیکِ تماشائی و محیرالعقول نتیجه می گیرد" اما پیشرو بودن کمونیست ها در جنبش کارگری صرفا مربوط به تسلط انها به تئوری انقلابی نیست و باید خود را در شکل پراتیک مبارزه طبقاتی اثبات کند.به عبارت دیگر تشکیلات،مطالبات و پراتیک کمونیست ها در جنبش کارگری باید با تشکیلات،مطالبات و پراتیک توده کارگران متفاوت باشد"!
پس باین ترتیب ما یک پراتیک توده طبقه سروکار داریم، ویک پراتیک مختص کمونیستی،وبهمین سیاق مطالبات وتشکیلات جداگانه ای برای هرکدام ازآن ها!
براستی باین نوع نتیجه گیری ازگزاره نقل شده ازمانیفست چه نامی جزشعبده بازی وبیرون کشیدن کبوتر اززیر شب کلاه خود می توان نهاد؟! درچندسطرجلوتر می گوید مارکس تفاوتی بین کمونیست ها وروشفنکران با توده کارگران قائل نبوده و کمونیست ها بخشی ازجنبش کارگری هستند، و...من اضافه می کنم این سخن دیگرمانیفست را که آنها هرگزکشف وشهود خود وسازمان های من درآوردی خود را دربرابرسازمان یابی کارگران به مثابه یک طبقه قرارنمی دهند؛ بااین همه درست درچند خط بعد نتیجه می گیرد که پیشروان وکمونیست هاباید سازمان وتشکل ها ومطالبات جداگانه خود را داشته باشند! وباین ترتیب خواننده را هاج وواج دربرابراین دوگزاره متضاد و مانعته الجمع قرارمی دهد.
بدنبال استنتاج ضرورت این جدائی نظری وسازمانی، نوشته دربخش بعدی خود تلاش می ورزد که برای باصطلاح مدلل کردن ادعایی من درآوردی اش پایه های نظری لازم را فراهم آورد که آنها هم بنوبه خود، هم بلحاظ قوت استدلال سخت سست وبی پایه هستند و هم بدلیل تناقضات آن با سخنانی که ازمانیفست نقل قول کرده است:
درسطوربعدی می خوانیم:"کارگران به دلیل هژمونی ایدئولوژیک سرمایه داری در مبارزه خود انگیخته خود قادر به فرارفتن از آگاهی صنفی-اتحادیه ای که آگاهی خاص مبارزه تدافعی است نمی باشند.مبارزه تدافعی مبارزه ای است که در صورت پیروزی هم چهارچوب های جامعه بورژوایی را در نمی نوردد و در نهایت تنها رفرم هایی را به بورژوازی حاکم تحمیل می کند"(مقاله نویس البته روشن نمی کند که روشنفکرانی تااین درجه انقلابی و تااین درجه از برخوردار ازخلوص ،برخلاف توده کارگران،چگونه ودرکجاتوانسته اند این چنین ازتاروپودایدئولوژی سرمایه داری برهند وازکدامین کره برمانازل گشته اند!).
باین ترتیب معلوم می شود که درنزد کسانی که مقاله بیانگرعقایدآنهاست،حکم پایه ای مارکس درمورد ظرفیت وتوان رهائی بخش طبقه کارگرازبنیاد برآب است ومعلوم می شود طبقه کارگر برای رهائی خود نیازبه منجی ورهاننده دارد.وتمام تلاش های نظری مارکس برای نشان دادن ظرفیت های نهفته در این طبقه به مثابه گورکن نظام سرمایه داری وبه پایان برنده نظام طبقاتی بیهوده است.دربهترین حالت آنها فقط می توانند شاگردان خوبی باشند برای آموختن ازاستادان ورهبران خود. ونه آنطورکه مارکس می پنداشت آموزگارخود نیازبه آموزش دهنده دارد.درکانئاتِ چنین بینشی، فردکمونیست نخبه ای است که درجائی بیرون ازمتن توده طبقه کارگر قراردارد وکسی است که حامل قوه سحرانگیز رهبری ونجات دهندگی است. وکمونیست کسی نیست که عمکرداجتماعی اش دربطن پیکارهای طبقاتی کارگران ودرپیوند با آن معنا ووجود واقعی پیدامی کند.
نوشته دراهمیت بخشیدن به نقش کمونیست ها(که بناگزیرباید اساسا ازجنس روشنفکران انقلابی باشدو برفرازسرطبقه) تنها به اکتشافات فوق بسنده نمی کند وباتازاندن اسب تخیل ودریک کشف بی بدیل، نقش ومبارزه آنها را مبنا و شاخص تعیین کننده برای روشن کردن خصلت تعرضی وتدافعی جنبش عنوان می کند(وحتا برهمین اساس خصلت تعرض وتدافع جنبش اوائل انقلاب بهمن رامورد بررسی قرارمی دهد).مطابق این یافته ها(ویابافته ها؟!)،جنبش توده کارگران بخودی خود همواره خصلت تدافعی دارد مگرآنکه عصای سحرآمیزموسی براین دریا فرودآید وراه گذربه بهشت موعودگشوده شود.براستی معلوم نیست که چگونه مطالبات ومبارزه اخص وجداگانه صدها وحتا هزاران کمونیست متشکل شده درکمیته های مخفی،می توانند به تنهائی خصلت تدافعی و تعرضی یک جنبش را تعیین کنند! واین یافته با کدام یک ازمبانی نظری وعملی تجربه جنبش سوسیالیستی خوانائی دارد؟ گوئی این مشی تئوری موتورکوچک وموتوربزرگ و متعلق به مشی دوران چریکی است که باردیگربه سخن درآمده است، والبته این باربا لباس عاریتی کارگری، وچقدرآشنا !
مقاله دربخش دیگری با یکسان گرفتن سندیکا و سندیکالیسم وتحت لوای آن،به کم اهمیت کردن مبارزات صنفی ومعیشتی-یعنی مبارزات جاری و فراگیرتوده های کارگری-و منتسب کردن آن به رویزیونیسم برنشتاین وکاتوئسکی پرداخته و عملا جنبش معیشتی ومطالباتی کارگران را تخطئه کرده است. درحالی که برهرعقل سلیمی روشن است که کارگران همواره براساس نیازهای عاجل وبیواسط خود به حرکت درمی آیند وبر بسترمبارزه برای تحقق مطالبات بیواسطه واتحادیه ای خود به کسب تجربه وآگاهی پرداخته و توان فراتررفتن ازوضعیت موجود را درخود می پرورانند.وتنها براین بستراست که می توان با جنبش توده ای ارتباط برقرارکرد و برهمین پایه است که می توان سطح مطالبات را ارتقاء داد.تردیدی نیست که کارگران پیشرو وهمه کمونیست ها-وهمه آنهائی که یپکارطبقاتی کارگران درسطوح گوناگون را بعنوان بخشی ازپیکارخودعلیه سرمایه می دانند،درتقویت این مسیروشتاب دادن به روند مبارزه طبقاتی- چه درحوزه نظری وچه عملی- نقش مهمی دارند. دراین معنا نه میهمانی وجود دارد ونه میزبانی.جنبش کارگری ازهمه امکانات خویش وازجمله روشن فکران انقلابی وپیشرومتعلق به خودنیزبهره می گیرد،اما نه بشیوه متداول جامعه طبقاتی وبانهادی کردن سلسه مراتب و شکاف های آن درساختارهای خود. ازقضا روشنفکران "کمونیست"دربیرون ازطبقه همانطورکه تجربه بیش ازسه دهه درکشورخودمان نشان داد،بدون آمیختن با جنبش طبقه کارگرراه بجائی نمی برند.همانطورکه کارگران نیزبی اتکاء به تجربه وآگاهی تاریخی وهمبستگی با پیشروان وعناصرآگاه خود قادرنیستند همه ظرفیت های نهفته درخود را به فعلیت برسانند.بنابراین مسأله نه در جدائی ودرتقابل قراردادن این دو،بلکه دقیقا درضرورت بهم آمیختن آنها،یعنی فائق آمدن برشکافی است که بین فعالین ومدعیان کمونیستی،ومبارزات طبقاتی واقعا موجود، وبین تئوری وپراتیک وجود دارد.شکافی که همواره با انواع و اقسام تئوری های انحرافی والبته ماهیتا بورژوائی،توجیه ولاپوشانی شده ومی شود.اگرزمانی این شکاف درستایش مشی چریکی ونبرد های حماسی روشنفکران جداازتوده کارگران، وجایگزین کردن نقش بی همتای چریک قهرمان توجیه می شد،اکنون می توانددرتئوری متشکل کردن نخبگان روشنفکرو کمونیست درکمیته های مخفی جداگانه، بازتولید شود. نخبگانی که با یدک کشیدن مطالبات انتقالی،و تعرضی بودن مبارزه اشان وانجام مبارزه مخفی(که گوئی فی نفسه دارای فضیلت بوده و مستقل از شرایط وتوازن نیرو دارای ارزش ذاتی است!) وداشتن توان(ایزدی) رهبری و...دیواری به پهنا ودارازی دیوارچین بین آنها و توده بی سروپای کارگران برافراشته شده است! درهرحال با هیچ تئوری ورنگ ولعابی نمی توان به تکه تکه کردن کارگران وازجمله تفکیک جداگانه کارگران به" پیشرو وپس رو" پرداخت. بی تردید،نفی ونقد این جداسری هیچ ربطی به بی توجهی به جایگاه ونقش پراهمیت فعالین و پیشروان آگاه درجنبش کارگری و نیزدرنظرگرفتن اهمیت فعالیت مخفی درکنارفعالیت های علنی ندارد.مسأله اصلی دقیقا درنوع رابطه بین دواست.آن چه که مااکنون بخصوص دروضعیت پراکندگی وگسست های موجود سخت به آن نیازداریم،برطرف ساختن شکاف بین فعالین و توده کارگروگسترش دامنه مقاومت توده ای کارگران وایجاد همکاری بین همه مدعیان کارگری، درکنارپیشبردمبارزه نظری ودیالوگ است.
کمونیست بودن مدالی نیست که کسی بخود ویا بدیگران بدهد. عملکردکمونیستی به معنی واقعی وهمه جانبه خود می تواند تنها درمتن صفوف مبارزاتی کارگران ودرپیوند با مبارزات آنها وتبدیل شدن به بخشی ارگانیک ولاینفک ازآن ها،برقراری پیوند متقابل بین آگاهی ومبارزه عملی و تلاش برای تقویت مبارزه طبقاتی درراستای تحقق خود حکومتی واستقرارجامعه ای آزادوتهی ازطبقات صورت گیرد. قرارگرفتن کمونیست ها بیرون ازمبارزه توده کارگران، درحکم قرارگرفتنشان دربیرون اززیستگاه طبیعی خود ومحکوم شدن به پژمردگی و مرگ است ودفاع ازآن بجزدفاع ازبقایای مقاومت فرقه گرائی وتکه تکه کرد صفوف طبقه کارگرنیست. والبته همه اینها درتحلیل نهائی واکنشی است دربرابرشکوفائی جنبش های اجتماعی وطبقاتی وتلاشی است برای بدست گرفتن کنترل آنها واین درحالی است که وظیفه کمونیست ها فقط تقویت توان خودرهانی این جنبش ها ورهائی آن ها ازهرگونه قیدو بند الگوهای متأثرازسرمایه داری برای ممکن ساختن جهانی دیگراست.تمرکزقدرت دربیرون ازخود کارگران (وازتک تک آن ها)وبرفرازسرآنها،اعم ازآنکه درقالب دولت،حزب وسازمان وشخصیت و....چیزی جزتقلیدازساختارهای سلسه مراتبی جامعه طبقاتی نیست:" بزرگان تنها از آن رو بزرگ بنظر می رسند که ما ( جلو آنها) زانو زده ایم پس بگذار برخیزیم!".پس بگذاراندیشه دموکراسی مستقیم ومشارکتی،اعمال قدرت مستقیم ازپائین(یعنی بپاکردن" نه دولت" ونه به انباشت قدرت بیرون ازتوده ها)توسط تک تک کارگران،ازهم اکنون به راهنمای عمل کمونیستها وهمه کارگران تبدیل شده و شکوفاگردد. بگذارجنبش ها بدون آنکه تحت کنترل این یا آن ساختارحزبی وسازمانی وسلسه مراتب بوروکراتیک قراربگیرند،ولاجرم ازهویت جنبشی خود تهی گردند، بربالندگی خویش بیافزایندبگذارکه کمونیست ها وسازمان ها ونوع سازماندهی ها، بافاصله گرفتن ازکیش هژمونی طلبی، ساختارها واهداف خود را با این هدف رهائی بخش انطباق دهند.بگذاربااین ایده متعلق به جامعه طبقاتی و البته سخت ریشه داردرجنبش های سوسیالیستی دوقرن گذشته وداع کنیم که گویا ابتدا عده ای ارروشنفکران انقلابی و سخت سازمان یافته و معتقد به آرمان کمونیستی،به نیابت ازکارگران، بتداسواربردوش توده ها قدرت رابه چنگ می گیرندوسپس دریک روزفرخنده آن را داوطلبانه تسلیم توده ها می کنند!(همان که امروز نیزدربرابرچشمانمان درونزوئلا صورت می گیرد) وچنان که دیدیم واتفاق افتاد قدرت وقتی ازکف جنبش ربوده شد،ازهمان هنگام ودرست ازهمان لحظه ازگوهرسوسیالیستی خودتهی گشت وتجربه نزدیک دوقرن گذشته هم نشان داد که برنده نهائی چنین داوی کدام طبقه است.آری،تحت هیچ شرایطی،اعم ازاظطراری وغیراظطراری، این قدرت حتا درقالب نمایندگان واقعی (نمایندگان خود مختاروخارج ازکنترل دایمی) نباید ازچنگ توده ها وافراد آزادمتعلق به جوامع سوسیالیستی خارج شود.
کارعظیم مارکس بیش ازهرچیز،درنشان دادن ظرفیت خودرهانی طبقه کارگربود .اونشان داد که تنها آنانندکه توان رهائی خود وبشریت ازچنگال بربریت و مناسبات استثماری وبنای جامعه نوین وبدون طبقه را دارند وبدست خود. شعارهای نه خد ا،نه شاه،نه میهن،یعنی رهائی ازچنگ سه جادوی اسارت آور نظام های طبقاتی،همواره شعارهائی بوده اندعلیه نمادهای قدرت بیرون کشیده شده ازدست مردم وکارگران. بنابراین برخلاف تمامی طبقات دیگرکه نظام ایدئولوژیکی آنها متکی بربدنه بی شعورورهبران باشعور می باشد(وما درکشورخود بخوبی باانواع فرآورده های آن هم چون رمه وچوپان ودربدترین حالت آن ولایت ولی فقیه برافرادصغیرویا امت وامام آشنائیم) والبته ظاهرا باجلوه های دیگر آن دراشکال مدرنترهم چون حزب وکارگران پیشتار وکارگران پس تازکمترآشنائیم ویاکمتربدان حساسیم. اما این فقط براهمیت مبارزه برای تقویت هسته اصلی اندیشه رهائی بخش سوسیالیسم می افزاید.درهرحال مارکس کارگران را درتمامیت خود و درقامت یک طبقه دارای ظرفیت خودرهان وقادربه خود حکومتی توصیف می کند.به محض آنکه این توانائی به گزیدگانی ولوازکارگران اتلاق شود،ازهمان لحظه بورژوازی کمند خودرا برجنبش کارگری افکنده وازهمان زمان آفت ازخود بیگانگی سایه خود را برجنبش کارگری گسترانده است. برهمین اساس بودکه تجربه کمون پاریس،وشکل گیری کمونارهاواعمال قدرت کارگران ازپائین وایده درهم شکستن ماشین دولتی بجای تصرف آن، وجایگزین کردن آن با آنچه که مارکس آن را دولت طرازنوینی ازجنس خود حکومتی ودرحقیقت "نه دولت"می نامید،تااین اندازه مورد توجه وی قرارداشت. ازهمین رو لازم است همواره تأکید کنیم که وظیفه وعملکرد اصلی کمونیست ها وشاخص آن، دقیقا وابسته به نقشی است که آن ها درهرلحظه برای تقویت وفعلیت یافتن توان خودرهانی وخود حکومتی کارگران وبرای تبدیل شدن آنها بصورت یک طبقه و شکوفا ساختن دموکراسی مستقیم و مشارکتی،بعهده می گیرند. واین البته درتضاد ماهوی با منزلت های اقتباس شده ازکائنات نظام بوروژائی وتمکین کردن به ساختارهای سلسه مراتبی آنها، نظیرمقوله رهبری کننده و رهبری شونده وزائده سازی طبقه کارگرتوسط حزب(آنهم یک حزب) وحاکمیت حزب(آنهم یک حزب) بجای حاکمیت طبقه کارگرویا ستایش ازنظم مبتنی بردولت ودولت سالاری تحت عنوان دولت کارگری و.. قراردارد. کمونیست ها نمی توانند برخورداری خویشتن ازنابرابری های اجتماعی وآن چه را که می توان بهره مندی ازمزایای شکاف طبقاتی و اجتماعی و ازجمله تقسیم کارفکری ویدی نامید،بعنوان تاجی برسر،درخدمت شکوفاکردن جنبش سوسیالیستی که علیه چنین امتیازات طبقاتی است قراردهند. برعکس آن ها باندازه ای کمونیست هستند و می توانند کمونیست باشند که ازهم اکنون درمسیرمبارزه علیه کلیه امتیازات طبقاتی وکلیه ارزش های سلسه مراتب بورژوازی باشند.همانطورکه مانیفست تأکیدمی کند،مشخصه اصلی کمونیست ها دردومحورخلاصه می شود:یکی دردفاع آنها ازمنافع مشترک مجموعه پرولترهای ملت های گوناگون و دیگری نمایندگی منافع مجموعه جنبش. ودرست بهمین دلیل اعلام می داردکه کمونیست ها هیچ حزب خاصی دربرابردیگراحزاب کارگری نیستند.آنان منافعی جدازمنافع کل پرولتاریا ندارند و اصول فرقه ای ی خاصی را علم نمی کنند که جنبش پرولتاریائی را مطابق آنها قالب بگیرند.
*****
پس شاخص اصلی فعالیت کمونیستی آن است که آنها هرگزهدف وفعالیت اصلی خود را به سطح این یا آن حزب ومنافع اخص این یا آن بخش ازطبقه واین یا آن گرایش تنزل نمی دهند،بلکه آنها درهمه حال و درهرحزب ووابسته به هرگرایشی که باشند قبل ازهرچیزازمنافع عمومی مجموعه طبقه وتقویت صفوف آن ها حمایت می کنند.آن ها همواره منادیان اتحاد صفوف طبقه ومنافع عمومی مجموعه جنبش پرولتری هستند ونه منادی تجزیه وپراکندگی آن.
دقیقا براساس همین راهبرد است که اکنون ودرشرایط پراکندگی صفوف کارگران،دفاع ازهمکاری گرایشات گوناگون مدافع جنبش پرولتری برای تقویت صفوف هم بسته کارگری حول مطالبات مشخص وبیواسط کارگران نظیر،حق تشکل های مستقل(باپذیرش تنوع آن) ومطالبات معیشتی به مثابه وظیفه کمونیستی تنها راه برون رفت ازوضعیت کنونی است.والبته قرارندادن نطرات و وگرایشات اخص خویش دربرابرمنافع عمومی هرگزبه معنی این نیست که این گرایشات باید نظرات ومنافع اخص خویش را کناربگذارند وبرای آن مبارزه نظری وعملی نکنند.آنچه که طلب می شود همانا اولویت منافع عمومی متعلق به مجموعه طبقه برمنافع اخص متعلق به خویش است.واجتناب ورزیدن ازقرار گرفتن این منافع اخص دربرابرمنافع اعم، وازجمله قرارگرفتن آن به عنوان پیش شرط همکاری ومبارزه مشترک،همه نیروهای مدافع طبقه کارگر.
-2007-09-19 28-06-86
www.taghi-roozbeh.blogspot.com
Post a Comment