Thursday, February 04, 2010


نه "اعمال رهبری" و"نه خود رهبری"؛ پس کدام "رهبری"؟
بخش اول
مقدمه: ابتدا دردادن پاسخ به نوشته ر.حشمت تحت عنوان نه "اعمال رهبری" ونه "خود رهبری"*1  که درنقد مقاله من تحت عنوان "اعمال رهبری یا خود رهبری" صورت گرفته است تردیدداشتم.چراکه اولا علیرغم اینکه نوشته من اساسا حول برخی  چالش های کنونی جنبش مردم یعنی عبور ازنظام حاکم،اصلاح طلبان وحتی از"خودشان" وواکنش های گسترده ای  که این ساختارشکنی برانگیخته متمرکزاست ،اما "نقد" ر.حشمت به نحوچشم گیری ربطی به مقاله و وضعیت حساس وطوفانی که درآن بسرمی بریم ندارد و مقولات و مفاهیم درآن بطورانتزاعی بکاررفته است و درنتیجه نگران آن بودم که پرداختن به آن  درچنین شرایطی تمرکز مارا ازشرایط حساسی که درآن بسرمی بریم به وادی مقولات انتزاعی   وشلیک این مفاهیم،که من علاقه ای به آن ندارم،سوق دهد.  وثانیا بدلیل تحریف سیستماتیک موضوع بحث من ازرابطه برنامه وجنبش به نفی برنامه و هم چنین تمرکزحول موضوعاتی چون حزب و... که اساسا درنوشته من مطرح نشده است .وثالثا بدلیل شیوه برخورد ر.حشمت  که ازموضع بالا وباصطلاح نگاه عاقل اندرسفیه وداشتن دسترسی  به حقایق مطلق نگاشته شده،ومخاطبین آن یا هم چون من ازراه بدرشدگان هستند ویا هم چون شاگردان بی سوادی که دربرابراستاد نشسته باشند.مطابق این سلوک، بجای طرح بحث بشیوه علمی که بر اجتناب ازپیش داوری وبر ابطال پذیری هرپیشفرضی استوار است ،پیشاپیش ومقدم برآن به خط کشی وارائه خطوط قرمز ومرزهای ممنوعه پرداخته میشود،تابا القاء پیشداوری های آئینی- فراعلمی امکان بررسی، قضاوت وگزین آزاد ازخواننده  سلب گردد. درهرحال دراین رویکرد نقد شونده پیشاپیش درکاتاگوری قرمزوبامهرخطرناک، طبقه بندی میشود وتازه پس ازآن نوبت نقد مواضع اوشروع  می شود وایکاش این پایان ماجرابود؛ چرا که تازه معلوم میشود آنچه که قراراست موضوع نقد قراربگیرد، روایت تحریف شده ای است از واقعیت که بطوردلبخواهی وسرسری  تبدیل به صورت مساله شده است . براستی حاصل چنین دیالوگ بی ربط به نوشته ای که باید آن را منولوگ نامید(خود گوئی و خود شنوی) چه کمکی به  کشف حقیقت می کند؟
 مثلا او پیشاپیش مرا درمقوله پست مارکسیست ها قرارداده است و تحت تأثیرجان هالوی .و لابد درنزد اوهمه پست مارکسیست ها بدلیل عدم باور به مقدسات یک کمونیسم آئین گرا مرتد وتجدید نظرطلب محسوب می شوند-همانطورکه او چنین کرده است- و من البته تانفهمم منظورمشخص ومستدل او ازاین گونه انگ زدن ها چیست طبعا قادربه واکنش  مثبت و یا منفی نسبت به این نوع کلی گوئی های نشأت گرفته ازنگاه مکتبی و آئین گرا، وازمنظرنه کمترازدارنده انحصاری حقیقت، نخواهم بود .وجالب است که  باین هم  بسنده نکرده و به عنوان هالوی شناس،دریافت مراازآن "ابتر"هم خوانده است! ودراین میان معلوم هم نمی شود که وقتی بزعم وی یک نوشته حاوی هیچ نکته ای نیست ویک سرخطا و آشفته است و حتی آن مقدارهم که از کسی ویاجریانی تأثیر پذیرفته چیزی ازآن نفهمیده، چرا ر.حشمت وقت خودوخوانندگان را به هدرداده و صرف نقدچنین نوشته ای کرده است! بی تردید سخن برسرنادیده گرفتن ارزش نقد او نیست که هرنقدی نعمتی است برای نقد شونده.ولی  بحث درمورد شیوه این نقداست.  درهرحال دربرابراین شیوه باید گفت که اولا پست مارکسیست بودن ویانبودن وتحت تأثیرهالوی و... بودن ویانبودن،فی نفسه نمی تواند جرم وضدارزش باشد  ومی تواند قبل  ازهرچیزمبین ذهن خط کشی شده و آئین وار گوینده آن باشد و بیانگرناشکیبی وبرنتافتن تنوع آراء درمیان مارکسیست ها ووجود قرائت ها وبرداشت های گوناگون درمیان آنها واحیانا محروم ساختن خود در بهره گیری  ازنقاط قوت نقد آنها .

اولین پی آمد منفی این گونه شیوه ها و مرزکشی های لااقل زودرس-امری که درنزد خواننده،  به عنوان نتیجه، قاعدتا باید جایش درپایان استدلال ها باشد  ونه در مقدمه آن، معمولا متوجه خود دارنده این رویکرد است که تاوان آن را با منجمدشدن ذهن واندیشه وباورهای خود می پردازد.ثانیا، برخلاف ادعای ر.حشمت که درون مایه نوشته را  تحت تأثیرجان هالوی و پست مارکسیست ها می داند، لااقل این نوشته من تاآنجائی که من می فهمم، صرفنظرازمثبت ومنفی بودن آن، هیچ ربطی به  آن ها ندارد ونمی توان  مشخصا نشانی از آنچه که فی المثل  متعلق به اندیشه های اخص جان هالوی باشد و... درآن  یافت مگرآنکه کسی بخواهد کارشناس خوانش پس کله ها باشد.روشن است که اگرربطی هم می داشت فی نفسه هیچ اشکالی نداشت مگرآنکه بشیوه مألوف برخی رویکردهای آئینی ازمارکس ومارکسیسم می پذیرفتیم که وی دراردوی دشمن طبقاتی کارگران جای دارد واساسا چپ وسوسیالیست و.. نیست. ولی مساله این  است که واقعیت  نوشته برخلاف این ادعاست واین سوال را دربرابرهرکسی که هردومتن را بدقت خوانده باشد قرارمی دهد که چنین کنشی آیا ازسرسهل انگاری وبی دقتی صورت گرفته است ویا احیانا علت دیگری داشته است؟البته اگرکسی براساس فهم خود ازمارکس،طرح ایده هائی چون خودرهانی و خودحکومتی را مغایربا اندیشه های وی بداند ،بدیهی است که آنها را درزمره  پست مارکسیست ها  وبقول نویسنده تجدید نظرطلبان قراردهد.ولی می دانیم که مشکل  ر.حشمت  تردید دراهمیت خود رهانی درنزدمارکس نیست ،بلکه درکش ازاین مقوله است که آن را ازمعنای واقعی اش تهی می کند.همانطورکه درتجربه قرن بیستم نیزاین اصل نفی نمی شد اما همانطورکه درنوشته ام اشاره کرده ام بصورت اصل مهجوری درآمده بود  که هیچ ربطی به سیاست های راهبردی و جهت گیری ها نداشت وتنها کاربردی درسطح کلیشه ها و آیات مقدس داشت. درهرحال در نگاهی به نوشته من ازقضا اگرقرارباشد نشانی ازکسی واندیشه ای درآن  بتوان یافت،مسلما بیش ازهمه وقبل ازهمه ازخود مارکس است که استنادبه چندین مفهوم اساسی ازوی درآن آشکارا مشهود وقید شده است.مثل اصل خودرهانی،مثل پراکسیس و شناخت شناسی مارکس درتزهای فویرباخ و ایده  درک جهان وجامعه درحین تغییرآنها وتأکید برخوددگرگونی وچگونگی فرایند رهائی ازدل وضعیتی که کارگران به آن زنجیرشده اند ، تأکید برجنبش دربرابریک دوجین "برنامه" و.... اساسا اگرکسی نداند ر.حشمت قاعدتا باید بداند که من سالهاست که به این نوع مسائل می پردازم وردپای ایده  خود رهانی وجنبه کاربردی دادن به آن دراغلب نوشته های من وجود دارد،یعنی اززمانی که هنوز نه او ونه من فی المثل نوشته ای  ازجان هالوی را  نخوانده بودیم. می توان برسبیل شوخی گفت که اگرر.حشمت هرآینه متوجه می شد که مارکس هم چنین رویکردی داشته است،لابد او را نیزمتهم به تبعیت ازپست مارکسیست ها می کرد!.البته  اگرر.حشمت خود را ومواضع خود را تنها قرائت ویا تفسیر ودریافت ممکن ازاندیشه های مارکس نمی انگاشت، واین واقعیت ساده وانکارنشدنی را می پذیرفت که دریافت های گوناگونی دراین باره دربین کمونیست ها  وجود دارد که نشان دهنده عدم انحصارحقیقت درنزداین یا آن است،آنگاه بجای بسط استدلال ودیالوگ وتفاهم بیشتر، ناچارنمی شد که به چنین شیوه ای متوسل شود.
باتوجه به نکات برگفته شده، فی الواقع اگرهدف من واکنش صرف به نوشته ر.حشمت بود،کافی بود به نوشتن چند سطربا نشان دادن چگونگی تحریف وطرح سوالات دلبخواهی وبی ربط به نوشته من  اکتقا شود.چنانکه اگر نگاهی نه ازورای  منشور ر.حشمت بلکه مستقیم به مقاله من انداخته شود،معلوم میشود که عبارت مورد نقد ر.حشمت صرفا درمورد درک ازبرنامه و چگونگی دست یابی به برنامه است ونه انکارضرورت برنامه!.هم چنانکه درمورد رهبری و سازمان یابی وحزب وغیره نیزهمه حول درک وچگونگی آنهاست و نه انکارشان.برعکس درمتن نوشته حتی به عناصری  از آن درشرایط کنونی هم اشاره شده است.درهرحال درک ازبرنامه وچگونگی دست یابی به آن درنزد یک فرقه با یک چپ اجتماعی-طبقاتی ویا چپ معطوف به جنبش  تفاوت کیفی وجود دارد.اگردرنزداولی برنامه ازطریق کشف وشهود  عناصرفرقه ویا ازسوی عده ای نخبه ونظریه پرداز وازفرازسرجنبش بدست می آید، اما درنزدچپ اجتماعی و معطوف به جنبش برنامه ازدرون ودرپیوند با جنبش و مبارزه وازطریق خردجمعی آن حاصل میشود وامری پیشینی و تولید شده درکارگاه های فکری وسازمانی بیرون از جنبش وتوسط نخبگان و اتاق فکرآنان نیست(والبته چنین فرایندی هیچ نافی تعامل گروها و افراد وارائه پیشنهاد به جنبش ازسوی آنها نیست بلکه ازقضا مکانیسم دست یابی به خردجمعی ازهمین کانال ها ودیالوگ ها می گذرد وهمه این افرادو گروه ها،علی القاعده، بخشی ازجنبش هستند ودرتعامل و سوخت وسازبا آن.مگرآنکه کیستی ازفرقه گرائی دورخود کشیده باشند. هم چنین  مساله آن است که هرچه هم یک دسته وگروهی دراتاق فکری برنامه خوبی هم تدوین کند،این هنوزبرنامه اوست و نه برنامه جنبش، مگرآنکه باخواست وخرد جمعی جنبش درهم آمیزد). ر.حشمت باید فکری برای این درک خود که جنبش وطبقه و عناصرآگاه را ازهم جدامی کند وسپس متحیر می ماند که جنبش چگونه خردوآگاهی بدست خواهد آورد، بکند.درنگاه نخست تنها کافی است این کشف  فرقه-یعنی برنامه- به کارگران و مردم ابلاغ شود تاآنها باپذیرش آن رستگارشوند،ولی درنگاه دوم دست یابی به برنامه ای واقعی با حضوروتجربه و نقش آفرینی توده های خلاق وخردجمعی آنها حاصل می شود.آن خردی که ازتجربه وخود آموزی آنها،ازطریق تعامل و گفتگو با عناصر وجریانات آگاه تردرون جنبش،ازآن دانش عظیم و نانوشته و  نهفته درتک تک کارگران که درشرایط همبستگی ومبارزه برای تغییرشرایط فوران می کند،وبرخاسته ازجهان گلوبال وعصرانفجاراطلاعات که از درودیوارش آگاهی فرومی ریزد،ازانبوه کارگرانی که درجهان امروز داشتن تحصیلات درسطح دیپلم و مافوق دیپلم یک امرعادی است، وآن اقشارمزدوحقوق بگیری که درکسوت کارمندان وپرستاران ومعلمان و ... بخش مهم وآگاهی از جنبش بزرگ مردمان زحمت وکار را بوجود می آورند. آری ازدل همه اینها،وازلابلای تشکل ها وشبکه ومحافل بیشمار وبهم پیوسته آن ها خردجمعی،خردکارگران وخرد مزدوحقوق بگیران جمعی باهمه تکثروتنوعاتشان بوجود می آید. وچرا اینان نتوانند درتدوین اولویت های زندگی خود وازطریق دموکراسی مشارکتی وحتی الامکان مستقیم خود مداخله فعال کنند؟.درک نخست ازبرنامه وحزب و...اگردرموقعیت قدرت قرارگیرد،بی تردید همان تجربه تراژدیک صورت گرفته قرن بیستم و همان تجربه ای را که درکشورهای استبدادی مثل کشورما ویا درکشورهای "شبه سوسیالیستی" موجود، مردم هرروزبا آن مواجه اند تکرارخواهند کرد.وباین ترتیب ما با یک خوانش آمرانه وغیردموکراتیک ازبرنامه ونقش نخبگان مواجهیم که قراراست زندگی مردم را رقم بزنندبدون آنکه خود مردم دربطورواقعی درسرنوشت خود دخیل باشند.
ازهمین رو باوجود داشتن دغدغه فوق، برای گشودن راه دیالوگ و به پاس منزلت نقد(که اصل آن مگرشیوه اش مورد استقبال من است)،بادرنظرداشتن این که باید هوشیاربودکه بحث های تجریدی وکلی تمرکزمارا حول جنبش عظیم مردم ایران ومسائل ناشی ازآن  تحت الشعاع  قرارندهد سرانجام برآن شدم که پاسخی  به آن بدهم. والبته انتقاد به شیوه برخورد ر.حشمت نه به معنی انتقاد به اصل نقد وکم اهمیت انگاشتن آن است ونه به معنی آن است  که گویا نوشته های خودمن بری ازچنین شیوه های رایج  درمیان فرقه ها و رسوخ یافته درهرکدام ازماست. هدف آن است که بکوشیم دیالوگ را  به تعامل اندیشه ها و غنابخشیدن به آن تبدیل کنیم. دیالوگ کشتی گرفتن نیست که بخواهیم کت حریف را بزمین بدوزیم.دیالوگ تخطئه طرف مقابل نیست،دیالوگ زدن نقب به اندیشه های گوناگون ومتفاوت است برای پهناورشدن حریم بحر اندیشه .مهم آنست که واقعیت متکثروپلورالیستی طیف گسترده چپ را برسمیت بشناسیم وبکوشیم درکناردیالوگ براشتراکات تأکید ورزیم، واجازه بدهیم که خواننده نیزخود به قضاوت به نشیند وخویشتن نیزبا مرزبندی های مصنوعی وافتادن به ورطه آئینی کردن کمونیزم ازآفت انجماداندیشه مصون بمانیم.
پس کدام رهبری؟!
نه اعمال رهبری" ونه "خود رهبری" بطورطبیعی این سؤال را درذهن هرخواننده ای ایجاد می کند که  پس کدام رهبری؟"
من درنوشته خود تحت عنوان "اعمال رهبری یا خود رهبری"به یکی ازمهمترین چالش ها و مشخصات جنبش اعتراضی  درشرایط کنونی را فرایند عبورمردم ازنظام، اصلاح طلبان وحتی ازخود وباورها وتوهم های پیشین دانسته ام  ودرهمین رابطه دردفاع و ستایش ودرضرورت  تقویت این اخگرسوزان واین فراروندگی و خود فرمانی  که نمی خواهد  به رهنمودها وایست دادن ها و "اعمال رهبری" گردن نهد ویابهتراست بگوئیم هم چون اسب سرکشی حاضر  به زین ویراق شدن وسواری دادن نیست، پرداخته ام. واین که باید ازآن هم چون نهالی تازه پا دربرابرطوفان،چه طوفان سرکوب دشمن رودررو و چه از درون ودربرابرآن نیروها و گفتمان های دلبسته به نظام سلطه وچه ازطریق درون شدگی ارزش ها وباورها و فرهنگ سلطه پذیری درگذرازهفت خوان مبارزه استبداد وسایر اشکال دیگرسلطه طبقاتی، حفاظت کرد. درهمانجااشاره کرده ام که متأسفانه اشتراک حول اصل اعمال رهبری وافکندن طوق رهبری به گردن جنبش، گیرم که درقالب الفاظ انقلابی ورقابت حول اعمال  این یا آن رهبری باشد - وجه اشترک پاره ای  نیروهای مدعی چپ با همه نحله های بورژوازی را تشکیل می دهد. درواکنش به این نوشته ونکات مطرح شده درآن ازقضا شاهد ازغیب رسید. نوشته ر.حشمت با تیتر"نه اعمال رهبری ونه خود رهبری" فی الواقع، خواسته وناخواسته، اثبات کننده صحت  استنتاجات و ادعاهای  آن نوشته من است . نگاهی به فرازهای نوشته وی گویای این  ادعاست:

خود عنوان مقاله به وضوح نشان میدهدکه متأسفانه نویسنده درپشت طرح نکات و احکام گوناگون چه چیزی را هدف گرفته است:همان اخگرسوزان وهمان فراروندگی را که درطوفان کشاکش کنونی باید هم چون مردمک چشم ازآن نگهداری کنیم. گرچه او در تیترنوشته فقط به نفی هردوگزینه پرداخته است و لی نگاهی به کل مطلب وی به مااجازه می دهد که وجه اثباتی ویاسنتزآن نفی درنفی را حدس بزنیم و عنوان وی را تکمیل کنیم. دراین صورت به گمانم ترکیب وجه منفی و اثباتی  درعبارتی  فشرده همچون "نه اعمال رهبری ،نه خود رهبری؛ بلکه حزب رهبری" درخواهد آمد. وهمین عبارت فشرده می تواند جایگاه واقعی این رویکرد را  چه دررابطه با ادعاها ومنازعات بی پایان فرقه های چپ درطی این سی سال اخیر حول همین گونه ادعاها، وچه درتجربه جهانی قرن بیستم  یعنی سوسیالیسم  دولتی که درآن حزب وسلسه مراتب آن جایگزین طبقه وتبدیل آن به زائده حزب شد که نتیجه نهائی اش را همه شاهد بودیم وبالأخره نسبت اش با همه نحله های بورژوازی که اعمال رهبری، ایحاد رابطه عمودی وکنترل ازبالا-ازمحیط کارواستبداد حاکم برآن تا برجامعه وتمامی  وجوه وعرصه هایش- را نشان میدهد. درواقع شق سومی برخلاف تصورر.حشمت   بیرون ازاعمال رهبری و خود رهبری وجود خارجی ندارد و "خود رهبری"  سنتزهمه انواع اعمال رهبری های ازبالا وبیرون ازخود وبیگانه باخود است . وهرگونه تلاشی درآن راستا  جزگزین نام دیگری ودربهترین حالت تبصره ای  برهمان "اعمال رهبری" وحالتی ازحالتهای آن نخواهد بود. تا آنجا که به رویکرد کلی رهائی ازسلطه انسان برانسان درتمامی اشکالش برمی گردد،فرقی نمی کندکه این سلطه با کدام  منطق وفلسفه ای توجیه وتصدیق گردد:ازنوعی که مشروعیت خویش را ازآسمان و از نوع ذمخت ولایت فقیه گونه  ومبتنی برمناسبات رمه وچوپان و ولی وصغیر می گیرد  ویا ازنوع مدرن و احیانا حزبی اش که مشروعیتش را از برابرحقوقی صوری، اماباحفظ واقعیت نابرابری های عمیق اجتماعی وازطریق "جلب رضایت و تصدیق" بردگان(بریدن سربا پنبه وازطریق صندوق رأی )، ویا حتی ازگونه "انقلابی" قیم مأبی  که ازقضا درنفی آزادی وذبح کردن آن به بهانه"برابری" ونهایتا سرکوب هردو آنها، کمترازدیگرنحله های بورژوائی عمل نکرده است.درهرحال همه اینها دارای بندناف مشترکی هستند.البته  همه این رویکردها بکرات ازبوته تجربه وعمل هم  گذشته اند وفرجامشان دربرابرماقراردارد ولی با جان سختی هم چنان برما حکم میرانند. ازاین جهت آن عبارت کوچک تکمیل شده  رامی توان  جان مایه وفشرده نوشته ونظرر.حشمت دانست. بقیه مطالب واستدلال هاهمگی و البته هرکدام اززاویه ای، درجهت اثبات آن  و یا  مصداقی ازآن است.علاوه بررویکرد فوق ،نکته مهم دیگردرشیوه  ر.حشمت همانا نگاه  از بالا به جنبش وتوده های عادی مردم،ازبیرون وازفرازسرجنبش وازپشت عینک ایدئولوژیک ودریک کلام ازمنظرنخبه گرائی  واصالت تئوری دربرابرواقعیت های متحول وحکم راندن یک جانبه "تئوری ونظریه" برواقعیت های اجتماعی وبرپراتیک است.ونه رابطه دوجانبه ومتقابل ذهن وعین. انتقاد ا صلی  به رویکرد ر.حشمت نه فقط به خاطراصالت ذهن است دربرابرعین که فی المثل درمورد برنامه  او این امتزاج ذهن وعین را نمی شناسد ودربرابراین سخن من که برنامه یک جنبش را نمی توان ازفرازسرجنبش برای جنبش تدوین کرد برمی آشوبد،بلکه مهمترازآن این است که او ذهن را صرفا درقالب ذهن نخبگان می شناسد و درخود جنبش قائل به ذهن وعین نیست ودرهمین رابطه این گزاره رهائی بخش را که رهائی کارگران و بناکردن سوسیالیسم تنها بدست خود کارگران ممکن است را به زیرسوال می برد.فی المثل اگراین واقعیت را درنظربگیریم که خود تقسیم کارفکری ویدی درشکل نهادی شده کنونیش ازنتایج ودستاوردهای جامعه طبقاتی ومحصول طبقه بندی انسان ها است،یعنی همان واقعیت وشکافی که قراراست دربناکردن"جهانی دیگر"وجهانی غیرطبقاتی ملغی وپژمرده گشته  وبجای چنین تقسیم کاراسارت آمیزی آن تقسیم کاراجتماعی غیرنهادی شده با فرصت وامکانات اندیشدن و عمل کردن برابر، که دیگرمبین امتیازوسلطه انسان برانسان نیست، دراختیارهمه جامعه قرارداده می شود؛آنگاه به معنا وعواقب سنگرگرفتن درپشت این گونه شکاف های طبقاتی وتبدیل به امتیازشده  وتقدیس  آنها به مثابه گزاره های پایدار،رهائی بخش وسکوئی برای نیل به  جهانی فارغ ازاین شکاف ها،ونه هم چون واقعیت های موجود  ودرحال گذار،پی می بریم. معنای این سخن آن است که همراه وبه موازات  اجتماعی  شدن قدرت وثروت،مالکیت دانش وعلم نیزاز خصوصی بودن خارج شده وعمومی می شود.  تقدیس رهبری( نخبگان)  که به معنی زنده نگهداشتن مناسبات رهبری کننده ورهبری شونده، وایجاد قطب بالاو پائین است،به تصویرکشیدن جنبش هم چون پیکر بی سرو فاقد شعور وخرد ونیازمند به سروخرد هدایت کننده  وآگاه کننده ونظایراین گزاره ها، بی شک نمی تواند سکوی مناسبی برای عبورازجهانی که نفی اش می کنیم  وازجمله برای برافکندن استبداد قیم مأب کنونی که علیه اش  می جنگیم و  ساختن جهانی آزاد ورها  ازسلطه انسان برانسان  که برایش مبارزه می کنیم، باشد.آنها  مهماتی مناسب  ازجنس رهائی بخش برای جهان عاری ازطبقات به شمارنمی روند.آنها درنقش تاروپود ومیراث شوم وتبدیل به طبیعت ثانوی شده دروجودما توسط جامعه کهن طبقاتی هستند که باید  درجریان مبارزه برای تغییرشرایط و خود دگرگونی و زایش انسانهای تراز نوین براین بستر بدورریخته شوند. متأسفانه در رویکرد ر.حشمت تئوری ونظریه نه ناظربرتحلیل مشخص وبیان تئوریک وانتزاعی این واقعیت های متحول جامعه  بلکه  وارونه آن ودرسودای تحمیل خود براین واقعیت ها است. دیالکتیک نه نبرد وکشاکش واقعیت های اجتماعی بلکه نبردمقوله های انتزاعی وفرااجتماعی است. برنامه نیز به مثابه یکی ازمصادیق خود آگاهی وخود فرمانی، نه ازمتن جنبش ونیازها وباید ونباید های آن وازانکشاف این واقعیت ها و بامشارکت هرچه عمیق ترشونده خود آنها (دموکراسی رادیکال ومشارکتی) - صرفنظرازکم وکیف متغیرِمشارکت ونوع وچگونگی آن درتناسب با ظرفیت ها وامکانات تاریخی- بلکه ازلابلای این مقولات وکلیشه ها بیرون کشیده می شود. تئوری ونظریه بیان واقعیت های موجود ویا درحال شدن  نیست ودرنتیجه گوئی  قابل دست یابی ازبیرون است ورازواره وبیگانه و مسلط برکنش گران واقعی. رئال پلتیک دراین رویکردچنان شأن برجسته ای داردکه همه آنچه که درمورد سوسیالیسم و مقام وجایگاه نیروی کاراعم از طبقه بزرگ مزدوحقوق بگیران، ونیرکاربی مزد و یا کارمعطوف به بازتولید نیروی کار، وتولید هم به معنای نیازهای مادی و وهم تولید غیرمادی که درجهت رفع نیازهای مادی ویا فرامادی وغیرمادی درحال گسترش بشروشکوفائی او قراردارد،وهم آنچه که در مورد نقش بی بدیل ارگانها وتشکل های اقتدارتوده ای نظیر شوراها وکمیته ها و... کارگران ویا هرشکل دیگر  به مثابه یاخته های اصلی خود حکومتی ومداخله توده های مردم  وبدیل برای مشارکت در  تصمیم گیری ها  و سرنوشت خود گفته میشود، عملا به مشتی یاوه و کلمات بی محتواودهان پرکن تبدیل می شود. کارگران و برپادارندگان جنبش گوئی هم چون طوطیان خوش آموزی هستند که هنرشان تکرارگفته ها ویافته های رهبران ونشاندن  "اشرافیت  حزبی" برفرازسرخود است.کافی است که شما  یاخته های خود مدیریتی وخود حکومتی را  جدی بگیرید وازمردم بخواهید آن را-سوسیالیسم را-ازهم اکنون و بدست خود بنانهند، درآنصورت خواهید دید که  این نوع مدافعان سوسیالیسم دهان پرکن وسرشارازرئال پلیتیک ، چگونه باانواع  رگباراتهامات وتحریفات به سراغت خواهند آمدکه پدرآمرزیده، "تدوين يک برنامه توسط خرد جمعی در يک جنبش چگونه به دست میآيد. آيا ھمه افراد شرکت کننده در يک جنبش در تدوين برنامه مشارکت میکنند ؟ آيا تا کنون جايی سراغ داريد که چنين امرمبارکی صورت تحقق پیداکرده باشد؟"( به نقل ازنوشته ر.حشمت).  براستی آفرین براین استدلال قرص وتکان دهنده وتامغزاستخوان سوسیالیستی! پرسیدنی است که آیا واقعاانتظاردارید که برنامه وهدف شما وآن دموکراسی مشارکتی وجهان برابروآزاد مورد نظرشما پیشاپیش درجامعه طبقاتی وتوسط بورژوازی تحقق پیداکرده باشد، تا با ارجاع بدان برای شما واجد عقلانیت باشد ودارای جبنه کاربردی؟!باچنین منطقی اصلا  معلوم نیست که چرا باید شعار ساختن جهان دیگرو بنای سوسیالیسم را سر دهیم؟! واقعیت آن است که درتمدن کنونی ودستاوردهای تاکنونی بشر ،امکانات ارتباطی و مشارکتی عظیمی چنان فراهم شده است  که خود بورژوازی نیزدرمواردی وزیرفشارشهروندان ناچارمی شود که آن را ولوبه شکل صوری وکنترل شده ازطریق مشارکت مردمی وبا تکیه بر خردجمعی آنها  ودرموارددیگر  با تظاهربه آن عمل کند و انصافا ازاین حیث ازبرخی مدعیان چپ که خردجمعی را به تمسخرمی گیرند وآن را تئوریزه هم می کنند ومتأسفانه بنام سوسیالیسم، چندگام جلوتراست! و بیهوده نبود که بورژوازی توانست درمصاف قرن بیستم  بااین نوع رویکرد آن را آن گونه درهم بشکند. درواقع اکنون امکان وظرفیت های مازاد و استفاده نشده برای  تحقق دموکراسی مشارکتی و فراگیر از ِقبل دست آوردهای تمدن بشری ازآنچه که اکنون صورت می گیرد بسیاربیشتراست وهمین مساله یکی ازمولفه های بحران سرمایه داری درقرن بیستم  را تشکیل می دهد. همانطورکه درعرصه نیازهای مادی وظرفیت های  تولیدی نیزچنین است.

بی تردید حاصل این نوع رویکرد  چیزی جزتبدیل نظرات مارکس به امری مهمل وآئینی ویا مکتبی نخواهد بود وتماما  برخلاف متدوشیوه خود مارکس است*2: مایکل لبوویتز*1درکتاب فراسوی سرمایه(به ترجمه فروغ اسد پور)، عبارتی ازمارکس و برگرفته ازفصل دوم سرمایه را نقل می کند که بخوبی  تمایزبین این دودرک ازنظریه وتئوری وتبدیل شدن تئوری به آئین ومکتب ویا به ایدئولوژی به معنای آگاهی کاذب  را نشان می هد.این سخن مارکس درمورد فروپاشی و به ابتذال کشیده شدن یک نظریه (دراینجا  نظریه ریکاردوتوسط شاگردانش) است.
به  گفته وی ریزش تئوری زمانی شروع می شودکه"دیگرنه خود واقعیت،بلکه یک دستگاه تئوریک ترتیب داده شده ازنظرات استاد به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت بدل می شود،واقعیت به درون تئوری بلعیده می شود وبه این معناتناقضات بین تئوری و واقعیت با اعمال خشونت بردومی سرکوب می شود.کاراستاد برای درک تئوریک واقعیت،حالا به عکس خود تبدیل می شود،یعنی تئوری به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت مشخص تبدیل می شودواین به معنای ابتذال وتلاشی یک نظریه است"  

چنانکه ملاحظه می کنید،تلاشی وابتذال یک تئوری ونظریه وقتی شروع می شود که تئوری به نقطه عزیمت برای یک تحلیل مشخص تبدیل شده  و جایگزین آن گردد، ونه بازتاب دهنده یک واقعیت مشخص وبازتولید تئوریک وانتزاعی آن. وباین ترتیب است که  برای حل تناقضات بین تئوری و واقعیت این واقعیت ها هستند که مورد انکارقرارمی گیرند و بطرزخشونت آمیزی به درون تئوری بلعیده می شوند. مارکس دراین مورد به کرات وبه بیان های مختلف سخن گفته است. مثلا او درفرازدرخشان دیگری درمرزبندی با این نوع مکاشفات تئوریک،  تأکید کرده است که نظراتش تنها تلاش وتوضیح این واقعیت است که چرا پرولتار مبارزه می کند وچرا ناچاراست چنین  کند حتی اگرتمایلی به آن نداشته باشند(نقل به معنا) درمانیفست نیز بسیارروشن ومنجز نظریه را بیان مبارزه طبقاتی به مثابه یک واقعیت می داند. واساسا مبارزه طبقاتی به معنای واقعی وعینی  خود ترکیبی است ازمبارزه اقتصادی و سیاسی ونظری. ارجاع تئوری  به روندها وواقعیت های موجود ومشخص  ودرحال شدن درهرحال جان مایه نظریات مارکس را تشکیل داده است وبالکل بیگانه با کشف وشهود ذهنِ درخودومستقل است.پراکسیس پیوند پراتیک اجتماعی با ذهن است وپیشرفت آنها درگرواین پیوند متقابل است.بدون تغییرجهان تفسیرجهان ناممکن است. رابطه تنگاتنگ بین تئوری و واقعیت های اجتماعی است که ازطریق پراکسیس بهم گره می خورند.پراتیک انقلابی هم چنین دربردارنده پیوند تغییرشرایط وخوددگرگونی است که چگونگی امکان  برون رفتن برده های مزدی درچنگال نظام و ازوضعیت اسارت آوررا تبیین می کند . برای مارکس مبارزه طبقاتی به مثابه یک واقعیت اجتماعی وهم چون یک جنبش عینی وجود خارجی دارد و جنبش کمونیستی هم بخشی و تنها بخشی  ازآن است وازآن جداناپذیرونه هم چون یک مکتب فکری ونظری مستقل و بیرون ازآن و برفرازآن .پایان بخش اول.                                  
2010-02-03- تقی روزبه



1*-مقاله ر.حشمت : http://www.rahekaregar.com/maghalat/201001/mohseni.pdf

*2-مثلا درتزدوم ازتزهای درباره فویرباخ تأکیدمارکس براین است که   درپراتیک است که  انسان باید حقیقت یعنی واقعیت وتوان اندیشه اش را اثبات کند.  وحقیت مساله ای است که باید ازطریق "عمل"بشری ونه مجادلات فیلسوفان ومباحثات  مکبتی حل وفصل گردد.
-تئوری درمعنای دورنمای سوسیالیستی هم نه فقط برآمده ازتجربه تاریخی مبارزات طبقاتی  وبارتاب تئوریک آن است بلکه،هم چنین برای آنکه تبدیل به عمل اجتماعی ودارای برد توده ای شودباید با تجربه وفعالیت مشخص  پرولتاریا درهم آمیزد والبته دراین آمیزش خود نیزدستخوش تغییر وتکامل می شود. ازهمین روتئوری انقلابی نمی تواند مثلا توسط گروه وقشرخاصی چون  روشنفکران ساخته وپرورده شود.این تئوری تنها می تواند بیان تئوریک جنبش طبقاتی باشد ولاجرم هم چون گلی  درمزرعه مبارزات اجتماعی ودرپیوند باآن پرورده شود وگرنه گلخانه ای خواهد بود.اهمیت کمونیزم به مثابه یک جنبش نیزدرهمین رابطه است. مثلا مارکس درایدئولوژی المانی می گویدکمونیزم یک ایده ای که قراراست واقعیت با آن منطبق گرددنیست. ماجنبش واقعی را که وضعیت امروز را قادراست دگرگون کند کمونیزم می نامیم.نظرمارکس درمورد رابطه آگاهی اجتماعی با هستی اجتماعی نیزبقدرکافی شناخته شده است .این نه شعوربلکه وجود اجتماعی است که شعوراجتماعی را بوجود می آورد. شعوراجتماعی وقوف به هستی اجتماعی است(خود آگاهی).تأکید صرف برفعال بودن دوسویه ذهن وعین مهم است ولی کافی نیست.مهم ترازآن رابطه وجودی آندو وآبشخور شعوروآگاهی است که ازهستی اجتماعی برمی خیزد وبا آن درمی آمیزدو هستی خود آگاه تر رابوجود می آورد.مهم آن است که بدانیم این پراتیک اجتماعی است که باآمیختن ایندوبهم حقیقت را ازآنچه که درسوی ذهن است- وتصورسنتی ازفلسفه وآگاهی کاذب  را تشکیل می دهد -تفکیک می کند. والبته نه حقیقت به مثابه امری ثابت وازلی وابدی بلکه حقیقتی درحال تغییروفرارونده ودرحال انهدام وخلق شدن، وتفاوت پراکسیس یعنی آنچه که به فلسفه عمل موسوم شده ،با فلسفه سنتی نیزدرهمین است. مشکل فویرباخ هم نه درتأکید برعین بلکه درنادیده گرفتن آن به صورت پراتیک اجتماعی،پراتیک انسان اجتماعی  که درآن ذهن وعین بطورفعالی بهم می آمیزند بود.البته آنچه که مارکس ونظریه شناخت می گوید،درجامعه سرمایه داری به شیوه رازآلود وواژگونه به نمایش درآمدن، وتوسط تقسیم کار نهادی شده فکری ویدی واین که گویا علم ومعرفت توسط نخبگان تولید می شود، وانمودمی شود.یعنی مثل همه چیزسرمایه بصورت بیگانه شده بامنشأسازندگان ومولدین واقعی آن  وبصورت مالکیت خصوصی درآمدن معرفت وعلم شد.وبهمین دلیل درظاهر امربرخوردارازعقلانیت برخاسته از واقعیت نظام طبقاتی است که متأسفانه رگه هائی ازآن را دراصالت تئوری ر.حشمت و نگاهش به سازندگان واقعی معرفت مشاهده می کنیم.  دستکم گرفتن خردجمعی چه بصورت بالفعل اش وچه بصورت بالقوه اش  و مهم ترازآن بجای جهت گیری به نقش آفرینی هرچه بیشتراین خردجمعی سرکوب شده ومورد انکارقرارگرفته، تئوریزه کردن وضعیت موجود تحت عنوان واقعیت ها و رئال پلیتیک، بیانگرآن است. این جداسازی تئوری ازبسترآن برای یافتن مبنائی جهت توجیه نقش انحصاری وویژه برای  حزب پیشتارورهبراست. دربخش دوم وبررسی مصداق ها بازهم به نقد این نگرش خواهیم پرداخت.
Post a Comment