Monday, February 25, 2008

عرصه مبارزه نظری یا عرصه نبردگلادیاتورها!
نوشته آقای ناصراصغری* تحت عنوان شیوه های ناسالم را باب نکنید، روی نکته درستی انگشت نهاده وبدرستی برشیوه نادرست نوشته ای مکث کرده است که درجای خود گوی سبقت را دراتهام زنی و برخورد غیر سیاسی وغیرانسانی با مخالف خود و دردفاع ازگرایش موردنظر خود ربوده ویک نمونه برجسته ازترورشخصیت وازبدترین نمونه هائی است که تا این لحظه درادبیات سیاسی اپوزیسیون چپ ورادیکال بیاد دارم. برخورد این نوشته ازاول تاآخرغیرسیاسی بود وتمرکزاصلی خود رابطورکامل صرف خراب کردن ودرهم کوبیدن شخصیت وحیثیت سیاسی طرف مقابل خود-یداله اخسروشاهی-نموده بود. چرا باید بکسی که بیش ازسه دهه است که علیه ارتجاع واستبداد ونظام حاکم مبارزه می کند و برای پیشبرد اهداف خویش چه درست اش بدانیم وچه غلط ،داردمبارزه می کند، بجای برخورد سازنده ونقد نظراتش توهین رواکنیم؟ واصولا چرا باید نقاط قوت انسان ها را بصرف پیداکردن اختلاف نظرنادیده بیانگاریم ومیدان مبارزه نطری را بامیدان جنگ تن به تن یکسان انگاریم؟.
آدمیزاد هنگامی به چنین ورطه ای سقوط می کند که باورهای خود را حقیقت مطلق پندارد ورستگاری دوجهان را درپیوستن به آن.درچنین جهانی وارونه شده، مناسبات آدم ها به رقابت وحذف همدیگر و اعمال سلطه وقهربرهم نوع وبدوراز موازین برابرانسانی تنزل می کند.درچنین جهانی منافع تنگ فردی وگروهی وباندی وازجمله درجه موافق ومخالف بودن با نظرمن وباندمن،مبنای تقسیم جهان به دوست ودشمن محسوب می شود.گوئی که هرکس با من نباشد،مستقیما دراردوی دشمن من قراردارد. باین ترتیب وقتی صفوف دوست ودشمن به هم ریخت ومخالف فکری ونظری من دشمن من-آنهم دشمن مستقیم وخطرناک من-محسوب شد، آنگاه استفاده ازهر ابزار وشیوه ای برای رسیدن به هدف مجازتلقی می گردد. بابهم ریختن صفوف دوست و دشمن آدمیزاد با وجدان آسوده می تواند باهروسیله ای که دم دستش بودبرای ازپای درآوردن حریفش(ومخالف فکری خود) دست بکارشود.درچنین اقلیم بیمارگونه،قلم بجای آگاه گری ووسیله ای برای تقویت مناسبات انسانی وهمبستگی، حکم ابزاری برای پیروزی درتنازع بقاء درمعنای داروینی اش را پیدامی کند:نقشی به مانند پرتاب سنگ وکلوخ وچماق وتفنگ وسایرمهمات جنگی برای ازپای درآوردن حریف .نوشتن در حکم ادامه جنگ به شیوه دیگری می شود و نه وسیله ای برای طرح سؤال و جستجوی مشترک برای یافتن پاسخ، وارتقاء آگاهی واندیشیدن واقناع یکدیگر.درچنین وضعیتی دیگرفرقی نمی کند که این ایدئولوژی ازچه نوعی باشد ودرموردخویش چه تصوری داشته باشد.از مذهبی اش باشد ویاغیرمذهبی اش.نتیجه یکسان است: ابزاری است برای کسب قدرت وسرکردگی .تراژدی از نقطه ای اوج می گیرد که چنین فردِ ازدرون مسخ شده و اسیر جادوی ایدئولوژی وباورهای جهان وارونه، به فکرنجات بشریت ومبارزه سیاسی می افتد.دراین صورت اولین کارش تقسیم جهان به اردوی خودی وغیرخودی درمعنای بسیارتنگش است.که درآن مرکزعالم با کوبیدن میخ های چادرش،درهرنقطه ای که برافراشته شود، نشانه گذاری می گردد. بقیه جهان همه وهمه غیرخودی و دشمن بحساب می آیند.درست عکس جهان واقعی که درآن رنگین کمانی ازگرایشات، اکثریت بزرگ وشکننده زحمتکشان ومزدوحقوق بگیران را تشکیل می دهند. دراین جهان بت واره شده،انسان مستقل ازعقاید وباورهایش وفی نفسه ارزش ندارد.دراین جابه سه جلوه رایج این نگرش تمامیت گرایانه اشاره می کنم:
افتخارمی کند که کارگراست وبا چنین دوپینکی خشونت وتجاوز به حریم انسان ها را توجیه و شروع می کند.توگوئی که دراین جهان وارونه شده،کارگربودن فی نفسه ارزش است.غافل ازآن که کارگرازقضا بدلیل مبارزه علیه بردگی مزدوری ومبارزه اش علیه دوپاره شدن جامعه انسانی به برد گان واربابان برده،و مصمم بودنش به ایجاد جهانی تازه ومبتنی بر جامعه برابر انسانی و همبسته وآزاد ورها ازرقابت های سودجویانه وازمنافع وسلطه این یا آن بخش واین یا آن ایدئولوژی،وبدلیل آنکه منافع وهستی اجتماعی اش با جایگزینی انسان به جای طبقه گره خورده است،دارای ارزش ومنزلت تاریخی بی همتا است. اگرهدف متعالی سوسیالیسم انسان آزاد و جامعه همبسته است ،واگراین هدف باگسستن ازجهان ماقبل تاریخ،جهان نیمه وحشی و نیمه انسان ِجامعه طبقاتی و بدورریختن رقابت های تباه کننده و سرچشمه گرفته ازتنازع بقاء- انسان گرگ انسان- واعمال قدرت "انسان" بر"انسان" بدست می آید، پس آنگاه همه مدافعان و کوشندگان جهان جدید باید بتوانند گام بگام ارزش های متعلق به جهان نوین را درمناسبات فی مابین خود بازتولید کرده وازهم اکنون بکارگیرند.بی شک حرکت ازجهان وحوش ِطبقاتی به جهان همبستگی انسانی وبدون سلطه انسان برانسان، سهل وآسان نیست وبادشواری های زیادی همراه است. اما همگی باید بکوشیم که گام بگام درآن جهت برویم.
نکته دیگردراین وارونگی آن است که هرکس خود خوانده خویشتن را نماینده وقیم طبقه کارگرمی پندارد.تردیدی نیست که چنین کسی دچاربیماری همذات پنداری خود وپرولتاریا شده وادعاها وپندارهای خویشتن را معادل ادعا و پندارهای طبقه کارگری می انگارد وازمنظرنمایندگی تام الاختیارپرولتاریا به سخن گفتن می پردازد!.وبرپایه همین رابطه قیمومیت طلبانه وسیطره جویانه با طبقه،دست بکارشده وبه فعالیت می پردازد.نتیجه آن میشود که اوبیش از اندازه گلیم خویش وحق وحقوقش ازعالم و آدم طلبکارمی شود.وحال آنکه میدانیم قراربودکه کمونیست ها هیچ باند ومنافع ویژه ای را دربرابرمنافع مشترک وعمومی طبقه کارگر علم نکنند و تمامی توش و توان خود را برای مادیت یافتن اراده وخواست پرولتاریا وقراگرفتنش روی پای خود و به مثابه یک طبقه مستقل وخود آگاه وخودرهان بکارگیرند.کسی که درمیدان پیکارهای طبقاتی،حقانیت یافته ها وبافته ها وادهاهای خود را درمقیاس وسیع به اثبات نرسانده است،لااقل تا آن زمان نباید بخود اجازه بدهد که بنام پرولتاریا سخن بگوید.تاآن موقع او فقط می تواند بنام خود ودربهترین حالت به مثابه یک فرد دوستدارطبقه ویا بخشی ازطبقه کارگر سخن بگوید.والبته پرولتاریای بالغ و عاقل هیچ وقت احتیاج ندارد که زمام خویش را بدست دیگران بدهد.
نکته سوم درنگرش تمامیت خواهانه ورخنه آن به صفوف مدافعین سوسیالیست را باید دریکدست ویک نظرپنداشتن احاد طبقه کارگرانگاشت. وحال آکه طبقه کارگردرچهارچوب منافع عمومی خود دربرگیرنده بخش ها و گرایشات متنوعی است که باید ولو آنکه با آن مخالف باشیم،موجودیتشان را برسمیت بشناسیم. وازتوهمات مربوط به یک طبقه ،یک حزب، ویک سخنگودوری گزینیم وگرنه بنام دوستی با طبقه ومبارزه با دشمن طبقه کارگر،با خود طبقه کارگررودرروخواهیم شد.بدون پذیرش پلورالیسم وداشتن فرهنگی درخورآن، بجای تقویت اتحاد طبقاتی کارگران ویارشاطر به بارقاطر تبدیل خواهیم شد وبرتنوره تفرقه وتشتت وجدائی خواهیم دمید.
وقتی زوروقدرت ومنافع فردی وباندی وفرقه ای به میدان آید،منش انسانی واخلاق سیاسی معطوف به آزادی و برابری اجتماعی ازمیان می گریزد. کسی که اسیررقابت وجنگ تن به تن برای منافع تنگ وحقیر خود شد چگونه می تواند برای اتحاد طبقه کارگرِفرارونده بسوی جامعه انسانی همبسته وآزادمبارزه کند؟ باید با لاروبی فرهنگ رقابت و منحط بورژوائی دردرون خودمان- که هیچ کس ازپی آمدهای مخرب آن درامان نیست- به پالایش خود وصفوف ورفتار خود همت گذاریم .ودراین رابطه باید آنهائی را که حاضرنیستند خویشتن رابا استنانداردهای حداقل و انسانی مبارزه نظری-ایدئولوژیک انطباق دهند،تنها گذاشت تا درانزوای خود هم مضارشان کمترشود وهم بخود آیند.
2008-02-25-06-12-86
Taghi_roozbeh@blogspot.com تقی روزبه http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com


*-درج شده درسایت آزادی بیان

Wednesday, February 20, 2008

بازگوئی خاطرات به شیوه ابراهیم یزدی*

Taghi_roozbeh@blogspot.com تقی روزبه

ابراهیم یزدی وماجرای اعدام هویدا
به مناسبت فرارسیدن سالگرد 22 بهمن 57 هرساله بازارارزیابی ها و خاطره گوئی ها درمورد این رویداد بزرگ گرم می شود. دراین رابطه گاهی هم روایات و اطلاعاتی ازسوی برخی بازیگران وشرکت کنندگان درآن مطرح میشود که تازگی دارد(بخصوص ازجنبه سندیت آن). یکی ازآن ها مربوط می شود به روایت آقای یزدی درمورد نحوه کشته شدن امیرعباس هویدا درراهروی دادگاه:
"به آقای خمینی گفتم که هویدا اسرار زیادی دارد. زمانی ما می گفتیم خاندان پهلوی فاسد بودند و روابط کثیفی داشتند، خب ما مخالف بودیم و می توانستیم هر حرفی را بزنیم. اما نخست وزیری که 14 سال مسئول بوده است می خواهد حرف بزند. باید بگذاریم حرفش را بزند.آقای خمینی پیشنهاد من را پذیرفت.وبه خلخالی گفت همان جور که فلانی می گوید عمل کنید".
دکتر یزدی در جواب سؤالی در مورد نحوه اعدام هویدا می گوید: "هنگامی که هویدا شروع کرد که بگوید در دوران 14 ساله زمامداری او به عنوان نخست وزیر شاه چه اتفاقاتی افتاده است و خاطراتش را بیان بکند، رئیس جلسه به دادگاه تنفسی کوتاه می دهد. موقعی که هویدا به راهروی دادگاه می آید یکی از آقایان روحانی که آن جا بوده و من مایل نیستم الان اسم او را ببرم در راهرو با هفت تیر کمری خودش او را می کشد. بدین ترتیب(جسد) آقای هویدا را می برند روی صندلی اش می نشانند و عکس بر می دارند و حکم اعدامش را برایش قرائت می کنند و بعد می برند. اصلا چنین چیزی نبود که اعدامش بکنند".
چنانکه ملاحظه می کنید، آقای یزدی پس ازگذشت 29 سال هنوزهم صلاح نمی داند تمامی حقیقت این جنایت را بطورکامل افشاء کند.
بی شک آقای ابراهیم یزدی بعنوان یکی ازمعتمدین نزدیک به خمینی درآن سالها که درعین حال عضوبرگزیده "شورای انقلاب" هم بودند وبعدا تصدی مهم وزارت خارجه اولین دولت پس از"انقلاب "را هم بعهده داشتند،قاعدتا باید دارای اطلاعات زیادی درمورد زدوبندهای پشت پرده خمینی وهمراهانش باقدرت های خارجی و باارتش و ساواک ونیزبخصوص از جنایتها ومحاکمات سرپائی پس ازپیروزی قیام وبدست گرفتن سکان ماشین دولتی توسط مرتجعین جدید داشته باشد.گواینکه ایشان وهم مسلکانشان بعنوان شریک سیاسی کاست روحانیت نمی توانند خود را ازمشارکت درآن جنایت ها مبری بدانند.بااین همه پس ازمغضوب شدن ایشان ونهضت آزادی وبیرون انداخته شدنشان ازدایره قدرت، بهترین خدمتی که ایشان ویاران او می توانستند انجام بدهند همانا افشاگری جنایتها وبند وبست های پشت پرده بود، تاحداقل مردم را درشناخت ماهیت جنایتکارانه این تشنه گان قدرت وثروت-که سعی وافری برای پنهان نگهداشتن آن وفریب مردم داشتند وازجمله ازطریق آراستن ویترین قدرت توسط همین نهضت آزادی، یاری دهند. انتظارفوق پیشکش! ولی معلوم نیست که پس ازگذشت 29 سال ازحاکمیت جنایت وخیانت، چرا ایشان هنوزهم تا این حد با امساک وبصورت قطره چکانی آن ها را بیان می کند؟ آیا نگران پرسش افکارعمومی درموردسهم ایشان وهم مسلکانش دراین جنایت ها هستند؟ آیاعلنی کردن اسراراین جنایت ها،رشته های پیوند موجود بانظام حاکم را پاره می کند؟آیا ازبیم جان خود،و خشم حاکمیت تااین حد رازداری می فرمایند؟ و....
صرفنظرازسؤالات فوق، آنچه که دراین گزارش توجه شنونده ویاخواننده را بخود جلب می کند، برخورد حسابگرانه وی دربیان این خاطره است،که براستی چندش آوراست ویاد آورهمان فرهنگ تمامیت گرای 29 سال پیش،که خود را درسکوت دربرابراین نوع جنایات واحیانا نوع معینی از اعتراض نسبت به این گونه اعدام ها به نمایش می گذاشت.اووقتی به نحوه اعدام هویدا درراهرو دادگاه وقبل ازپایان یافتن حتی محاکمه فرمایشی اشاره می کند،بجای آنکه از فرمایشی وسرپائی بودن محاکمات چند دقیقه ای،نبود مطلق حق دفاع متهم ازخود ومحکوم کردن چنین شیوه قرون وسطائی سخن بگوید، افسوس اومطلقاازاین جنبه است که کشتن وی به آن صورت سبب شد تا اطلاعات ارزنده ای که این نخست وزیر14 ساله شاه داشت،بااو بگوربرود! بااین حساب قاعدتا هویدا را باید خیلی هم خوش شانس بشمارآورد واوباید خیلی هم متشکرازترورکننده اش باشد،که توانست او را ازقیدحیات و فروافتادن به چنان جهنمی که برای تخلیه اطلاعات او دراتنظارش بود،نجات داد!.
نتیجه چنین برخورد ابزاری ومنفعت جویانه با حقوق اولیه هرفردانسانی، صرفنظرازعقاید وباورهایش وازجمله برگزاری دادگاه قانونی وعادلانه ومحاکمه شدن براساس موازین حقوق انسانی، همانطور که طی این سه دهه دیدیم،حاصلی جزپهن کردن فرش قرمزدرزیرپای جلادان تازه نفس برای ادامه جنایاتِ جلادان ازنفس افتاده وجزبگردش درآوردن داس اعدام ومحاکمات فرمایشی وسرپائی وقربانی کردن هرجنبده ای که جرئت کند مخالفت خود را ابراز کند، نداشت. بنظرمیرسد که هنوزهم پس ازگذشت 29 سال ِ سرشاراز خون وجنایت، یاد نگرفته ایم که آزادی قبل ازهرچیز یعنی آزادی اقلیت وآزادی مخالف وداشتن حق دفاع ازخود توسط این مخالف، وپای بندی به حقوق بشرهم قبل ازهرچیز یعنی رعایت حقوق انسانی دشمن خود. چرا که وقتی کسی هنوز دراکثریت باشد(ویا خودچنین به پندارد)،نیازی به محاکمه او(بعنوان مخالف اکثریت) نیست ،تابرایش روشن شود که آیا درنظامی که دربرپاکردنش سهیم است، حقوق انسانی اش تضییع خواهد شدیا نه؟.بله!این واقعیت دارد که چهره حقیقی هرنظام را می توان درآئینه برخورد با مخالفانش مشاهد کرد.
بی شک هویدا وبسیاری ازدولمتردان رژیم گذشته، هم جنایت های بسیارکرده بودند وهم دارای اسرارمهمی بودندکه باید درپیشگاه مردم ودردادگاه های مردمی، حساب پس می دادند.اما برخلاف گمانه زنی آقای یزدی،این نه فقط کارشکنی قدرت های حامی رژیم گذشته،بلکه بیش ازآنها خودجمهوری اسلامی بود که مایل به آگاه شدن مردم نسبت به جنایت های آنها واسرارپشت پرده نبود. همانطورکه مانع ازافشاء اسرارساواک شد (والبته آقای یزدی، با یکسان انگاشتن چهره صوری قدرت، با چهره باطنی وآنچه که درلایه های پنهان وواقعی آن می گذشت وبعلت نادیده گرفتن همین ماهیت دوگانه قدرت،درپندارخویش خمینی را با خود همسومی پنداشت.وحال آنکه خمینی بافراست کامل، همانطورکه بعنوان دکورازاو و بارزگان وسایرهمراهانشان بهره می گرفت،سرنخ اصلی قدرت پنهان و واقعی را نیزدردستان خود داشت وهم اوکارگردان اصلی آن عرصه نیز بود).البته دلیل آن نیزروشن است:قبل ازهمه باین سبب که این رژیم خواهان حفظ پایه ماشین سرکوب وتداوم استثماروتحمیق وبکارگیری آن درخدمت به منافع خود بود.قرارنبود که خودسیستم وماشین درهم شکسته شود.هدف تنهاتعویض راننده وبدست گرفتن فرمان ماشین بود.بهمین جهت هم نه فقط ماشین جهنمی راحفظ کردند،بلکه ضمائم تازه ای را هم به آن افزوند .والبته، لیبرالهای مذهبی هم نه فقط دراین هدف با آنها هموسووهم منافع بودند بلکه،الحق، درآن زمان، تاآنجا هم که توانستند کمک شایانی درانجام آن صورت دادند.آیا ابراهیم یزدی ونهضت آزادی،سرانجام به نقش دکوروتزئینی خود در این رژیم جهنمی،بهنگامی که برای استقرارخود وفریب افکارعمومی داخل وخارج به آنان نیازداشت، اعتراف خواهند کرد؟!
دومین نکته قابل تأمل دراین نوع خاطره گوئی آنست که ابراهیم یزدی هنوزهم حاضرنیست نام آن آخوند هفت تیرکش را که با هفت تیرخود هویدا را درراهرو دادگاه بقتل رساند افشاء کند. چنین رفتارمبتنی برمصلحت اندیشی های حقیرانه، بخوبی نشان می دهد تا چه حد سیاست ورزیدن بدون تکیه بر اخلاق وآرمان حقیقتا انسانی، می تواند آدمیزاده را فاسد می کند. بخصوص اگردرنظربگیریم که یزدی دراین رابطه فرضیه نفوذ خارجی ها را درازبین بردن زودرس هویدا نیزدخیل می داند،آن گاه معلوم می شود که این پنهان کردن روحانی مزبورتاچه حد ازهردوسو حسابگرانه است. درهرحال یا این روحانی هفت تیرکش و مستبد باید قاعدتا ازدوستان ویا متعلق به جریاناتی باشد که وی وهمراهانش هنوزهم باو وآن جریانات احساس همسوئی دارند وتضعیف اورا به ضررکفه منافع اردوی سیاسی خود می دانند و یا آنکه او هم چنان ازاصحابت قدرت کنونی است وبهردلیل سود رازنگهداری برزیان سیاسی اش می چربد. ولی آنچه که دراین میان قربانی شده وهم چنان می شودو هیچ دغدغه ازآن درمیان نیست همانا قربانی شدن دموکراسی وحقوق بشر وحق اطلاع یافتن مردم ازماهیت جنایت کارانه رژیم جدیدی است که جایگزین رژیم گذشته شده وازهمان لحظه جلوسش برقدرت، یعنی 29 سال پیش ،محاکمات سرپائی و فرمایشی چنددقیقه ای را درمدرسه رفاه وعلوی و... برپامی کند وحتی منتظرپایان این محاکمات چنددقیقه ای نمانده ودرهمان راهروی دادگاه، محکوم را به قتل می رساندوسپس با گرفتن عکس مقتول و نشاندنش برصندلی به مردم وبه دنیا اعلام می کند که پس ازمحاکه تیرباران شده است! آیا افشاء به موقع چنین جنایاتی نمی توانست،دربیرون آمدن هرچه زودترمردم ازآن "سرمستی توده ای" وهمذات پنداری خود حاکمیت جدید، وپائین کشیدن خمینی ازماه به زمین یاری کنده باشد؟
براستی که حکمت بزرگی دراین همه رازنگهداری آقای ابراهیم یزدی وهمه هم مسلکانش نهفته است!
2008-02-20-01-12-86
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com/

*-اصل خاطره را که بصورت فیلم کوتاهی است ومتن پیاده شده آن را میزان نیوزبه مناسبات فراررسیدن 22 بهمن انتشارداد
.

Sunday, February 17, 2008

پیرامون چالش های فعالین کارگری(بخش1)

Taghi_roozbeh@blogspot.com تقی روزبه

خوشبختانه درطی چندسال اخیرگام هائی ولوهنوزاولیه وناکافی برای کاستن ازپراکندگی جنبش کارگری وازجمله میان"فعالین کارگری" ورابطه این فعالین بامبارزات توده های کارگری برداشته شده است که خود را درقالب کمیته ها وتجمعات مشابه آن ودراتحادعمل فی مابین آنها وکوشش مشترک وهمسو برای آنچه که تلاش برای بسترسازی جهت تشکل یابی توده ای کارگران نامیده می شود،نشان داده است.بی تردید حرکت درجهت شکل گیری همبستگی آحاد وبخش های گوناگون وبسیارگسترده طبقه مزدوحقوق بگیردربرابرطبقه بورژوازی-علیرغم اشکالات وحتی انحرافاتی که درآن دیده می شود- و دفاع ازروندهمگرائی آنها باهم و باپایه اجتماعی که خود را متعلق به آن می دانند، بایدعلی القاعده مورداستقبال مدافعان جنبش کارگری قرارگرفته و قرارگیرد. فی الواقع دفاع از اصل هدف و تلاش برای اتحاد صفوف طبقه کارگر توسط هر"فعال کارگری" وبطریق اولی هر کوشنده سوسیالیستی که درد فرقه وسودای قدرت نداشته باشد،وظیفه ای است تعطیل نشدنی وبنابراین پیوستن به آن ومشارکت درآن اجتناب ناپذیربوده وطبعا باید بعنوان اولویت نخست،معناکننده وتوضیح دهنده هرنوع فعالیت دیگری باشد که این گونه فعالین به عمل می آورند.امری که هنوز متأسفانه چنین نیست.دراین هم تردیدی نیست که دست یابی به چنین هدف سترگی،آنهم تحت شرایط استبدادسیاسی حاکم وسیاست های فلاکت آفرین نئولیبرالیستی که مستقیما برتشدید استثماروپراکنده سازی وغیرمستقرکردن کارگران استواراست،به نحوی که بخش بسیاربزرگی از مزدوحقوق بگیران را بطورعلاج ناپذیری گرفتار روزمرگی وتأمین معاش بخورونمیرکرده است، کارآسانی نیست وانتظارمعجزه هم نمی توان داشت.بااین وجود آنچه که بیش ازهرعاملی دست آوردهای سال های اخیر وحرکت روبه جلو را مورد تهدید قرارداده ومی دهدهمانا روحیه فرقه گرائی ودعوا برسرتقسیم غنائم-غنائمی که هنوز بدست نیامده است!-می باشد که این گام ها را سترون ودچاردست انداز و مناقشات بی حاصل می کند.بطوری که اگراینگونه چالش ها ازهردوسو مهارنشوند واگردرمسیراصولی وسازنده خود قرارنگیرند،باپیداکردن خصلت مجادلات فرسایشی وخودارضاکننده،بجای راه گشائی خصلت پرتاب مهمات به یکدیگررا پیدامی کنند که حاصلی جزشقه شقه کردن بیشترفعالین و صفوف طبقه کارگر،که درنزد یک فعال سوسیالیست وکوشا برای عرض اندام کارگران به مثابه یک طبقه،بایدعلی القاعده بزرگترین تراژدی تلقی شود، نخواهد داشت.واگرفعالین ومدعیان پیشروطبقه کارگردراین لحظات حساس نتوانندبااحساس مسئولیت ونشان دادن بلوغ لازم،عزم موردنیازبرای عبورازاین نوع گردنه ها را ازخود نشان بدهند،متأسفانه باید گفت که طبقه کارگرممکن است یک فرصت مهم برای کوبیدن مهرمطالبات انسانی وبحق خود برتحولات آتی و درمتن طوفان های محتمل پیشا رو را ازدست بدهد.بی شک درگره خوردگی مجادلات کنونی،هم درک های مختلفی ازتشکل وسوسیالیسم وجهت گیری ها مطرح هستند وهم بخصوص نحوه برخوردغلط به اختلافات موجود که منجربه دوقطبی وآنتاگونیستی کردن شتابان ومصنوعی آنها شده و امکان یافتن راه حل های اصولی برای برون رفت ازبحران را مسدودمی کند.نباید فراموش کنیم که همواره برخورد بابحران وچگونگی راه حل آن خودبخشی ازهدف وبرگرفته ازآن بوده وفی الواقع هرنظری به مقدارزیادی حقانیت ودرستی خود را درنحوه برخورد با آن نشان می دهد.چرا که شیوه برخورد ازخودهدف جدانبوده و دارای گوهرمشترکی هستند.بطوری که شیوه و نحوه برخورد با بحران وموازین حاکم برآن،بسهم خود،راه را نشان داده و می گوید که چگونه باید جلورفت.دراین برخوردها معلوم می شود،که معنا و ادعای پای بندی به موازین دموکراتیک،مساله تلقی ازرویکردجنبشی وغیرایدئولوژیک،فرقه گرائی و اولویت عملی دادن به منافع عمومی طبقه وده ها مساله دیگریعنی چه وتاچه اندازه این گونه ادها هاواقعیت دارند وباید آن را جدی گرفت. بهمین خاطر تأکید می شود که همانا برخورددرست بابحران درحکم آینه شفافی است برای نمایاندن محتوای رویکردها. بدلیل آنکه بحران موجود یک بعدی نیست وبدلیل درهم تنیدگی نظرات باشیوه های نادرست برخورد به آن،دراین نوشته ها ناگزیریم تا جائی که برای گشودن راه بیرون رفت ازبحران مفید است به هردو جنبه بپردازیم.گواینکه مسائل نظری وعملی حل نشده و انباشته شده وسرریزشده متجاوزازچندین دهه را قطعا نمی توان بطورضربتی وباذهن هیچ "نابغه"ای جزخردجمعی،نقدمستمروسازنده،ومهمترازهمه حرکت وجستجودربستر تغییرجهان،حل کرد.بنابراین باچنین اسلوبی راه حل ضربتی وجود ندارد. وهرکس که ادعای داشتن آن را بکند، با فراافکنی دارد صورت مساله را عوض می کند و از"حقیقت مطلقی" سخن می گوید که درانحصار فرقه وی است.اما سوای آن،مساله اصلی یافتن نقطه شروع درست حرکت است. بنابراین اگربحران را می توان تنها درحین حرکت ودرمتن تلاش مشترک برای دگرگونی واقعیت ها حل کرد ونه درقلمروجدال فرقه ها، برای اینکارباید قبل ازهرچیزازریزش آوارگونه همه مسائل دریک نقطه مقابله کرد وهرکدام رابنا به اولویت ها ودرجه مبرم بودنشان درجای بایسته ومناسب خود قرارداد وسپس وقتی ریسمان صخیم مشکلات را رشته رشته کردیم والبته با درنظرگرفتن جامعیت بحران،قادرخواهیم شد یک به یک بسود توانمندترشدن جنبش حل کنیم.همه مسائل را دریک لحظه نمی توان حل کرد،اما می توان راهی را اتخاذ کرد که منجربه حل یک به یک آنها شود.دوتکه ویا چند تکه شدن زودرس،پویه ای تخریبی است که نه فقط به رشدناموزون ومعوج منجرخواهدگردید،واین خود به معنی لگد زدن به خویشتن است،بلکه فراترازآن دریک نقطه متوقف نمانده و منجربه ریزش ها وتکه تکه شدن های بعدی وفرقه قرقه شدن های بیشترمی شود که معنائی جز بازگشت به نقطه صفرفرقه گرائی وحذف صورت مساله یعنی جهت گیری معطوف به اتحادطبقاتی ندارد.درهمین جا باید اضافه کنم که به نظرنویسنده بی تردیداختلافات واقعی وجود دارند،اما اولا هنوزبقدرکافی ازهردوسو به مرحله بلوغ وشفافیت لازم نرسیده اند و ثانیا با برخوردهای نادرست وشیوه های غیراصولی دامنه اختلافات تاحدزیادی بطورمصنوعی دو قطبی شده است.نوع گفتمان ومجادله بدان سو سوق پیدامی کند که گوئی این جدال ها مستقیما دارد بین دوقطب پرولتاریا وبورژوازی صورت می گیرد! (برمبنای این ادعا که گویا هرکس وهرطرف نماینده مطلق حقیقت ونماینده مطلق پرولتاریاست) ونه بین گرایشاتی درجبنش کارگری ویا دوستداران جنبش کارگری درباره چگونگی سازمان یابی خود!.وهمین تصادم آمیزکردن دوقطب بحران،ازدوسو موجب تکوین ناقص ومعیوب هردوگرایش می گردد وراه شفاف شدن واقعی اختلافات و ضرورت همکاری ها و اولویت بخشیدن به منافع کلی طبقه کارگر برمنافع فرقه ای را تحت الشعاع خود قرارمی دهد. بی شک آنها که تن اشان دروسط معرکه نبرد هنوزگرم است ومعمولا درچنین احوالی گوش ها ناشنوامی گردند،این نوع موضع گیری ها را وسط گیری برای آشتی دادن تلقی کرده وبی ثمرخواهند یافت.امااگرشما اختلافات را واقعی بدانید،ودرعین حال خواهان اتخاذ شیوه ای اصولی وراه گشا برای بلوغ طبیعی ونه زودرس آنها باشید وبخواهید که دامنه تنش ها درراستای منافع عمومی جنبش کانالیزه شود،تا دشمنان مستقیم ورودرروی طبقه گارگر بیش ازدوستان ومدافعان ازآن متنفع نشوند،ودرعین حال برآن باشید که گفتگوومباحثه-والبته نه پرتاب مهمات جنگی-بایدبخشی ازعملکرد اجتماعی باشد و رابطه خود را با پیکارهای طبقاتی واقعی وهم اکنون جاری نشان بدهد وگرنه به منازعات اقلیم فرقه ها وپنهان شدن حقیقت در پشت منازعات فرقه ای تبدیل می شود،ونیزبپذیرید که انسان ها درمتن گفتگوها ونقدهای سالم است که قادر به گزینش آگاهانه خواهند شد وشایسته نیست که این فرصت را ازآنها دریغ کنیم،وبالآخره اگردرنظرداشته باشید که چپ پوپولیست وفرقه گرای ایران هنوزمرحله نقد عملکردخودوتجربه یکصدسال گذشته ودرک لازم از تحولات نوین رابه سرانجام نرسانده است،آنگاه واحتمالا،اهمیت برخورد اصولی وبردبارانه با این نوع تنش ها را تصدیق خواهید کرد.دراصل، هدف این نوشته فراترازبرخوردموردی بااین یا آن چالش واین یا آن گرایش بوده وفقط مربوط به معضل پیش آمده دریک کمیته هم نیست.شاید دامنه این چالش معین دیگرازمرحله بازبینی وچاره جوئی خردورزانه گذشته وعملا جدائی صورت گرفته باشد.اما محتوای این چالش ها به یک مورد اختصاص ندارد،واگرکه راه حل اساسی برای مقابله باآنها پیدانشود،حتی اگرجدائی هم صورت گیرد،بازهم دراشکال دیگربارتولید شده ودراین جا ویا آنجا سربازخواهند کرد.
دراین نوشته ها پس از مقدمه کوتاه درمورد معنای فعال کارگری تمرکزخود راحول چندین گره گاه موجوددرمباحثات میان فعالین کارگری معطوف خواهیم کرد که عبارتنداز:ماهیت تشکل های کارگری وازجمله اتحادیه ها و نظرمارکس دراین باره، معنای رویکر فرقه ای ورویکردجنبشی،معنا واشکال مبارزه طبقاتی وضدسرمایه داری بودن مبارزه طبقه کارگر وبالاخره انتقاد به شیوه برخوردها نسبت به اختلافات ومجادلات و... موجود.

فعال کارگری یا کارگرفعال؟
درحقیقت فعالین کارگری موجود باید اززاویه یک کارگرفعال وآگاه وبعنوان بخشی ازجنبش کارگری-بانگاه ازدرون - بامسائل کارگری وازجمله مسائل خودشان که بخشی ازمسائل کارگری محسوب می شود برخوردکنند ونه اززاویه یک فعال کارگری و ازبیرون. آنها به یک اعتبار نیروئی بیرون ازطبقه وجنبش کارگری نیستند وبرای نجات طبقه نازل نشده اند.ارزش هائی چون رسالت زدگی ونجات دهندگی را بگذاریم برای همان طبقات حاکمی که تولید کننده این ارزش هاهستند. آنها-فعالین کارگری ودرست تر کارگرانی فعال وآگاه، ازخود طبقه وجنبش هستند والبته مشکلاتی چون گسست ها ورقابت های درونی طبقه وغیره را-گیرم بصورت خوویژه و ازجمله درعرصه نظری- باخود نیزبهمراه دارند.باید ازهمین منظربه خودوبه مسائل کارگری وهم زنجیرانشان بنگرند. باین معنا وقتی یک فعال کارگری وخواهان اتحاد طبقاتی کارگران، ازسازمان یابی سخن می گوید،ازسازمان یابی خود نیزسخن می گویدوخودنیزبخشی ازاین سازمان یابی است و سازماندهی خود به مثابه بخشی ازجنبش کارگری نیز،بخشی ازسازماندهی جنبش طبقه کارگرمحسوب می شود.چرا که درجامعه تحت سلطه فراگیروهمه جانبه بورژوازی که همه چیزبه کالاتبدیل شده است وخلاء ماوراء طبقاتی وبین طبقاتی وجود ندارد،هرکس وسیله گذرانی جزفروش نیروی کار و جززنجیراسارت برای ازدست دادن نداشته باشد،عضواین طبقه بزرگ وفرارونده محسوب می شود.وطبقه کارگرالبته کاستی نیست که مرزهای ورودی وخروجی خود را با دیواره های نفوذناپذیری حراست کند.اواکثریت بزرگ ودایمابزرگ شونده تحت ستم طبقاتی جامعه سرمایه داری است وقدرت اجتماعی او دربازتابانیدن همین کثرت خردکننده اوست که وقتی به درصف مشترک به حرکت درمی آید،اندام های نظام حاکم را بلرزه درمی آورد.فارغ ازخودویژگی ها وفارغ ازمکان استقرار،هرکس که علیه نظام سرمایه وستم برمی آشوبد،چه خود بداند وچه نداند،بخشی ازاین طبقه بزرگ و جنبش بزرگ محسوب می شود.درکارخانه ومزرعه،دراداره وموسسات آموزشی ،درکارخانگی وکارگاه خانگی،درصف های طولانی جستجوی کار،ودرصف های بردگی جنسی وفروش اندام وکلیه و....برای گذران زندگی،و حتی درهیبت کودکان کار،این نونهالان دستخوش تاراج سرمایه وحشی و... . البته چنین درکی ازگستره طبقه بعضا با درک ها و اذهان خوگرفته به کاربردمقولات جدامانده ازبسترپویش خود وازبسط مبارزه طبقاتی درگستره زمان،جوردرنمی آید.درک محدودنگرانه ازطبقه ومبارزه طبقاتی که بازتاب دهنده محدوده آن درمراحل انتقالی و آغازین تکوین مناسبات سرمایه داری و برگرفته از جوامع انتقالی با مناسبات وشیوه تولید چندوجهی وطبقات گوناگون است،البته با درک های معطوف به محدوده های طبقه ومقولات تعمیم یافته سرمایه داری درفازجهانی سازی وجامعه جهانی دوقطبی شده حول کار وسرمایه،که درآن همه چیزدرمسیرتبدیل شدن به کالا قرارداردو با آن صدها میلیون نفری که محکوم به گرسنگی مزمن اند و سرمایه حتی قادربه استثمارمستقیم آنان نیست، نمی تواند خوانائی داشته باشد.
وقتی ازفعالین کارگری ومعضلات آن سخن می گوئیم بدون روشن کردن نسبت این مقوله با مقوله کارگری وطبقه کارگرنهایتا قادرنخواهیم شد ازعهده گشودن کلاف سردرگم معضل رابطه آن با طبقه کارگربرآئیم.نهادن خشت اول برسرجای خود همیشه ازاهمیت زیادی برخورداراست.فعال گارگری یا کارگرفعال؟ روشنفکران بیرون ازطبقه،باانجیلی دردست وپیام آور برای طبقه که آمده اند آنان را ازگمراهی نجات دهند،یا برقراری رابطه بین بخشی ازهم زنجیران با بخشی دیگر؟ ودریک کلام برخورد فرقه ای ویا کمونیستی با خود وباطبقه ای که متعلق به آنیم؟. ازبیرون وبرفراز ویا ازدرون و برای رفع گسست؟. هرکدام ازاین ها رویکردها والزامات و بسترمتفاوتی ازحرکت را درمقابلمان می گشایند.
مارکس ونگاه مارکسی درمورد اتحادیه ها وماهیت تشکل های کارگری:
مارکس براین نظربود که سرمایه یک رابطه اجتماعی متمرکزاست وباوجود آنکه اساسی ترین شرط هستی وسلطه بورژوازی یعنی انباشت ثروت وافزایش سرمایه به کاردستمزدی وابسته است،اما سوی دیگرمعادله یعنی کارگران،به دلیل رقابت درونی میان خود(که خود ازسودجوئی وماهیت رقابت آمیزسرمایه ناشی می شود)وباوجودی که ازنیروی اکثریت اجتماعی برخوردارند،قادرنیستند موازنه طبقاتی رابسود خود بهم بزنند.پاسخ مارکس برای حل این معادله چنین بود:"بقاء کاردستمزدی فقط به رقابت میان خود کارگران متکی است-مانیفست"وکارگران می توانند "ازطریق تشکل، اتحاد انقلابی خود را جایگزین انفراد خود کنند".
چنانکه ملاحظه می کنید،مارکس(وهمراه اوانگلس) دربرنامه کمونیستی، وقتی ازتشکل پرولتاریا سخن به میان می آورد،ازمبارزه علیه کلیت کاردستمزدی به مثابه ستون برپادارنده نظام سرمایه داری سخن می گوید ونه فقط ازبهبود شرایط دستمزدی.ووقتی هم ازتشکل کارگری برای حذف رقابت درونی کارگران صحبت می کند،آن را ظرف اتحاد انقلابی کارگران باهدف آماج قراردادن نظام دستمزدی می نامد.البته مارکس چنان که خواهیم دید،نسبت به هدف فرعی ویافوری تشکل کارگری- بهبود دستمزد ها- بی تفاوت نیست.اما باهمه اهمیت، آن را وظیفه فرعی این نوع تشکل ها بشمارمی آورد(اینکه این نوع تشکل ها درمسیرتکوین خود معمولا ازمطالبات فوری وروزمره شروع می کنند وپیش می روند تغییری دراین نگرش کمونیست ها نسبت به تشکل پرولتری نمی دهد.هم چنانکه تفاوت کارکردی این نوع تشکل ها دردوره های انقلابی وغیرانقلابی نیزتغییری ماهوی،درکارکرد فوق ایجادنمی کند. کمااینکه درنظرگرفتن میزان آمادگی وهزینه ای که کارگران آماده پرداختنش هستند یانه، نیزنمی تواند این اصل بنیادی کمونیستی رامنتفی نماید.این ها فقط برنحوه وچگونگی پیشبردآن اثرگذارند ونه اصل پیوند آن دو).اودرقسمت های دیگرمانیفست نیزبخوبی روشن کرده که وقتی ازسازمان یابی پرولتری برای سرنگونی انقلابی نظام سرمایه داری سخن می گوید،هدفش اولاسازمان یابی طبقه است(ونه مثلا پیشروان طبقه) وثانیا هدف،حذف نظام کارمزدی است که می تواند فقط بتوسط پرولتاریائی که بصورت طبقه متشکل شده باشد صورت گیرد.ودرهمین رابطه است که فرقه گرائی و سوسیالیست های انتقادی-تخیلی راسخت مورد انتقادقرارداده ومی گوید درنزدآنان جای عملکرداجتماعی را کشف وشهودخودشان می گیرد،وجای تشکل تدریجی پرولتاریا به صورت طبقه را یک سازمان اجتماعی من درآوردی. اوهم چنین سخت کسانی را که ظرفیت های نهفته درطبقه را برای ایفای نقش تاریخی خود دستکم می گیرند وآنرا عاجز وضعیف ونیازمندناجی می دانند مورد انتقاد قرارمی دهد.
درجائی دیگرازمانیفست درباره مبارزه کارگران می گوید:پرولتاریا ازمراحل مختلف رشدمی می گذرد:مبارزه او علیه بورژوازی باموجودیتش آغازمی شود(حتی آن مبارزه کوری که بجای هدف قراردادن مناسبات تولیدی، ماشین ها را هدف قرارمیداد و کارخانه ها را آتش می زد).درابتداکارگران منفرد،بعدکارگران یک کارخانه،سپس کارگران یک شاخه صنفی دریک منطقه، علیه سرمایه داری که مستقیما استثمارشان می کند مبارزه می کنند.
بنظرمیرسد،که بداهت مبارزه ضدسرمایه داری بصورت خود انگیخته،بین کارگروسرمایه دار،بهمان اندازه بدیهی تلقی می گردد که مبارزه یک انسان اسیرو برده شده برای رهائی ازقل وزنجیرهای بسته شده به دست وپایش. اوانسان-برده است وکنش معطوف به رهائی،صرفنظرازاشکال وشدت آن،هیچ لحظه ای او را آرام نمی گذارد.خودکنشی دراشکال بسیارمتعدد ازسطح کارخانه وعلیه سلسه مراتب کاروشتاب تسمه نقاله تا اعتصاب وکم کاری و.... تاانواع نافرمانی های مدنی-اجتماعی و تاتظاهرات وشورش ها وقیام های اجتماعی، همواره وجود دارند.
وقتی مبارزه ازمرحله مبارزه افراد دربرابرکارفرماهای منفرد به مبارزه طبقه دربرابرطبقه بورژوازی فرامیروید به معنای اخص خود به یک مبارزه سیاسی تبدیل می شود."هرمبارزه طبقاتی یک مبارزه سیاسی است-مانیفست". درهرحال صرفنطرازمیزان آگاهی وخودانگیختگی،همواره در جامعه سرمایه داری یک مبارزه طبقاتی ویک جنبش تاریخی جاری دربرابرچشمان ما جریان دارد که فرقه ها وحاملین رسالت تاریخی،اصلا قادربه دیدن وپذیرفتن آن نیستند.اهمیت بزرگ مارکس را بیش ازهرچیز باید در پرده برداری تاریخی از چهره وظرفیت های نهفته در این غول نیمه خفته-نیمه بیداردانست.
پس اگرمبارزه علیه نظام کار مزدی درهیچ لحظه ای- خود انگیخته یا آگاهانه – ازمتن هستی اجتماعی بردگان وبردگی نامرئی عصرسرمایه داری رخت برنمی بندد،آیامی توان به جداکردن ویا جداسازی های نهادینه شده توسط نظام سرمایه داری ،مهر تأیید زد و به ستایش ازآن پرداخت؟
بیراهه جداسازی مطالبات روزمره(اقتصادی) وسیاسی
هیچ چیزعجیب ترازانتساب دوگانگی وجدائی ساختاری دو حوزه مطالبات اقتصادی(دستمزد) وسیاسی،(ویاخود انگیختی وآگاهانه)،وفی المثل این تصورکه گویامبارزات دستمزدی وساعات کاردراتحادیه ها(وسازمان های توده ای)جاری می شوند و مبارزات سیاسی درسطح پیشگامان و درسامانه هائی هم چون حزب ویا درسایرتشکل های اختصاصی دیگر،به مارکس وانگلس نیست.(بی شک درنزدآنها مساله حزب طبقه کارگر ووظایف آن مطرح بوده اند ولی نه براساس جدائی این دوحوزه). چراکه چنین ادعائی به وضوح با هدف اعلام شده آنها وبا همه تلاش های تئوریک وعملی آنها که برای ایجاد یگانگی بین جامعه مدنی و جامعه سیاسی وتمامی مشتقات گوناگون آن صورت می گرفته،وبا اصل خودپروری کارگران درمتن پراتیک طبقاتی،درتناقض بوده و نشاندهنده عمق بیگانگی مدافعین این ادعا با اندیشه های پایه ای آنهاست.درحقیقت این گونه جدائی ساختاری که توسط نظام سرمایه داری انجام شده و نهادینه می شودومورد تبلیغ وترویج سیستماتیک قرارمی گیرد،بایافتن خصلت بت وارگی دراذهان حتی کارگران درونی شده وبه امری بدیهی ومسلم تبدیل می شود.وحال آنکه تصدیق وتأیید آنها چیزی جزانکار خود وخلاقیت وقدرت جداشده ازخودو بیگانه ومسلط شده برخودتوسط کارگران نیست.دربینش مارکسی تصدیق چنین دوگانگی در تشکل های پرولتاریا هم آنها را مسخ می کند وهم عملکرد واقعی حزب را.اما دربینش رایج پوپولیستی پذیرش چنین یگانگی درحکم بی معناشدن معنای حزب وتعرض به حریم آن تلقی می شود واو را دچاربحران هویت ورسالت تاریخی می کند!.
خوشبختانه هم مارکس وهم انگلس نه فقط درعرصه نظری-تئوریک مواضع خود را نسبت به این نوع شکاف ها ودوگانگی های نهادینه شده جامعه طبقاتی بیان کرده اند،بلکه درعرصه برخورد مشخص با اتحادیه ها نیزبه روشنی آن را بیان داشته اند.
چنانکه مارکس درسند موسوم به" گذشته وحال وآینده اتحادیه های کارگری" ارائه شده به بین الملل اول1866 مواضع کمونیست ها درمورد اتحادیه ها را درسه بند به وضوح فرموله کرده است:
دربندالف که به گذشته اتحادیه ها وروند پیدایش آنها تازمان حال اشاره دارد می گوید،اگربه اتحادیه های کارگری درجنگ وگریزمابین کاروسرمایه(برای افزایش دستمزدوکاهش ساعات کار) احتیاج است،وجودآنها به مثابه عاملین تشکل برای رفتن به فراسوی نظام کارمزدی وحکومت سرمایه پراهمیت تراست.نکته جالب دیگردراین بند آنست که اواین دونوع مبارزه را نه دربرابرهم قرارمی دهد ونه درطول هم.ورد پای هردوی آن را پابه پای هم ازهمان آغازمبارزات ابتدائی و خودبخودی کارگران مورد تأکید قرارمی دهد.
دربندب که به وضعیت حال اختصاص دارد،عملکرد اتحادیه ها را بدلیل توجه مفرط اشان به مبارزات محلی ومقطعی(روزمره) وغفلت اشان ازهدف مهمترمبارزه علیه نظام مزدوری و بردگی مزدی وفاصله گرفتنشان ازجنبش های اجتماعی وسیاسی مورد انتقاد قرارمی دهد.(دراین بند وکل قطعنامه هم چنین محدودیت اتحادیه ها درجذب بخش های گوناگون طبقه گارگررا مورد انتقاد قرارمی دهد).
ودربندج،یعنی آینده اتحادیه های کارگری تأکید می کند جداازاهداف اولیه اشان،اتحادیه های کارگری باید بیاموزند که به عنوان مراکزتشکیلاتی طبقه کارگردرجهت منافع وسیع تروآزادی و رهائی توده های میلیونی ستمدیده عمل کنند.آنها بایدبه هرجنبش اجتماعی وسیاسی که دراین جهت عمل کنند یاری رسانند وبه مثابه مدافعان ونمایندگان کل طبقه باشند وچنین هم عمل کنند.(نقل قول بااندکی تلخیص)
خلاصه آنکه دراین سند فشرده و ارائه شده به بین الملل اول،مارکس درانطباق با نگاه خود به وظیفه اتحادانقلابی تشکل پرولتاریا درمانیفست، دربرخورد با اتحادیه های کارگری بروشنی،هم به هدف فوری وروزمره اتحادیه ها اشاره کرده و آنرا لازم ومشروع می داند وهم هدف مهمتر آنها در مبارزه علیه نظام مزدوری را خاطرنشان می کند.
موضع گیری فوق خط عمومی است وگرنه هم مارکس وهم انگلس درشرایط گوناگون رونق یا رکودی که اتحادیه های با آن مواجه بوده اند،تأکیدات متفاوتی درمورد دفاع ویاانتقاد از آن ابرازداشته اند وگاهی لحن وشدت انتقادات آنها تاحد نفی اتحادیه ها وتبدیل شدن آن به لانه اشرافیت کارگری هم پیش رفته است. مثلا مارکس درسال 1871 درکنفرانس نخستین انترناسیونال اظهارداشت:نیم قرن ازعمراتحادیه های کارگری انگلستان می گذرد وازحضوراکثریت کارگران دراین اتحادیه ها،که اقلیت اشرافی آن را تشکیل داده اند،(خبری) نیست. فقیرترین کارگران درآن جائی ندارند.توده کارگران که تحول اقتصادی آن ها را ازدهات به شهرها رانده دراین اتحادیه ها حضورنداشته اند.ومستمندترین توده طبقه کارگرهرگزبه اتحادیه راه پیدانمی کنند.همین امردرمود کارگران شرق لندن صادق است:ازهرده نفریک نفرعضو اتحادیه کارگری است.روستائیان وکارگران روزمزدهرگزبه این اجتماعات وارد نمی شوند".
نظر انگلس نیزبهمین شکل بوده است.چنانکه اودربرخورد با تجربه 60 سال مبارزه اتحادیه های انگلستان-بنام اتحادیه های کارگری- می نویسد "که شواهد زیادی وجود دارد که طبقه کارگرانگلیس،به این آگاهی رسیده است،که مدت های مدیدی درراه غلطی گام برداشته است.وجنبش کنونی که صرفا وقف دستمزدبیشتروساعت کارکمترشده،طبقه کارگر را به دایره شومی انداخته است که هیچ راه فراری ازآن وجودندارد". درقسمت دیگری ازهمین مقاله می خوانیم که وقت آن نزدیک میشود که طبقه کارگردرک کند که مبارزه اتحادیه ها درشکل کنونیشان،برای دستمزدهای بیشترخودهدف نبوده بلکه وسیله ای برای هدف غائی خود،یعنی ازبین بردن سیستم مزدبطورکلی است.اوحتی درمقاله سیستم دستمزد، درفرازی درخشان می گوید مبارزه باین شکل نه فقط به سیستم کارمزدی لطمه نمی زند،بلکه حتی آن را تثبیت می کند.
همانطورکه ملاحظه می شود، نه مارکس ونه انگلس باوجود آنکه تجربه وعملکرد نردیک به دوقرن اتحادیه را که اکنون دربرابرما قراردارد،یعنی مبارزه برای بهبود نسبی دستمزد درکنار سازش طبقاتی را دربرابرخود نداشتند، متناسب باتجربه دوران خود بدقت نقاط ضعف وقوت آن را دنبال کرده و ومواضع خود را درمورد آن بیان می کردند.برهمین اساس آنها نگاه انتقادی به عملکرد اتحادیه ها داشتند و دوگانگی موجود درآن راکه این همه برای برخی ازما چپ ها طبیعی تلقی می شود و گاهی مثل نقل ونبات بکارمی گیریم،برنمی تافتند.
محدودیت های فوق که همواره مورد انتقاد مارکس وانگلس بوده اند،درطی این مدت آیا بیشترشده اند یاکمتر؟پاسخ البته روشن است.تجربه این مدت نشان می دهد که این محدودیت ها بیشترشده و سازش این گونه نهادها با سرمایه داران نه فقط وجه غالب را تشکیل می دهند بلکه بوروکراسی شکل گرفته در اتحادیه ها به یکی ازمهمترین مسائل بحث انگیزدرمیان کارگران آگاه وصاحب نظران چپ تبدیل شده است.براساس این تجربه معلوم می شود که میل ترکیبی چنین اتحادیه هائی درکنارآمدن باقدرت طبقاتی وآشتی طبقاتی تاچه حد نیرومندبوده است.مطابق این تجربه اتحادیه درمیان کارگران عملا همان نقشی را بازی کرده است که پارلمان درعرصه سیاسی برای بورژوازی بازی کرده وبامانور صرف حول دستمزدها،که آنهم درمجموع با مماشات بسیارهمراه بوده است، هدف دوم ومهمترمورد نظرمارکس را بفراموشی کامل سپرده است.البته آنها درزمان خودنسبت به جمع کردن هردووجه این مبارزه دراین نوع تشکل ها ناامیدنبودند وتنها انحرافات آن را مورد انتقاد قرارمی دادند.(والبته درنزدآنها نقش حزب وسازمان های مکمل طبقه نافی انتقاد آن ها ازیک جانبگی این نوع سازمان های کارگری نبوده است).
این بحث را باطرح چندین ملاحظه دردفاع غیرمشروط ازاتحادیه ها وپاسخ به آنها به پایان می بریم:
دربرابراین مساله که سندیکا با توجه به محدودیت ها وکارکردتاریخی اش نمی تواند ازمنظرکمونیستها الگوی مطلوبی برای مبارزات فرارونده جاری کارگران باشد،معمولا استدلال می شود که مگردر تجربه تاکنونی تشکل دیگری توانسته اند به مثابه آلترناتیو وجای گزین آن مطرح بشوند؟صرف نظرازاینکه ابتکارات وتلاش های کارگران برای ایجاد تشکل هائی با مشخصات دیگرهمواره وجود داشته وهم اکنون هم وجود دارند(که پرداختن به آن ازحوصله این مقاله خارج است)،اما پاسخ فوق نمی تواند دفاع مستدل وقانع کننده ای ازدرستی وحقانیت این نوع تشکل ها باشد.چراکه آنچه که وجود دارد الزاما دارای حقانیت تاریخی نیست.این عملکرد وتجربه درپیوند با هدف است که مهردرستی ونادرستی رامی زند.حرکت به جلوتاریخی ازدل نقد تجربیات گذشته ونفی آنها حاصل می شود.درتجربه سوسیالیسم قرن بیستم نیزهمین مشکل بت واره شدن وضعیت راداشتیم که عده پرشماری برتکیه برسوسیالیسم هم اکنون موجود،آن را بطوراستراتژیکی وبعنوان تنها الگوی موجود درتاریخ مورد دفاع قرارمی دادند(وبعضابامنطق ترجیح بدوبدترو نه برمبنای ضرورت مبارزه برای برپاکردن جهانی دیگردربرابرجهان کهن طبقاتی).والبته بافروپاشی آن توهم،میزان اصالت آن"سوسیالیسم" ومیزان انسجام این استدلال را بخوبی دریافتیم.ضمن آنکه برای کسانیکه نه درصددسهیم شدن درجهان طبقاتی حاکم،بلکه درصدد برپاکردن جهان دیگری هستند،استناد به پایداری ساختارهای متعلق به نظام موجودنمی تواند استدلال نیرومندی باشد.برای آنها،آن چه که موجودند باید جای خویش را به آنچه که باید آفریده شوند می دهد وجان سختی اشکال کهن نیزحقانیتی برای آنها فراهم نمی کند.
نکته دوم آن است که نقد اتحادیه ومحدودیت های آن،هرگزبه معنای نفی اهمیت وبی توجهی به مطالبات جاری وصنفی نیست ونباید باشد.ولی به این معناهست که مطالبات جاری لازم نیست حتما درقالب تشکل سندیکائی- وبطورکلی آن گونه نهادهائی باشد که پایه خود را بروجود ونهادینه کردن شکاف بین دوعرصه مبارزه بنامی نهند.اینهمانی مبارزات جاری واتحادیه ها،درواقع یکی ازاشکال بت واره شده جهان موجود تحت تسلط بورژوازی است.ازقضاتجربه نشان می دهد که اگرهمبستگی واهداف فرامزدی عمل نکند،خود تکیه یک جانبه به دستمزدمی تواند،این گونه تشکل ها را، به تشکل کارگران صاحب امتیاز وعامل تفرقه درصفوف طبقه، وبه نوعی فرقه گرائی تبدیل کند.
پس تقد اصلی به اتحادیه ها، درمورد نقش کارکردی آن است(ونه کم بهادادن به اهمیت مبارزات جاری) که درجدائی نهادینه شده مبارزات صنفی وسیاسی وساختاربوروکراتیک آن نهفته است.بهمین دلیل کارگران فعال وآگاه،هم دردرون آن به رادیکالیزه کردن مبارزه کارگران می پردازند وهم دربیرون ازآن .درآنجا که اکثریت بزرگی از طبقه را دربرمی گیرد،به جای الگوقراردادن آن و نشاندنش درجایگاه تشکل فراگیروتوده ای طبقه،به تبلیغ و ترویج تشکل های مطلوب ومنطبق با مبارزات جامع تروکامل تر کارگران می پردازند. بگذاردربدترین حالت فرضی،که واقعیت هم ندارد،خود توده کارگران به تشکل های تک مضمونی ومثله شده، دخیل به بندند و کارگران آگاه وکمونیست دراین توهم ویکجانبه گرائی آنها(بدون آنکه خود را ازتجربه آنها ونقداین تجربه جداکنند)سهیم نشوند.چراکه بنیاد این موضع گیری درنزدکمونیستها، باورآنها به مبارزه طبقاتی فرارونده بعنوان یک واقعیت تاریخی وجاری درمقابل چشمانمان وپاسخ گوئی تشکل های کارگری به این مبارزه است.وازهمین منظر آنها تحت هیچ شرایطی با نفود ایدئولوژی بورژوازی درمیان کارگران همراه نمی شوند.
نکته سوم آن که گفته می شود اتحادیه ها در دوره های انقلابی تبدیل به اتحادیه ها ویا سندیکا های سرخ می شوند وبهمین دلیل باید به حمایت قاطع وهمه جانبه ازآن برخاست.
درپاسخ باید گفت که اولا تبدیل شدن آنها به سندیکا های سرخ به عنوان قاعده قطعی نیست و بستگی به شرایط وبخصوص حاکمیت نفوذ اندیشه وگفتمان سوسیالیستی ورادیکالیزه شدن مبارزه طبقاتی دارد. وقوع چنین تحولی دراین نوع تشکل ها،نه بطورطبیعی وحاصل مبارزه خود،بلکه تحت تأثیرشرایط بیرون ازخودمی تواند صورت گیرد،که مستلزم پایان دادن به شکاف بین مبارزه برای دستمزد ومبارزه علیه سیستم مزدی(یعنی غلبه برسمومات جدائی)است.. وثالثاومهمترازآن،هیچ دوره انقلابی ازدوره تدارک وپرورش ماقبل خود جدانیست. وبدون وجود چنین تدارکی کارگران اکثرا دنبال رویدادهاو جریانات بورژوائی کشانده می شوند.بنابراین مهم آنست که بدانیم اتحادیه ویا سندیکا دردوران تدارک وپرورش کارگران چه نقشی را ایفا کرده ومی کند.
وبالآخره نکته چهارم آن است که نقدعمومی عملکرداتحادیه ها درمسیربلند خویش نباید به معنی مطلق کردن آن ویکسان کردن کارکرد و سودوزیان آن درهمه مراحل ودرهمه کشورها وتحت هرشرایطی باشد.گاهی ممکن است بطورمقطعی در این یا آن بخش کارگری ودراین یا آن کشور وتحت شرایط مشخصی مزایای سندیکا برمضارآن بچربد ودرخدمت فراروی مبارزه کارگران قرارگیرد وتوجه به همین ظرایف،ضرورت درنظرگرفتن ملاحظات ویژه ای را دراتخاذ تاکتیک کمونیست ها ویا فعالین کارگری دربرابرآنها مطرح می کند(فی المثل مشابه تلاش کارگران شرکت واحد درشرایط سخت استبدادی وبی حقوقی مطلق که درچنین شرایطی معمولادیوارچینی بین مطالبات صنفی-اقتصادی وسیاسی وجودندارد). بااین همه حتی درچنین صورتی(وباتوجه به اینکه آگاهی طبقاتی-تاریخی متفاوت ازسیاسی شدن به معنای اخص است) نیزخللی به راستا و مبنای برخورد عمومی فعالین آگاه و کمونیست،که مشخصه اصلی آن دفاع ازوظیفه مهمتر است،بدون آنکه منافع فوری کارگران رانادیده بگیرند،ودرانجام وظیفه مستمرنقدیک جانبه گی و محدودیت این نوع تشکل ها واردنمی کند.
خلاصه کنیم:
می توان برخوردانتقادی به تشکل های نوع اتحادیه ای را در محورهای زیرخلاصه کرد:
1-اینکه اتحادیه ها کارگران را اساسا بعنوان فروشنده نیروی کارومبارزه برای بهبوددستمزدسازمان میدهند و به هدف مهمترمبارزه علیه نظام کارمزدی بی توجه اند.
2- محدودیت های اتحادیه وفقدان ظرفیت لازم آن برای پذیرش بخش های مختلف کارگری ازجمله کارگران فقیرتروتهیدست ترو....(که نشاندهنده ظرفیت وتنگناهای این نوع تشکل ها برای قوام دادن به مبارزات بخش های مختلف طبقه است)
3-خصلت بوروکراتیزه شدن ومیل نیرومند سازش طبقاتی.این ویژگی ها سبب شده که اتخاذ تصمیمات به نوک هرم ورهبران منتقل شده ونقش تصمیم گیری درمجامع عمومی به حداقل برسد وبورژوازی نیزبا دامن زدن به چنین تمرکزی درخرید رهبران وچانه زنی با آنها درپشت درب های بسته دست بالارا داشته باشد.
تجربه نزدیک به دوقرن درمورداین نوع تشکل ها، معایب فوق را موردتأکید قرارداده اند.
4-وبالاخره باید به تحولات ساختاری سرمایه داری درنیمه دوم قرن بیستم واوائل قرن حاضراشاره کرد که حتی کارکردتاکنونی اتحادیه ها را که تنها توانسته اند اقلیتی ازتوده های مزدبگیر را بسوی خود وبدرون خود جذب کنند وعموما درحد حفظ قدرت خرید و یاافزایش دستمزدعمل کنند،موردسؤال قرارداده است. براساس تحولات ساختاری سرمایه درفازجهانی سازی،که درآن عدم تمرکزدرمراکزبزرگ تولیدی، وافزایش جمعیت کارکنان خدمات وگسترش عظیم نیروی کارباصطلاح منعطف وغیرمستقروموقت وپیمانی و...بهمراه یک ارتش عظیم جهانی بیکارونیمه بیکار، ازمشخصات آن است،اهمیت سازماندهی بیرون ازکارخانه ومحل کار،درخیابان ومحلات وخانه ها و مدارس ومراکز آموزشی وادارات وبیمارستان ها و...را درکنارنقش جنبش های اجتماعی-طبقاتی گوناگون،که دردوران اتحادیه گرائی مورد بی توجهی قرارمی گرفتند،برجسته تر کرده است.بدیهی است که ضرورت حضور وسازمان یابی پرولتاریا به عنوان طبقه ای جهانی و با چنین گستره ای جهانی، برای دفع تعرض عمومی وسراسری سرمایه داری حیاتی است. واین کارالبته نیازمند آنچنان تشکل هائی است که بتوانند درعین دفاع ازمنافع ویژه ودست آوردهای این یا آن بخش کارگری، دربرابرتعرض همه جانبه سرمایه جهانی ودامن زدن به رقابت میان نیروی کاردرمقیاس جدید، ازمنافع عمومی و مشترک همه مزدوحقوق بگیران وبیکاران وآنان که بکارموقت ونیمه وقت مشغولندوآنهائی که حتی باوجود کارازدریافت دستمزد(کارخانگی)محرومند به دفاع برخیزد وهمبستگی لازم را درمقیاس کشوری وجهانی فراهم آورد.مثلا دفاع ازاستاندارد زندگی ودستمزدکارگران اروپائی،درعین حال مستلزم حمایت آنها ازافزایش دستمزد کارگران چینی ویا هندی درمقیاس جهانی و کارگران موقت ونیمه بیکارو...درمقیاس داخلی است.بدیهی است که ابرازهمبستگی با چنین مقیاسی را نمی توان با تکیه صرف به تشکل هائی که تنها به حفظ ویاافزایش دستمزد خودمی اندیشند فراهم ساخت.وازقضا اهمیت واقعی بحث اتحادیه ها ومیزان کارآئی آنها درجهان امروز نیزدرضرورت یافتن اشکالی متناسب با آرایش امروزی نیروی کارو برای پوشش دادن به مبارزات ومطالبات مشترک در چنین گستره ای متنوع است.
باتوجه به محدودیت های برشمرده شده دراتحادیه وتاآنجا که این نوع تشکل ها برای حفظ قدرت خرید ویا افزایش دستمزدها مبارزه می کنند(ونه مماشات) ودارای استقلال رای دربرابرکارفرماودولت هستند(که البته هنوزبه معنای استقلال طبقاتی آنها نیستند)،(بگمان من)بدیهی است حمایت کمونیست ها ازآن می تواند مشروط باشد.آنها درعین حال که ازمبارزات واعتراضات آن حمایت می کنند،امادرهمان حال محدودیت هایش را نیز مورد انتقادقرارمی دهند ودرراستای راهبردهای عمومی خود یعنی تقویت روند انتقال تصمیم گیری ها به بدنه و مجامع عمومی،تقویت دموکراسی مستقیم،کاستن ازسلسله مراتب بورکراتیک واختیارات "رهبری" ومخالفت بامذاکره درپشت درهای بسته وتبلیغ وترویج برای امرمهمتر فرارفتن از کار مزدی و....ودفاع ازسایرجنبش های طبقاتی واجتماعی ،سعی میکنند تا آنجا که می توانندازیک جانبگی این نوع تشکل هابکاهند وآنرا بیش ازآنکه درخدمت بورژوازی باشد، درخدمت منافع مبارزه طبقاتی کارگران قراردهند.
اما رویکرد اصلی کمونیست ها قاعدتاباید تقویت و دامن زدن به تشکل های ترازنوینی برای جامعیت مبارزه کارگران باشد. بدیهی است که تشکلهای توده ای را توده کارگران می توانند بیافرینند،وتشکل توده ای امری نیست که دست سازکمونیستها باشد.بهمین دلیل آنها بجای آنکه بصورت مصنوعی ودست سازوبه نیابت ازتوده کارگران تشکل بیافرینند، می توانند اولا حول مشخصات اصلی ومهم تشکل های متناسب با مبارزات کارگران، یعنی تشکل هائی که ضمن توجه به مطالبات جاری و فوری آنها،دارای ظرفیت لازم برای فراروی بسوی مطالبات ناظر به نفی نظام مزدی باشند،متمرکز شوند وآنرا تبلیغ وترویج کنند.وثانیا به ابتکارهای توده ای برای شکل دادن به چنین تشکل هائی دامن بزنند وازآن حمایت کنند وتجربیات بدست آمده درنقاط دیگر را دراختیارآنها قراردهند.وبدانند که مسیردست یابی به آنها تنها دردل مبارزات جاری و هم اکنون موجود وبربسترتجربیات کارگران می گذرد.
توجه مشترک هم به عرصه مبارزه اقتصادی(دستمزد) وهم حوزه سیاسی،توجه به خودویژگی های قشرهای گوناگون طبقه بزرگ مزدوحقوق بگیر درتشکل یابی های آنها ونیزارتش عظیم بیکاری،ولاجرم درنظرگرفتن اشکال پلورالیستی تشکل ها،بهره گیری ازتجربیات جهانی جنبش های کارگری،رویکردجنبشی دربرخوردبا تشکل یابی ها،یعنی مقابله با ساختارهای هرمی وسلسه مراتبی وتأکید برسازماندهی افقی دربرابرسازماندهی عمودی ونقش مجامع عمومی ودموکراسی مستقیم، تأکید برماهیت ونقش سخنگوئی نمایندگان تاتصمیم گیری وایفاء نقش رهبری آنها،تأکید برفراخوانی و برچرخش نمایندگان ومقابله با سنت رهبران جاخوش کرده وگزارش دهی مداوم آنها وپیشبردهمه اینها بربسترمبارزات جاری وهم اکنون موجود ازاهمیت زیادی برخورداراست.
بگمان من کمونیست ها بیش ازآنکه خود را دراین یا آن تشکل زندانی کنند،درهمه تشکل های توده ای و درراستای موازین بالاحضورفعال دارند ومی دانندکه وقتی ازسازمان یابی کلیت یک طبقه متکثروپلورالیستی سخن می گویند،باید بدون قراردادن پیش شرط های بازدارنده ومضرومتفرق کننده،ازائتلاف وهمکاری همه تشکل ها حول مطالبات مشخص، دفاع کنند ومی دانند که همه کارگران را نمی توان با یک فرمان به صف کرد و هم چون سیب زمینی دریک کیسه گونی ریخت.بهمین دلیل است که ارتشکل ِ تشکل ها وازجنبش ِ جنبش ها سخن می گویند وتأکید دارندکه ازفروافتادن دردام چاله منازعات اساسنامه ای وتشکل سازی وتشکیلات سازی ازبالا وپلاتفرم های آنچنانی،بجای دادن خصلت فروم گونه وتکیه برگفتگوواقناع وتوافق وهمکاری واتحاد، باید پرهیزکرد. برای کمونیست ها –همانطورکه مارکس دربرنامه گوتا می گوید-یک گام عملی درپیشبرد جنبش به ده ها برنامه (تفرقه بر انگیز)برتری دارد.آنها ازجاری شدن گفتمان تمامیت گرا وتخطئه گرایانه ودشمن تراشی های مصنوعی درصفوف کارگران وفعالین بیزارند.آنها شأن وجودیشان و هنرشان درمقابله با تفرقه افکنی وکانالیزه کردن اختلافات ازطریق همکاری-انتقاد وپراتیک-اندیشه،برای پیوستن به شط بزرگی بنام پرولتاریا به مثابه یک طبقه متکثر وپلورالیستی است.آنها براستی ازاین همه آوازه گری که "حقیقت مطلق" نزدمن است،بشتابید تارستگارشویدبیزارند.پرسیدنی است که چه کسی به این خودبرگماردگان ومتولیان پرولتری چنین رسالتی را که ازسوی طبقه سخن بگویند ارزانی داشته است؟ اگراین رسالت زدگی ها ازجنس اشراقات والهامات آسمانی نیست پس ازجنس چیست؟ راه الهام شده ای وجود ندارد. اگر خود را بخشی ازطبقه بدانیم ودرداتحاد طبقه داشته باشیم وبدانیم که دیالتیک ارتقاء آگاهی به مثابه یک روند است ونقطه عزیمت همان نقطه پایان نیست، واگرقصد تغییرجهان وواقعیت های تلخ را داریم، واگر عزم غلبه بررقابت های درونی طبقه را داریم آنگاه روشن می شودباید مشترکا برای تغییرجهان اقدام کنیم ودرحین جستجو با مشارکت خودِکارگران پاسخ های لازم را پیداکنیم. درغیراینصورت فقط نقش وکلای تسخیری پرولتاریا را ایفاء می کنیم!.
برمبنای این رویکرد،بهمان اندازه که تأکید برجدائی مبارزات صنفی وسیاسی یک رویکرد نادرست وفرقه ای است،بهمان اندازه برخورد سیخکی ویک جانبه باسندیکاو باکارگرانی که خواهان آن هستند،ویا ایجاد تشکل های دست ساز،عدم تحمل پلورالیسم کارگری وامتناع ازسیاست همکاری-نقد،ایدئولوژیک ویا پرنسیپی کردن زودرس اختلافات و...همه همه ازمظاهرفرقه گرائی ونبردبرسرقدرت وکسب فرادستی توسط این یا آن فرقه واین یا آن گرایش است. ناتمام

بخش دوم این نوشته به " فرقه گرائی، معضلی بزرگ برای سازمان یابی طبقاتی" اختصاص دارد.

17.02.08 -28-11-86
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com



Friday, January 11, 2008

هنگامی که ولی فقیه هم به جرگه "بی غیرت ها"می پیوندد!
تقی روزبه taghi_roozbeh@yahoo.com
این راهمه بخاطرداریم درزمانی که بحث انجام مذاکره وبرقراری رابطه با دولت آمریکا،درمیان بخشی ازحاکمیت وبویژه درمیان جناح رقیب و اصلاح طلبان حکومتی برای مصالحه وکاستن از تنش زدائی با دولت های غربی-بویژه دولت آمریکا- اوج گرفت،خامنه ای مطابق معمول ِ لحظات بحرانی واردمیدان شده و با تهدید کسانی که دم ازرابطه و مذاکره می زدند،آنها را بی غیرت نامید. بااین وجود این تهدید باعث نشد که اودرطی این مدت خود گام هائی درجهت فرورفتن به ورطه بی غیرتی انجام ندهد. گام نخست را وقتی برداشت که رسما موافقت خود را با مذاکره مستقیم میان ایران وآمریکا درمورد مسائل عراق اعلام داشت.ازهمان موقع روشن بود که طرفین مایلند به موازات دامن زدن به سیاست های بحران آفرین، دریچه ای هم برای گفتگو ومصالحه با یکدیگر بگشایند. اکنون دولت وارتش آمریکا خرسند ازنتیجه این مذاکرات،که درزیرشمشیرآویخته وتهدید سنگین ایران صورت گرفت،اذعان دارند که میزان عملیات تخریبی وتروریستی ونیزتلفات نیروهای آمریکائی درعراق بیش از50 تا60% کاهش پیداکرده است.عملیات شبه نظامیان شیعه متوقف شده وارسال مهمات ایرانی به شورشیان عراق کاهش چشم گیر یافته است.ناگفته نماند که انجام مذاکره بین دولت آمریکا و ایران،یکی ازپیشنهادات کمیسیون بیکر-همیلتون بودبرای خروج ازباتلاقی که دولت آمریکا درآن فرورفته است.دولت بوش برای آنکه این نوع باصطلاح گفتگوهادرخدمت دست یابی به اهداف آمریکا باشد وحمل به ضعف وافزایش توقع درحریف نگردد،همان گونه که کیسینجرهم به نوعی توصیه کرده بود-برآن شد تا آن را باانواع فشارهای غیرنظامی و نظامی(تاحد بازی برلبه پرتگاه) ترکیب کند.باین ترتیب بود که تهدید به استفاده ازگزینه نظامی همواره بعنوان شمشیری آویزان برفرازتلاش های معطوف به بحران هسته ای که خودبخشی ازیک بحران بزرگتربشمارمی رود،قرارداشت واکنون نیزبه درجاتی والبته باتأکیدی کمترازگذشته هم چنان بر روی میز قراردارد.چرا که موتوردیپلماسی بدون آن ازحرکت بازمی ماند.هدف آن بودکه گزینه سیاسی برای نیل به هدف های آمریکا مؤثربیفتد وباالقاء خطر ترس ونگرانی ازبرافروخته شدن جنگ جدید،اجماع جهانی حول آنچه که امپریالیسم آمریکا به مثابه تنها ابرقدرت موجود دیکته می کند،صورت گیرد.
سخنانی که خامنه ای درمسافرت خود به یزد برزبان راند، آشکارا نشان دهنده موافقت اصولی وکلی ومشروطش به برداشتن گام دوم برای مذاکره وقبل ازهرچیز باهدف هموارکردن مسیرآتی آن است.دراین رویکردتازه مخالفت کمابیش مطلق تاکنونی نسبت به اصل برقراری رابطه با آمریکا ومذاکره، ازحالت ارزشی-ایدئولوژیکی ونفی یک جانبه درآمده و بصورت مشروط وبا محاسبه سود وزیان بیان می شود.زیگنالی که درلابلای این سخنان خطاب به دولتمردان غربی وجودداشت ، بلافاصله توسط مخاطبین آن دریافت شد ومورد استقبال قرارگرفت.چنانکه سخنگوی وزارت خارجه آمریکا می گوید"اظهارات این هفته رهبرایران می تواند راه برقراری گفت وگوهائی را میان واشنگتن واحتمالا ازسرگیری روابط دیپلماتیک میان دوکشورراهموارسازد."
درواقع واکنش مشروط خامنه ای، پاسخ متقابلی بود نسبت به طرح مذاکرات مستقیم ومشروطی که پیشترو بارها توسط مقامات آمریکائی وازجمله خانم رایس برزبان رانده شده بود. رایس بارها خاطرنشان ساخته بودکه حاضراست درهرنقطه ای باهمتای ایرانی خود دیدارداشته و گفتگوکند، بشرطی که ایران غنی سازی را کناربگذارد.وی خاطرنشان ساخته بود که آمریکا منافع همیشگی دارد ونه دشمنان همیشگی.
سخنان خامنه ای علاوه برپذیرش اصل مذاکره وتأکید برعدم توقف برنامه غنی سازی هسته ای،درعین حال بطورضمنی دوشرط مهم و مشخصی را برای ازسرگیری رابطه دربرداشت: نخست،تضمین عدم حمله به ایران(با ذکراین نکته که نمونه حمله به عراق نشان داد که نفس وجود رابطه دیپلماتیک، نمی تواند مانع از حمله بشود).دوم ،عدم تبدیل شدن سفارت به مرکزتوطئه ومداخله وبند وبست با مخالفین و رقبای حاکمیت.هدف انتقال این پیام به گوش حریف بود که بداند رژیم هرگز اجازه نخواهد مجرای دیپلماسی تبدیل به کانون براندازی باصطلاح نرم بشود.البته این نکته را نیزنباید ازقلم انداخت که درنزدسردمداران نظام اسلامی،وقتی ازعوامل واقعی تضمین کننده وبازدارنده سخن به میان می آید دارای دورکن اساسی است: تکمیل چرخه غنی سازی بطورکامل یعنی داشتن اقتداربالقوه هسته ای وتضمین های سیاسی دال برعدم حمله.
بی تردید مخاطب خامنه ای دراین سخنان فقط بوش و دولت کنونی آمریکا-که دارد واردسال آخریعنی سال سترونی تصمیم گیری های مهم توسط ریاست جمهوری می شود- و مشارکت دربازی دیپلماتیک معطوف به لحظه حاضرنیست.بلکه علاوه برآن وجوهی هم چون دامن زدن به آشفتگی درمیان صفوف طبقه سیاسی حاکم در آمریکا ، باتوجه به اینکه نحوه برخورد بابحران هسته ای ایران ازمسائل مهم انتخاباتی این دوره آمریکا محسوب می شود، ونیز تشدید تضادهای درونی جناح های آمریکا و شکاف بین اروپا و آمریکا و ...را نیزدربرمی گیرد.
گرچه آن بخش ازسخنان خامنه ای که مربوط به چراغ سبززدن برای مذاکره است،درنزد دولتهای غربی ورسانه های عمومی بازتاب بیشتری پیداکرده و پیداخواهد کرد ،اما سخنان خامنه ای دارای نکته دیگری هم بود که بنوبه خود دارای اهمیت است وآن صراحت دادن به این مساله بودکه همگان بدانند که این "او" است که تصمیم نهائی نظام وازجمله درمورد روابط خارجی و بحران هسته ای را برزبان می راند وحتا تاآنجا پیش رفت که که بطورضمنی این پیام را به مخاطبان وقدرت های جهانی برساند که ازقاطی کردن مواضع نظام با تعابیروسخنان رئیس جمهوری اجتناب کنند.این سخنان خامنه ای هم دارای مصرف خارجی است و هم داخلی:
دروجه خارجی حامل این پیام است که آنهانباید سخنان تحریک کننده احمدی نژاد را دقیقا معادل سیاست نطام تلقی کنند ومبنای قضاوت و برخورد قراربدهند.آشکاراست که درانیجااحمدی نژاد درنقش حیوان دست آموزی ظاهر می شود که قراراست وقتی نیازبه کیش دادن احساس می شود پارس کند وبهنگام چخ گفتن ساکت وآرام باشد!. درهرحال خامنه ای علاوه برتفکیک مواضع نظام ازتعابیرپرسروصدای احمدی نژاد،اعلام داشت که خوداوهرلحظه که زمان را مناسب بیابد، قبل ازهرکس دیگر به دفاع ازبرقراری رابطه برخواهد خواست!.خامنه ای برای آنکه درعمل هم نشان بدهد که اقتدار او بدون خدشه است،چنان که شاهدبودیم، درهمین روزها با دورزدن احمدی نژاد و تیم هسته ای یک دست شده اش،رأسا دونفرازمشاوران خود،لاریجانی و ولایتی را جهت انجام مأموریت دییلماتیک به مصروفرانسه روانه کرد تا باتاکتیک دولت آمریکا برای ایجاد محوری ازاسرائیل وکشورهای عرب وسنی منطقه برای مهارایران،به مثابه بخش دیگرازپیشنهادکمیسیون بیکروهمیلتون برای فائق آمدن بربحران مقابله کند.
ایجاد رابطه بدست خودمان وبسود خودمان!
تأکید خامنه ای مبنی براین که تصمیم نهائی برای مذاکره(درسطح بالاتر) و ایجاد رابطه با آمریکا را اوخواهد گرفت ونه هیچ کس دیگر،درعین حال مصرف داخلی هم دارد. چرا که اگر این تصمیم همان نظری باشد که از مدتها پیش رقبای او(ازجمله رفسنجانی) مطرح کرده اند، پس آن را باید باچنان شیوه ای و با چنان تأکیدی همراه کرد،که مبادا حریفان به هوس سهم خواهی بیشترازقدرت بیفتند.همانطورکه وی وحامیان باصطلاح اصول گرایش،مصادره شعار اصلاح طلبی را تحت عنوان "اصلاح طلبی اصول گرایانه واصول گرائی اصلاح طلبانه" فرموله کردند و آنها را از"قدرت" بزیرکشیدند،اکنون با شعارمذاکره ورابطه نیز بهمان ترتیب عمل می کنند. برمبنای این روش، نباید هرگززمام مذاکره رابدست کسی وجریانی بیرون ازجرگه اصول گرایان خالص وکاملاخودی داد. اگرقرارباشد مذاکراتی هم صورت گیرد باید بدست خودمان باشد وبرای خودمان ونباید اجازه بدهیم که دشمن و یا رقبا ازآن پیشروی خزنده ویاباصطلاح براندازی نرم و... استفاده کنند. تصادفی نیست که ازمدتی پیش همزمان با این مساله محاکمه حسین موسویان ،سخن گوی تیم هسته ای وسفیرایران درزمان جنایت میکونوس یعنی یکی ازمحرم ترین عناصررژیم که به رفسنجانی نزدیک است،بجرم جاسوسی وبعنوان بخشی ازنبردقدرت بروی صحنه علنی مجادلات کشدیده شده است. ویا قبل ازآن ازگفتگوی موازی روحانی وسولانه-به عنوان خط تماس رفسنجانی با اروپائیان وآمریکا ممانعت به عمل آمد.درواقع جاروجنجال احمدی نژاد ووزارت اطلاعات علیه جاسوسی حسین موسویان یکی دیگرازمصادیق کیش برای پارس کردن است که بدون حمایت ازسوی خامنه ای نمی توانست صورت گیرد و ادامه پیداکند.

*1-باید توجه داشت که طرح مذاکره درمرحله فعلی هم کلی و هم مشروط بیان شده است ونباید آن را الزاما معادل عملیاتی شدن آن دانست.هم چنان که تأکید بیشتربردیپلماسی پس ازگزارش 16 آژانس جاسوسی آمریکا رانیزنباید به معنای حل شدن چالش ها وکنارگذاشته شدن گزینه نظامی وحتا عدم احتمال حادشدن مقطعی مجادلات دانست.
چنانکه نمونه تنش مربوط به قایق های سپاه پاسداران وناوهای آمریکا،یک نمونه برجسته ازاین گونه تحولات است که می تواند بحران را لااقل بصورت مقطعی حادکند.
مساله اصلی منافع متفاوت ورقابت آمیزی است که دوسوی قطب بحران درسطح ایران ودرمنطقه دنبال می کنند وتامادامی که مصالحه کلی حول محورهای اصلی موردمناقشه صورت نگیرد،اصل بحران علیرغم افت وخیزهای مقطعی وحتا تعویض ریل های حرکت آن برقرارخواهد بود.

2008-01-10-20-10-86
پیرامون اختلافات گرایش های چپ و سوسیالیست
در میان فعالین دانشجوئی

آنچه درزیر می خوانید بر گرفته از میزگردی است برگزار شده توسط رادیو – تلویزیون برابری و با شرکت خانم پریسا نصر آبادی و آقای کیوان امیری از ایران و آقای تقی روزبه از اروپا که از روی نوار گفتگوی جداگانه ایشان پیاده شده است .
برابری: باتشکر از دوستان شرکت کننده در این میزگرد – خانم پریسا نصر آبادی ، آقای کیوان امیری و آقای تقی روزبه – که دعوت رادیو – تلویزیون برابری را پذیرفتند و در این میزگردکه بمناسبت 16 آذر برگزار می شود، شرکت کردند . نخست از خانم پریسا نصر آبادی می خواهیم که از موقعیت و وضعیت جنبش دانشجوئی در ایران و بخصوص نیروهای چپ و رادیکال یک ارزیابی داشته باشند .
این نیرو ها در محیط دانشگاههای ایران طی چند سال اخیر چه سیر تحولی را داشته اند و امروز چه نکاتی در سیر مبارزاتی این دوستان دانشجو برجسته است ؟ ممنون می شویم که شما با این موضوع بحث را آغاز کنید .
پریسا نصر آبادی : من خدمت شما و همه ی شنوندهای عزیز سلام عرض می کنم و امیدوارم که بحث خوبی را داشته باشم و در خدمتتان هستم . بخش اول صحبت ام را با مقدمه کوتاهی در باره ی چگونگی بازگشت چپ به دانشگاهها شروع کنم : در سال 81 تحصیلی بود که چپ مجدداً به دانشگاهها بازگشت . در واقع ما با حضور یک سری نشریات سرخ در دانشگاههای تهران ، مجدداً گفتمان چپ را طرح شده در دانشگاه وعلاقه مندی دانشجویان نسبت به آنرا دریافتیم . از میان اولین نشریات سرخ دانشجویان چپ در دانشگاه می توانم از نشریه " گون " نام ببرم که همزمان در دانشگاه تهران و پلی تکنیک انتشار پیدا می کرد . در واقع اولین نشریه ی سرخ دانشگاههای تهران بود که پرچم چپ را مجدداً در دانشگاهها بلند کرد و نشان داد که این گفتمان علیرغم دو دهه سرکوب شدیدی که صورت گرفته بود، بلحاظ اجتماعی مجدداً طرح می شود و ضرورت طرح خودش را نشان می دهد .
اولین نشریات چپ که بصورت پیاپی و بعد از " گون" و با سرعت بسیار و با فاصله ی کمی از همدیگر بتدریج انتشار پیدا کردند و بتدریج گستره وسیعی در عموم دانشگاههای تهران یپدا کردند، از همان ابتدا بنا را بر این گذاشتند .
که بر اساس اصول مارکسیسم و در واقع چپ ارتدکس کار خودشان را شروع کنند . یعنی سنگ بنای کارشان را بر این گذاشتنه بودند و ابداً قرابتی با قرائت های لیبرالی که از چپ و گرایش های مارکسیستی در دستگاههای آکادمیکی ارائه می شود و استفاده های سیاسی آنان ، نداشتند. اولین قطب بندی و پلورالیزاسیونی که در دانشگاهها شکل گرفت بر مبنای دو طیف بسیار وسیع چپ و لیبرال در دانشگاهها بود که در درون هر هرکدام از این طیف ها، محفل های گوناگونی زیست داشتند و به حیات خودشان ادامه می دادند. در واقع این پلورالیزاسیون چندان پلورالیزاسیون پالوده ای نبود و عملاً در این بین نیروهای واسط ومی شود گفت نیروهای سانتر قرار داشتند که تعیین تکلیف سیاسی شان نسبت به اینده ی سیاسی – اجتماعی ایران وافق سیاسی – اجتماعی شان و نسبت شان باجریانها و نیروها و خطوط سیاسی- اجتماعی ای که حاضر بودند، چندان واضح و روشن نبود. اما هر قدر که از حیات مجموعه ی جریانها و گروه های چپ در دانشگاه می گذشت ، این ضرورت خودش را بتدریج نشان داد که باید مجموعه ی نیروهای حاضر یک سری تعیین تکلیف با خودشان و با مجموعه ی نیروها و جریانات حاضر درجامعه داشته باشند تا ما بتوانیم یک قطب بندی و پلورالیزاسیون اصیلی را بر مبنای آنتا گونیسم طبقاتی شاهد باشیم .
بر این مبنا نیروهای رفرمیست و وابسته به جریانات سوسیال دموکراتی که در جامعه بعنوان خطوط سیاسی حاضر بودند و ما به ازاء خودشان را در دانشگاهها داشتند، بتدریج خودشان را نشان دادند و ماهیت آنها شفاف و روشن شد . استفاده های سیاسی ای هم از آنها می شد و تبلیغاتی هم که پیرامون شان می شد ، همچنین مشخص شد و تمایزی که این جریانات با جریانات رادیکال در بین نیروهای دانشجوئی داشتند، آشکار تر شد . حتی من می توانم قائل باین باشم که یک طیف بندی دانشگاهی هم بر مبنای این پلورالیزاسیونها صورت گرفت . و عملاً دانشگاههائی نظیر دانشگاه تهران و سپس پلی تکنیک و صنعتی شریف در مقابل جریانات رفرمیستی که در دانشگاههای دیگر و بطور خاص دانشگاه علامه بصورتی خیلی بارزتر از جاهای دیگر حضور داشتند ، بایستند.
عملاً محفل های گوناگونی که در جنبش دانشجوئی و بدنه چپ آن حضور داشتند در شرایطی قرار گرفتند که کم کم به این نتیجه رسیدند که باید یک پلورالیزاسیون اصیل شکل بگیرد . یعنی این بدنه چپ جنبش دانشجوئی صرفاً با توجه باینکه خودش را منتسب به چپ یا یک نوع سوسیالیستی که مشخصات آنرا چندان مشخص نمی کند، می داند، نمی تواند مبنائی باشد بر اینکه که نیروهایش را چپ یا سوسیالیست بدانیم و این مبنای اتحاد عملی برای ما باشد. از این جهت نیروهائی تحت عنوان چپ مدرن، چپ نو، چپ پسامدرن، پسا مارکسیسم و نو مارکسیسم که صرف نظر از گرایش های پاسیفیک شان ، ما می توانیم در بهترین حالت آنها را " لفت لیبرال" بدانیم و در واقع جناح چپ بورژوازی و لیبرالیسم ایرانی تلقی کنیم ، حضور یافتند. اینان نیروهائی بودند که توسط افراد و اصلاح طلبانی نظیر آقایان قوچانی، جلالی پور، علوی تبار، تاجیک و غیره حضور داشتند و روی آنها سکوت می شد و زون می شد و سعی در پرورش و حقنه آنها به جنبش دانشجوئی داشتند . سعی داشتند قرائت شان این باشد که چپی که امروز در دانشگاههای ما وجود دارد، این چپ هست . این کبریت بی خطر، این چپی که به راحتی می تواند همزیستی مسالمت آمیز باجریانات " دموکرات" و لیبرال در داخل دانشگاهها داشته باشد . و دائماً گفتند که این چپ مقصد ماست و بر متفکرین این اندیشه ها و نحله های فکری آنان در آکادمی ها زون کردند و برایشان تبلیغات گسترده کردند و سمینار ها برگزار کردند . البته برای ما کاملاً روشن بود که این چپ رفرمیست ، این چپ سوسیال دموکرات پروژه ی شکست خورده ایست که ما در چندین مرحله طومار آنرا در هم پیچیدیم که می گفتند آینده ای برای رشدمان جز در دامن بورژوازی و لیبرالیسم ایران متصور نیستیم . بنابراین پلورالیزاسیون اصیل که بر مبنای نیروهای رادیکال چپ شکل گرفت در یک طرف و در طرف دیگر نیرو های رفرمیست و سوسیال دموکرات منتسب به چپ و سایر نیروهای لیبرالی که علناً و بصورت بارز خودشان را جزو جنبش بورژوازی ایران می دانستند، صف بندی کردند . این صف بندی ایجاد شد و تا کنون هم ادامه دارد و هرگونه دعوا و مناقشه ای هم که تا این لحظه ادامه پیدا کرده ، کاملاً بر این مبناست . اگر احیاناً انشعابی ، بر هم خوردن جبهه ای و اتحادی صورت گرفته تا این لحظه بر این مبنا بوده چون ضرورت اش بر ما عیان و بارز شده است . از این جهت می توانیم بگویم که با توجه باینکه مساله محفل ایسم و سکتاریسم یک آفت جدی ایست که نه تنها بر جنبش کمونیستی که بر سایر جنبش های اجتماعی ما سایه افکنده، امٌا به زغم من جدال هائی که بین محفل های مختلف در جنبش دانشجوئی وجود دارد و این " کافیلیکس"ها و تصادم های مختلفی که وجود دارد ، چندان مساله حادی نیست آنطور که برخی بشدت از آن ابراز نگرانی می کنند ، چرا که من معتقد هستم مساله اساسی در این برهه برای ما این است که این تعارضات و تصادمات را بتوانیم در راستای آن پلورالیزاسیون اصیل کانالیزه کنیم . باین ترتیب ما می توانیم با یک جریان پالوده ی چپ مواجه باشیم که با توجه باینکه سطح جنبش ارتقاء پیدا کرده ، با توجه باینکه منافع طبقاتی و شکاف طبقاتی اساس تحلیل هایش شده است ، اساس بحث و موضع گیریهای سیاسی اش شده است و نگاهش به جنبش ها و صف بندیهای اجتماعی شده است ، و بنابراین حالا می تواند اتحاد عمل هائی صورت بگیرد که این چپ را از آن محفل ایسم روی گردان کند . یعنی بتدریج بجای اینکه بر مبنای یکسری مصالح و منافع گروهی و شخصی و سکتی بخواهد عمل کند ، حالا روی آنها پا بگذارد و بر اساس آن چیزی که مصالح و منفعت جنبش بر مبنای مصالح کارگر و مبارزه طبقاتی که سنگ بنای مبارزات اجتماعی ما تلقی می شود، گام بردارد و اتحاد عمل را در آن راستا شکل بدهد. ار این جهت محفل گرائیها و شاخه شاخه شدن ها، بهرحال یک عمری خواهد داشت و آن اتحاد اصیل بر مبنای آنتاگونیسم طبقاتی بزودی خودش را نشان خواهد داد و دیر یا زود شکل خواهد گرفت .
برابری: آقای امیری، این تقسیم بندی را که خانم نصر آبادی کردند، چقدر واقعی می دانید؟ آیا فکر نمی کنید که این تقسیم بندیها برای جنبش چپ دانشجوئی که امروزه شکل گرفته، خیلی زود رس باشد؟ و هنوز جنبشی که نتوانسته در پایگاه اجتماعی خودش گسترش پیدا کند، چقدر اینگونه تقسیم بندیها ومرزبندی ها و بخصوص در بین طیف چپ با همدیگر، پایه ی اصولی و واقعی دارد؟ و بعد از آن بتوانیم صحبت کنیم که چه کارهائی را می شود کرد که بحث ها را بشکل سالم و درستی پیش برد ؟ نظر شما در این مورد چیست ؟
کیوان امیری : من هم خدمت همه ی بیننده ها و شنونده های شما سلام عرض می کنم و خیلی خوشحالم که توانستم در این بحث شرکت کنم . نخست مقدمه ای در مورد جایگاه جنبش دانشجوئی بگویم: این جنبش برخلاف جنبش کارگری، جنبش زنان که بر اساس یک سری منافع ابژکتیو شکل می گیرند، بر مبنای مصلحت مشترکی که بر اساس دانشجو بودن تعریف می شود، شکل می گیرد. بنابراین جنبش دانشجوئی در همان قدم اوٌل بیک جنبش سیاسی تبدیل می شود که در کنار صف بندی طبقاتی و سیاسی که در جامعه وجود دارد، صف بندیهای سیاسی و طبقاتی خاصی هم در دانشگاه بوجود خواهد آمد . ممکن است .... در دانشگاه .... بین نیروهای سیاسی و طبقاتی با....... در خارج دانشگاه تفاوت داشته باشد . این در دانشگاه وجود دارد بدون اینکه پایه های سیاسی و طبقاتی در خارج دانشگاه داشته باشد.
بنابراین صف بندی نیروهای سیاسی در داخل دانشگاه یک صف بندی تصادفی یا محلی و محدود به جنبش دانشجوئی یک دانشگاه خاص نیست . در واقع از روی صف بندیهای سیاسی جنبش دانشجوئی ما می توانیم صف بندیهای سیاسی در سطح جامعه را تشخیص بدهیم . منتهی در هر شرایطی این صف بندیها یک سری از ویژگیهای مختص آن شرایط را باخودشان حمل می کنند . مثلاً در شرایط فعلی که بهردلیلی جنبش های اجتماعی در موقعیت اعتلاء قرار ندارند، مشخصاً سکتاریسم و همان چیزی که خانم نصر آبادی بعنوان محفل ایسم از آن نام بردند، توی این جنبش های اجتماعی وجود دارد و ما نمی توانیم بگوئیم که اختلاف نظرها و مرزبندیها تماماً بر اساس مرزبندیهای طبقاتی و سیاسی هستند. چرا که بدلیل اینکه جنبش دانشجوئی ما در حالت محفلی قرار دارد، بسیاری از این مرزبندیها در افق میان مدت کاملاً سیال می توانند باشند و می توانند تغییرکنند . منتهی مساله اساسی ای که وجود دارد پرداختن به صف بندیهای مشخصی است که فعلاً در سطح چپ دانشگاه وجود دارد. چپ دانشجوئی حتماً به خاطر دارد که در گذشته نه چندان دور، یک صف بندی اساسی بین نیروهای رادیکال و انقلابی در برابر نیروهائی که به نوعی مروج سوسیال دموکراسی در سطح دانشگاه بودند، وجود داشت . خوب این نیروها با یک پرچم خاصی به صحنه آمده بودند . پرچم هائی که حالا می تواند تحت عنوان وحدت نیروهای سکولار چپ و راست یا وحدت همه ی نیروهای دموکراسی خواه بالا برود و مطرح شود .
در واقع با این شعارها به صحنه آمده بودند، امٌا می شود گفت با توجه به اینکه مااعتقاد داریم که صف بندی نیروهای سیاسی در دانشگاه حول همان مساله اصلی تقابل سوسیالیسم و طبقه کارگر با بورژوازی و لیبرالیسم هست ، این شعار ها نمی توانند شعارهائی باشند که پلاتفرم مشخص و روشنی راجلوی جنبش دانشجوئی قرار بدهد. در واقع هر وحدت طلبی عوامانه ای می تواند باین منجر شود که یکی از این دو جریان را تبدیل به زائده ی جریان دیگر بکند.
طی یکساله گذشته و مشخصاً از مقطع 16 آذر 1385 به اینطرف که نیروهای چپ در دانشگاه حضور قاطع خودشان را در اکسیون روز دانشجو نشان دادند و نشان دادند که خیلی جدی تر از گذشته در دانشگاه در حال فعالیت هستند، ما به توضیح این مطلب پرداختیم که ما با یک تغییر فاز در دانشگاه مواجه هستیم . بیش از آن جنبش چپ دانشجوئی بدنبال این بود که احساس وجود کند امٌٍا الان به مرحله ای رسیده که چه باید کرد را باید جواب بدهد. ما در همان مقطع در نشریات دانشجوئی مطرح کردیم که ما امروز در مقابل سئوال چه باید کرد قرار گرفته ایم و به آن باید جواب بدهیم . در برابر این سئوال طیفی از دانشجویان چپ در دانشگاه تحت عنوان " چپ کارگری" اعلان موجودیت کردند و پاره ای از موضع گیریهای طیف دیگر را مورد انتقاد خودشان قرار داند . در واقع ما در اکسیونهای متفاوت می دیدیم که شعار وحدت جنبش دانشجوئی با جنبش زنان و جنبش کارگری مطرح می شد .
این شعار به مثابه یک شعار پوپولیستی که تمام جنبش های اجتماعی را در یک سطح قرار می دهد و آن افق سیاسی را که جنبش طبقه کارگر می تواند در برابر جنبش های دیگر قرار دهد و یک جهت گیری سیاسی برای تصرف قدرت سیاسی و حرکت کردن به سمت فرماسیون اقتصادی- اجتماعی سوسیالیسم را جلوی جامعه قرار بدهد، در نظر نمی گیرد و همه ی آنها راهم پایه می خواند . این مساله مورد نقد قرار گرفت و همینطور برخورد شعار گونه مورد نقد قرار گرفت که ما نمی توانیم به این شعارها بسنده کنیم اگر چه باید دانشگاه را تبدیل به ظرف کرد که در آن از مبارزات طبقه ی کارگر دفاع بشود امٌا باید گام های عملی در این رابطه برداشته شود. برای برداشتن گام های عملی در این راستا طیف چپ سعی کرد برنامه خاص خودشان راجلو ببرد و با فعال های کارگری ارتباط بگیرد. صندوقی را برای کمک به خانواده های کارگران زندانی در چند دانشگاه تهران باز کرد و در واقع با این شعار به صحنه آمد که ما باید باین سمت برویم که ارتباط هر چه بیشتر با جنبش کارگری بگیریم و محوریست جنبش کارگری را در مورد بحث اتحاد جنبش ها قائل باشیم .
خوب ، با واکنش های متفاوتی هم مواجه بودیم . از بین این واکنش ها می شود به واکنش هائی اشاره کرد که برگزاری صندوق کمک مالی برای کارگران زندانی در واقع گدائی کردن برای کارگرها نام گذاری می کردند . خوب ! این برخوردها ما را به اینجا می رساند که یک تفاوت بینشی بسیار عمیق بین درکی که بسیاری از فعالین دانشجوئی از طبقه کارگردارند و درکی که ما از طبقه کارگر داریم ، وجود دارد. می توانیم بگوئیم که پایه های بحث ها ی آنها راتقسیم بندی طبقاتی بر مبنای مثلاً توزیع در آمد تشکیل می دهد . یعنی آنها از طبقه کارگر فقط بمثابه فقیرترین طبقه جامعه درک داشتند و پتانسیل انقلابی طبقه کارگر را نمی توانستند درک کنند و این نشان می داد که تفاوت های عمیقی وجود دارد .
در مورد جنبش دانشجوئی هم همین تفاوت ها وجود داشت . وقتی بحث جنبش دانشجوئی و ارتباط اش با چپ بمیان کشیده می شود، خوب اولین جائی که ذهن سراغ آن می رود مکتب فرانکفورت و می 68 یا.... یا در مورد چپ ایران اولین جائی که ذهن مخاطب به سمت اش می رود،جنبش چریکی است . ولی فعالین چپ دانشجوئی ، فعالین کمونیست در داخل دانشگاه قصد اینرا دارند که جنبش خودشان را در داخل دانشگاه داشته باشند و مسائل را از دید طبقه کارگر نگاه کنند . یک مثال ساده می زنم :
ما الان با بحث خصوصی سازی در دانشگاه مواجه هستیم، خصوصی سازی خوابگاهها و دانشگاه . خوب مشخصاً طیف دانشجویان لیبرال نمی توانند با این امر مخالفت کنند، چرا که آنها در اتحادیه های کلان و در سطح جنبش های اجتماعی و در سطح جامعه موافق این خصوصی سازیها هستند. در مقابل این دانشجویان چپ هستند که می توانند با مطرح کردن آلترناتیو کنترل شورای دانشجویان و اساتید و کارکنان دانشگاه در برابر خصوصی سازی به صحنه بروند و مطالبات دانشجویان راکه از این خصوصی سازی ناراضی هستند، نمایندگی کنند.
ما معتقد هستیم که ساختار آموزش از کمیسیون آموزشی گرفته تا رابطه استاد و دانشجو در دانشگاه یک ساختار طبقاتی است . بر این رابطه یک ساختار طبقاتی حاکم است و کارکردی دارد که در تقسیم کار کلی در سطح جامعه متخصصینی را برای همین شیوه ی تولید سرمایه داری تربیت می کند. ولی خوب ما اعتقاد داشتیم که چپ باید باین سمت برود که چنین مطالباتی را نمی تواند صرفاً مطرح کند و قطعاً باید برود به سمت نمایندگی خواسته های صنفی و نه صرفاً مسائل سیاسی را مطرح کند. درمورد خصوصی سازی و ساختار آموزشی مثال اش را آوردم و باید باین سمت برود و در واقع افق کارگری اش کمک می کند که باین سمت برود .
من فکر می کنم که چنین تفاوت هائی وجود دارد بخصوص اینکه جنبش چپ .... طبقه کارگر را از پلاتفرم خودش متمایز می کند . می آید به سمت جنبش جوانان که خودشان اسمش را جنبش فرهنگی می گذارند و .... می بینیم که یک طیف در دانشگاه شعار اصلی 16 آذر را " نه به جنگ" می دانند . در واقع یک درک تمام خلقی از " نه به جنگ" گفتن دارند............ چند جمله نامفهوم – جمع بندی است که عمدتاً در بالا آمده –
امٌا تا موقعی که نیروی چپ دانشجوئی اجتماعی نشده و هنوز پایگاه اجتماعی دانشگاه چه از نظر کمیت و چه از نظر کیفیت بورژوازی است و جنبش های اجتماعی هم در مرحله افول و عقب نشینی هستند، یک مقدار از اختلاف ها و مرزبندیها تحت تاثیر سکتاریسم و محفل گرائی است . معتقدیم که همچنان جنبش چپ در فرم محفلی اش قرار دارد ولی البته ما افق را روشن می بینیم ، با ین دلیل که هر چه جلوتر می رویم مرزبندیها سیاسی تر می شود .
برابری: خیلی ممنون آقای کیوان امیری . حالا از آقای تقی روزبه نظرشان را می پرسیم . آقای روزبه شما صحبت دوستان دانشجو در ایران را شنیدید و از آنجائی که بطور فعال و جدی این بحث ها را دنبال می کنید ، می خواستیم نظر شما را در مورد تقسیم بندیهای گرایش های مختلفی که در بین فعالین چپ دانشجوئی صورت گرفته، بدانیم . رابطه اینها با پایگاه اجتماعی شان و خواسته ها و منافع جنبش دانشجوئی چگونه است ؟ بین این منافع ودیدگاههای سوسیالیستی و طبقاتی و منافع عمومی و مشترک دانشجوئی چه پیوندی است ؟ بهر حال می خواستیم نظر شما را در رابطه با این تقسیم بندیها و این گرایش های موجود در سطح فعالین چپ محیط دانشگاه بدانیم ؟
تقی روزبه : با سلام به بینندگان تلویزیون برابری و دوستان شرکت کننده در این گفتگو : بنظر من نکاتی راکه دوستان مطرح کردند بخشی از واقعیت های جنبش دانشجوئیست و قابل انکار نیست و این طیف بندیها در جای خودش هم مثبت است . تردیدی نیست که از این زاویه حرکت رو به رشدی وجود داشته و ما شاهد بلوغی هستیم . بخصوص برآمد و روی صحنه آمدن بیشتر نیروهای چپ و رادیکال و با طیف های گوناگونی که دارند . بهر حال کل این مجموعه حرکت مثبت و کاملاً قابل تحسین است . منتهی مراتب وقتیکه از یک جنبش صحبت می کنیم و این مقوله را درمقابل خودمان قرار می دهیم، در واقع از یک پدیده ای صحبت می کنم که قبل از هر چیز باید هر طیفی از معادل قرار دادن خودش باجنبش اجتناب کند . یعنی یک رابطه ی تکوینی ، یک رابطه ی نسبی با آن برقرار کند. وگرنه، بنظر من با جنبش برخورد یکجانبه و ابزاری می شود . جنبش دانشجوئی مثل هر جنبشی و بویژه بخاطر ویژگیهای خودش، بمراتب بیشتر، یک جنبش متکثر است .بالقوه وبالفعل دارای گرایش ها و طیف بندیهائی است. چون در جوامع استبدادی بخاطر اینکه بسترهای قانونی و دموکراتیک و مناسبی ندارد، این طیف بندیها به نوع خاصی شکل می گیرد و خیلی شفاف و روشن نیست و طبیعتاً بنحو ویژه ای خودش را نشان می دهد .
وقتی مطرح می کنیم جنبش، باید مولفه های اصلی اش را در نظر بگیریم و مخصوصا بعنوان چپ و کمونیست در عین حال که به تمام جوانب نگاه می کنیم ، به کل آن و منافع عمومی اش بمثابه قطب نمای اصلی باید توجه ویژه کرد. وگر نه همان می شود که بر سر خیلی از جنبش ها در تجربیات منفی گذشته آمده است . فکر می کنم که اگر نگاهی به همین روندها که در صحبت های دوستان بود و هرکدام بخشی ازجنبش دانشجوئی را به تفسیر کشیدند، بکنیم آنوقت چندین مولفه ی اساسی را در جنبش شاهد خواهیم بود . مولفه هائی که درحال وقوع هستند و بدون نگاه عمومی و فراگیر به اینها و رابطه شان، نخواهیم توانست جایگاه دقیق خود و آن خود آگاهی ای را که هر چپی و هر کمونیستی باید داشته باشد، در یابیم .و از آن منظر به جنبش دانشجوئی نگاه کنیم.درغیراینصورت طبیعتاً دچاریکجانبه گری خواهیم شد.
بنظر من یکی از چیزهای بسیار مشخصی که بعنوان یکی از تجلیات یک جنبش متکثر محسوب می شود،مساله ی خودیابی، تشکل یابی و طیف بندی گرایش های گوناگون درون جنبش دانشجوئیست .البته به این معنانیست که هر چه اتفاق افتاد بهترین است و طبیعتا خرده اختلاف ها و خرده طیف بندیها در آن هست. مستقل ازاین ضرورت که چنین چیزی باید هر چه بیشتر آگاهانه صورت بگیرد، وجود چنین روندی کاملاً محسوس است و قابل دفاع هم هست ، چون یکی از ویژگیهای جنبش مستقل بر مبنای نیازهای واقعی و راستین طی کردن این روند است .
بااین وجود یکی از بزرگترین نیازهای جنبش سراسری جامعه ی ما اینست که یک جنبش دانشجوئی بالغ و فراگیر و سراسری شکل بگیرد. که اکنون یک حلقه مفقوده بسیار مهمی است .
بخشی ازاین مساله بر می گردد بهمین طیف بندیها و وجه دیگرش واقعیت سیاسی و عینی موجود یعنی مساله یورش و فشارهای استبداد است که در برابرمان هست . همان واقعیتی که در شعارها، پلاکادرها و پوسترها بصورت" دانشگاه پادگان نیست " تجسم یافته است. والبته هدف سرکوب یک واقعیت بسیار مشخص یعنی ممانعت از برآمد جامعه و طرح مطالبات مستقل است. وباین ترتیب می خواهند که این حرکت متوقف بشود و دچار تشتت شده و از نفس بیافتد.
مساله ومولفه سوم،ضرورت نبرد علیه هژمونی نولیبرالها و تبعات و زائده های آنهاست در سطح جنبش دانشجوئی . دوستان هم بدان اشاره کردند و درست هم هست و قابل دفاع که سیاست های لیبرال ها منزوی بشوند.چرا که هژمونی وجهت دهی آنها بر جنبش دانشجوئی ازنقطه نظر نیروهای رادیکال ومنافع عمومی جنبش هدایت این جنبش بسوی باطلاق است .ازاینرو طبیعتاً باید زیر پای آنها خالی شود .
مساله یامولفه چهارم ضرورت پیوند متقابل جنبش دانشجوئی با سایرجنبش های اجتماعی و طبقاتیست. البته درهمه ی این عرصه ها شاهدیم که نطفه هائی ازبالندگی وحرکت جوددارد ولی هنوز کند هست و بقدر کافی تکوین پیدا نکرده است. وقتی از خود آگاهی صحبت می کنیم، واز بلوغ جنبش در تمامیت اش صحبت می کنیم، ضمن آنکه این مولفه هاوجود دارندو باید هم وجود داشته باشند،منتهی برقراری رابطه درست بین آنها و چگونکی پیشبرد همزمانشان مساله کلیدی و چالش اصلی هست. واقعیت اینست که درنگاهی به رابطه این مولفه ها باهم، متاسفانه- که البته چندان غیر طبیعی هم نیست –تشتت آمیز است، موزون نیست و بنظر من از بلوغ لازم برخوردار نیست. یعنی مثلا یک گرایشی بر یک وجه تأکید یک جانبه می کند و گرایش دیگر بر جانب دیگر و اینهادر مجموع با هم هماهنگ نمی شوند . در حالیکه کل بلوغ جنبش در پیوند متناسب این مولفه هاست. والبته در میان مولفه هائی که خدمتتان عرض کردم، مسلم است که یورش استبداد و مقابله با آن بستر اصلی پیشروی است . بخاطر اینکه همواره وضعیت مبنای حرکت به جلوست ودر دل آن ما فرا روی می کنیم وسعی می کنیم که جنبش را بلوغ بدهیم وکمک کنیم که جلو برود. خوب طبیعتاً اگر وضعیت کنونی را در نیابیم به هیچ وجه نخواهیم توانست حتی یک گام هم به جلو برداریم. آن جریانهائی که فقط با ایدئولوژی خودشان را تبیین کنند، بهیچ وجه مشکلی را که نیروهای چپ بیش از سه، چهار دهه است که با آن مواجه اند وقادرنیستند با جنبش ها پیوند بخورند،حل نخواهند کرد. صرف دادن شعار پیوند با جنبش ها به تنهائی کارسازنیست.چرا که دارای قانونمندیها و الزامات ومسائلی است که باید در نظر گرفته شوند. مساله اساسی اینست که بتوانیم دربستراصلی جوانب مختلف را با هم وموزون پیش ببریم . اگر بتوانیم اینکار را بکنیم اوج آگاهی و اوج بلوغ خواهد بود. نیروهای چپ و کمونیست بیش ازهرکسی موظفند بنا به جایگاه طبیعی خود که همانا دفاع از منافع عمومی جنبش است، نماینده پیوند این جوانب گوناکون باشند .بطوری که هیچکدام از این مولفه ها درمقابل آن دیگری قرارگرفته و نادیده گرفته شوند .
پس از نظرمن این نکته مساله ومشکل کنونی جنبش دانشجوئی ونیروهای چپ هست که اکنون با آزمون و خطا وبصورت ناموزون پیش میرود.در شرایط حساسی قرارداریم و اگر این مسائل خوب فهم نشود و آگاهانه پیش نرود، طبعاً با افت و خیزها و تلفات و فشارهای خیلی زیادی مواجه خواهیم شد.
برابری: خانم نصر آبادی شما صحبت دوستان را شنیدید. می خواستیم بدانیم که در رابطه با ایجاد یک جنبش سراسری دانشجوئی که بتواند در مقابل استبداد بایستد- در هر حال محفل های کوچک به تنهائی نمی توانند در مقابل استبداد هاری که در دانشگاهها عمل می کند بایستند- چه وظایفی پیش رو هست؟
شما فکر می کنید وظیفه همین نیروهای چپ و رادیکال در ایجاد یک جنبش سراسری چه هست؟ و این نکته ای هم که مطرح شد یعنی پیوند با سایر جنبش ها و اینکه جریاناتی که خودشان را چپ و سوسیالیست می دانند با جنبش های طبقاتی ایران چگونه باید این پیوند را بر قرار کنند که بتوانند هویت اصلی خودشان را در جامعه نشان بدهند ؟ نظرتان چیست ؟
نصر آبادی: عرض کنم خدمتتان که آنچه را که شما بعنوان جنبش سراسری دانشجوئی صحبت می کنید، در واقع جنبشی که از دل بحث شما بیرون می آید اینست که بر مبنای یک شعار امروز صرفاً اتحاد، عمل شود . یعنی تمام اختلافات و تمام افتراقات و تعلقات خاطر و خط بندی های سیاسی موجود گرایش هائی که وجود دارند و ندارند وافق های متفاوتی که برای آینده ی سیاسی- اجتماعی ایران متصور هستیم یا نیستیم، همه ی اینها را کنار بگذاریم بنفع یک اتحادی که می خواهد علیه شرایط اختناق و سرکوب و دیکتاتوری که شما از آن صحبت می کنید، بایستد. در حالیکه چنین اتحادی اساساً نمی تواند شکل بگیرد و این اولاً، ثانیاً اگر چنین چیزی شکل بگیرد ابداً نمی تواند به آن نتیجه ای که مورد نظر شماست برسد ، چرا که دائماً تمام این اختلافات و افتراقات درحوزه های مختلف سرباز می کند و مانع از آن اتحاد عملی که مد نظر شماست می شود . بنابراین اینکه اتحاد و دیگر هیچ ، چیزی نیست که بتواند پاسخگوی مشکلات باشد. ما باید اساساً به این پلورالیزاسیون و قطب بندی درجنبش دانشجوئی قائل باشیم . چون جنبش دانشجوئی اگر صرفاً بخواهد بر مصالح و منافع جنبشی خودش بعنوان یک قشر اجتماعی استوار باشد، صرفاً باید محدود باشد به .... دانشگاه و در حول یک سری مسائل صنفی و کاملاً دانشگاهی و نهایتاً .... دانشجویان بر اساس امکانات دانشگاهی خلاصه شود و از این جهت دست و پای جنبش دانشجوئی محدود خواهد شد . ( بسته خواهد شد ). امٌا جنبش دانشجوئی سنتاً چیز ایست که ورای مسائل صنفی و دانشگاهی . اگر به مسائل صنفی و درون دانشگاهی می پردازد که ما اینرا حول بحث تشکل های مستقل دانشجوئی خیلی رویش تاکید می کنیم ، برای این همت که این خواسته ها و مطالبات صنفی..... مبارزاتی است که در خدمت آن خواسته ها و مطالبات عمومی که در بطن جریانات اجتماعی و جنبش های اجتماعی وجود دارد . برای اینکه بتواند آنرا از لحاظ ... کاری یک نوعی پیوند به جنبش های اجتماعی دیگر بزند .... برای ما خیلی اهمیت فوق العاده ای دارد.
آن اتحادی که شما می گوئید ، بله ممکن است یک اتحادیه سراسری دانشجویان تشکیل بشود که صرفاً برای یک سری خواسته ها و مطالبات صرفاً دانشجوئی و صنفی خلاصه شود . اگر نه چنانچه بخواهد یک سری خواست ها و مطالبات را مطرح کند و بخواهد با یک سری شعارهای سیاسی پیش برود. هیچگونه امکانی برای چنان اتحادی که شما مد نظر دارید، وجود ندارد. مگر اینکه این اتحاد در بین یک سری نیروهای چپ که کاملاً در مسیر پیشرفت های جنبش پالوده شده اند، بوجود بیاید. در واقع بین آنهائی که با خودشان تعیین تکلیف سیاسی کرده اند و اولاً یک سری نیروهای رفورمیست در درون خودشان دارند و نیروهائی که به لحاظ افق سیاسی و اجتماعی با آنها تمایزات خیلی جدی دارند و نیروهائی که نیروهای اجتماعی خودشان را از میان جریانات دیگری گزین کرده اند ، غیر از آن چیزی که ما مد نظر داریم . صرفاً بر این اساس است که این اتحاد سراسری درجنبش دانشجوئی می تواند شکل بگیرد که کاملاً هم می تواند بدنه ای از دانشجویان را هم برای خودش داشته باشد و حول خودش سازمان بدهد. و کاملاً می تواند در عین حفظ اختلافاتش با جریانات لیبرال و سوسیال دموکرات که کاملاً متعلق هستند به جنبش لیبرالیسم و بورژوازی ایران، در جهت گسترش خودش و تقویت یک سری توانائی خودش .... و می تواند به این اتحاد برسد .
در مورد ارتباط جنبش دانشجوئی با سایر جنبش های اجتماعی ، بحثی بود که معتقد بودیم که سطح تحلیل ما نسبت به بحث جنبش های اجتماعی بر مبنای تحلیل های آکادمی های بورژوائی نیست که آن نگاهی که به جنبش های اجتماعی دارند و آن نگاه پلورالیزسی که قائل هستند در بین نیروهای حاضر در بین جنبش های اجتماعی، که اینها در یک سطح برابر نسبت بهم بسر می برند و یک همزیستی مسالمت آمیز می تواند گروه ها و جریانات مختلف را که هر کدام نماینده ی یک خط سیاسی خاصی هستند، به همدیگر نزدیک کند و با هم در این همزیستی مسالمت آمیز بسر ببرند. بزعم ما این چنین نیست و پروژه ی اجتماعی شدن چپ که در دستور کار هر کمونیستی باید قرار بگیرد، بحثی است که این مساله پلورالیزیسم و هم سطح بود همه ی جنبش ها با همدیگر و هم سطح بودن همه جریانات سیاسی حاضر درجنبش های مختلف را بر نمی تابد. مساله اصلی ما هژمونی چپ در بین جنبش های اجتماعی هست و اینکه جنبش کارگری در هر حال در یک سطح ارتقاء یافته تری نسبت به سایر جنبش ها بسر می برد . و ما در این شک نمی کنیم که در بین مجموعه جنبش های اجتماعی، پرچم سرخ سوسیالیست ها باید در صدر این جنبش ها قرار داشته باشد و افراشته شده باشد تا از این جهت این جنبش ها برای ما اهمیت استراتژیک پیدا کنند.
برابری: ممنون از شما خانم پریسا نصر آبادی و اجازه بدهید که بحث را با آقای کیوان امیری پی بگیریم . آقای امیری شما صحبت های خانم نصر آبادی را شنیدید و حالا سوال مشخص ما اینست که آیا نیروهای چپ و رادیکال در سازماندهی و ایجاد یک جنبش وسیع دانشجوئی که بتواند در مقابل استبداد بایستد، چه وظایف را دارند؟ و در رابطه با این اختلافات و گرایش هائی که وجود دارد . نحوه ی درست سازماندهی این بحث ها را فکر می کنید با چه روش هائی می شود پیش برد و این اختلافات را به نحو مطلوب تر و درست تر جهت داد و طبقه بندی کرد؟
کیوان امیری: در مورد شکل گیری یک جنبش سراسری برای مقابله با سرکوب جنبش دانشجوئی وشرایط استبدادی در جامعه ، من فکر میکنم باید دو نکته اصلی را توجه داشته باشیم : اول اینکه – در صحبت های دوستمان هم خانم نصر آبادی بود- یک چنین شعاری یا شعارهائی از قبیل سرنگونی طلبی ، بهیچ وجه نمی تواند پایه ای برای وحدت گرایش های چپ و سوسیالیستی در سطح جنبش دانشجوئی باشد . اما مساله دومی که من فکر می کنم باید به آن اشاره کرد اینست که متاسفانه طیف هائی از جنبش دانشجوئی- جنبش چپ دانشجوئی – علیرغم اینکه ممکن است ظاهر خیلی رادیکال و پرستیژ خیلی رادیکالی را برای خودشان تعریف کنند، شهامت ایستادگی در برابر سرکوب حاکمیت را ندارند، خودشان را پشت عناوین ضد امپریالیستی قایم می کنند و به نوعی تبدیل می شوند به چماقی برای حاکمیت برای در هم کوفتن گرایش هائی در سطح جنبش دانشجو ئیست . من فکر می خواهیم در سطح جنبش دانشجوئی باهژمونی لیبرالیسم مقابله کنیم، چاره ای جز این نداریم که پرچم دار اصلی مبارزه بااستبداد و شرایط استبدادی در سطح دانشگاه باشیم . ما نمی توانیم این سطح از مبارزه را به بهانه ی اینکه یک گرایش ممکن است کاملاً سوسیالیستی نباشد کنار بگذاریم و بعد برویم سراغ اینکه تمام انرژی خودمان را بگذاریم که ما فعالیت ضد امپریالیستی و ضد آمریکائی بکنیم .
در مورد جنبش سراسری که گفتید : من فکر می کنم در مرحله اول بایستی یک آسیب شناسی از سبک کار جنبش دانشجوئی و فعالین چپ این جنبش داشته باشیم . حقیقت اینست که امروز در سطح جنبش دانشجوئی متاسفانه فعالین چپ و راست هر دو از بدنه ی جنبش دانشجوئی و دانشجویان عادی جدا افتاده اند و پرت افتاده اند . مساله اصلی اینست که من فکر می کنم برای اینکه بخواهیم یک جنبش سراسری ایجاد کنیم، باید یک فکر اساسی به حال این جدا افتادگی و پرت افتادگی از بدنه ی جنبش دانشجوئی بکنیم .
مساله بعدی اینست که بسیاری از گرایش های جنبش دانشجوئی متاسفانه مبتلا به یک آفت بزرگ به اسم اکسیونیسم هستند. یعنی تمام نمانیدگی مطالبات دانشجویان را در برگزاری یک یا دو اکسیون اعتراضی در طول سال خلاصه می کنند. زمانیکه دانشجو مطالبه صنفی دارد، زمانیکه دانشجو مطالبه سیاسی دارد، صحنه را خالی کرده اند . حضور جدی در صحنه ندارند و فقط به صورت شرکت در یک مراسم آئینی که گویا قرار است حضور خودشان را در آن مراسم آئینی به رخ همدیگر بکشند، در روزهای خاصی توی دانشگاه جمع می شوند و شعارهایشان را می دهند و بدنه ی دانشگاه هم عمدتاً با حفظ فاصله از این فعالین ، آنها رانظاره می کند و بعد می رود تا سال دیگر. من فکر می کنم که در مرحله اول باید یک آسیب شناسی جدی از این سبک کار فعالی داشت .
مشخصاً می خواهم بگویم که در یکسال گذشته ما با سرکوب قدم به قدم جنبش دانشجوئی مواجه بودیم . در تمام عرصه ها از محدود شدن آزادی بیان و آزادی انتشار نشریات و آزادی تشکل های دانشجوئی تا بحث پوشش اجباری وفشارهای صنفی ای که وارد می شد واین اواخر هم نصب دوربین های مدار بسته در دانشگاهها ، این سرکوب دیده می شد.مرحله به مرحله ما دیدیم که سرکوب جدی تر شده و متاسفانه اعتراضات دانشجوئی در تمام این مقاطع ، محلی و محدود بود. مشخصاً آلترناتیوی که بسیاری از طیف های چپ دانشجوئی به آن اشاره کرده اند و برای فرا روی از این اعتراضات محلی و محدود، تشکل یابی بوده است . تشکل های مستقل دانشجوئی ، تشکل هائی که از تمامی جناح های حاکمیت مستقل هستند، تشکل هائی که به دنبال دخالت خارجی نمی گردند و به نیروی متحدانه ی جنبش دانشجوئی و اتحاد جنبش های اجتماعی اعتقاد دارند . امًا مساله اصلی اینست که این تشکل یابی چطور باید اتفاق بیافتد؟ نمی شود به حرف های کلی در مورد تشکل یابی بسنده کرد . اگر چه ممکن است امروز جنبش دانشجوئی و جنبش چپ دانشجوئی در مرحله ای باشد که باید در مورد ضرورت این تشکل یابی توضیح بدهد، امٌا باید در آینده ی نزدیک باین فکر بکند که این تشکل یابی چگونه ممکن است ؟
ما روش های مختلفی را همین امروز در سطح جنبش چپ دانشجوئی دیدیم . قدمهای اولیه برای تشکل یابی در بخشی از جنبش چپ دانشجوئی بر اساس دیدگاههای مشترک برداشته شده . در بخش دیگری از جنبش دانشجوئی قدمهای اولیه بر پایه ی محیط فعالیت مشترک برداشته شده ، یعنی مثلاً محیط یک دانشگاه . ما باید بصورت جدی باین فکر کنیم که چه راه حلی را برای تشکل یابی داریم! مساله عبارت از اینست بحث تشکل مستقل دانشجوئی مشخصاً گره می خورد بیک استراتژی کلان. یعنی مشخصاً گروه هائی که تحث عناوین مختلفی مثل رفراندوم ، انقلاب رنگی، یا مخملی و یا دموکراسی خواهی یا حمایت از حمله آمریکا و یا بحث هائی مثل دیده بانی جامعه مدنی. استراتژی کلان خودشان را برای جنبش دانشجوئی دارند، پای این تشکل یابی نمی آیند . چرا که گروه هائی که بحث دموکراسی را مطرح می کنند ، عملاً می خواهند جنبش دانشجوئی را بصورت زائده و بال دانشجوئی اصلاح طلبان دو خردادی در بیاورند . گروه هائی که از رفراندوم یا انقلاب های رنگی و مخملی دفاع می کنند و یا حمایت آشکار از حمله آمریکا دارند، می خواهندجنبش دانشجوئی را به سمتی ببرند که این دخالت خارجی در تعیین سرنوشت مردم ایران را تبلیغ کند. گروه هائی که بحث دوری از قدرت و دیده بانی جامعه مدنی را مطرح می کنند ، می خواهند با حفظ یک حالت تعلیق این تمایل را در خودشان ایجاد کنند که بین هر دو تای این استراتژی ها بند بازی کنند و هرجا که لازم شد یکی از ایندو را اتخاذ کنند.
خوب این بحث گره می خورد به این استراتژی کلان که در واقع همان اتحاد کلان جنبش دانشجوئی با جنبش های دیگر است .
امٌا درمورد طیف بندیهائی که گفتید : ما بارهااعلام کردیم که مشخصاً سابقه ی بخش عمده ای از چپ در ایران و درکشورهای دیگر، این بوده که از دیدگاههای فکری خودش در برابر فکر مجاور- فکر همسایه –دفاع کند و وارد پلمیک های طافت فرسا یا فکر چند نفره که احتمالاً تعداد اعضایش از انگشت های دست بیشتر نیست، بشود. ما فکر می کنیم که زمین اصلی بحث مواجه با سردمداران اصلی لیبرالیسم و سیاست های بورژوازی در ایران است . و بنابراین باید بصورت جدی وارد این بحث شد و تا الان هم کوشیده ایم که وارد شویم . بحث دیگری که مطرح شد این بحث بود که چطور می شود به سمت بلوغ هر چه بیشتر چپ دانشگاه و شکل دادن به مبارزات سراسری حرکت کرد؟
ببینید دو تا راه حل وجود دارد: یک راه حل اتحاد عمل گرایش ها هست . یکراه حل پیوند خوردن به بدنه ی جنبش دانشجوئی است . یعنی جذب بدنه ی جنبش دانشجوئی به گرایش های سوسیالیستی و کارگری. خوب ما با بحث اتحاد عمل شروع کردیم و متاسفانه از طرف تعدادی از گروه های چپ در دانشگاه این بحث رد شد و عملاً بحث اتحاد عمل بین گرایش ها را کنار گذاشتیم . امٌا ما فکر می کنیم که گرایش های سوسیالیستی و کارگری نیازی ندارند که سراغ گرایش های پرت افتاده و مهجور بروند و باید مستقیماً به بدنه ی جنبش دانشجوئی مراجعه کنند . و برای تشکل یابی مشخصاً تاکید می کنم که باید حرکت کرد به سمت اجتماعی شدن در دانشگاه ها نمی شود تجربه را تکرار کرد. تجربه ی چپی را که زمانی در خانه های تیمی اش محصور بود و از جنبش های اجتماعی پرت افتاده بود و امروز در محیط ایزوله خودش در یک دانشکده پرت افتاده است . گاهی آنقدر پرت می افتد و بحث هائی را مطرح می کند که آنقدر از مطالبات جنبش دانشجوئی دور است که بدنه جنبش دانشجوئی به آن می خندد.
برابری : خیلی ممنون آقای کیوان امیری و حالا بحث را با آقای تقی روزبه به پایان می بریم . آقای تقی روزبه شما صحبت های دوستان را شنیدید، می خواستیم ببینیم که بهر حال برای اینکه این گرایش های مختلف بتوانند با هم دیالوگ داشته باشند و یک روش سالمی را برای بحث پیش ببرند، نظر شما در این رابطه چیست ؟ در هر حال یک جنبش سراسری که بتواند در مقابل استبداد بایستد ،نیاز است چون خطر واقعی است و بطور مشخص هم عمل می کند. آیا واقعاً می شود بیک جنبش سراسری دست یافت؟ و نیرو های چپ و سوسیالیست در این رابطه بطور مشخص و با توجه به اختلافات و بینش هائی که ممکن است بین آنها باشد که کار یک جنبش سراسری را با مشکل مواجه کند، چکار می توانند بکنند؟
تقی روزبه : در صحبت قبلی گفتم که جنبش دارای مولفه هائیست . به مهم ترین چالش هائی هم که با آن مواجه است اشاره کردم : مساله طیف بندی، مساله مقابله با استبدادی که یورش آورده ، مساله مقابله با لیبرالهاو زائده هایشان و مساله پیوند با جنبش های طبقاتی واجتماعی. من نمیدانم که خانم پریسا چگونه اینرا بیک دستی و یک جانبه بودن تبدیل کردند و بعد هم مساله را بعنوان یک اتحاد سراسری و یک سازمان سراسری مطرح کردند . این مساله هیچ ربطی به آن ندارد، مگر اینکه ما این بینش را – که البته در چپ های قدیمی ما نیز وجود نداشت- که جنبش مقوله ایست چند وجهی، پلورالیستی و با گرایش های مختلف، نپذیریم.وجنبش را درتمام وجوهش نبینیم.که دراینصورت جنبش مثل توصیف آن فیلی خواهد شد که هر کس درتاریکی یک گوشه ای ویک قسمتی ازآن را لمس می کند وتصور می کند که درست توصیف می کند . البته با جنبش نمی شود اینطور برخورد کرد! بنظر من جنبش را باید با مولفه های واقعی اش دید، بدون آنکه آنها را در برابر هم قرار داد. درغیر اینصورت باین ورطه خواهیم افتاد که فرضاً طیف بندی خودمان را در مقابل سایر طیف بندی جنبش قرار دهیم .
اولین کلام" مانیفیست " اینست که کمونیستها هیچوقت منافع جنبش را در برابر منافع اخص خودشان قرار نمی دهند. می خواهم تأکیدکنم که یک جنبش چند وجهی و پلورالیستی بهیچ وجه آن چیزی نیست که ایشان تاکید می کردند.این یک نکته درموردملاحظات ایشان. دومین نکته اینکه آیا اصلاً ما می پذیریم که یک جنبش دانشجوئی وجود خارجی دارد یا اینکه فقط لفظاً استفاده می کنیم ؟ البته یک جنبش درحال تکوین ودرحال شدن ونه بالفعل وکامل.نقش نیروهای آگاه چپ در این تکوین چیست ؟ اگر اینرا نپذیریم ، بنظر من با همین منطق جنبش طبقه کارگرنیز– که حالا فرصت بحث آن نیست-عملاً زیر سئوال می رودند. وحاصل چنین درکی ازجنبش درحکم ایدئولوژیک کردن آن و تقلیل آن بیک گرایش ویا گروه چپ که بنظر من اصلاً ربطی به کمونیسم هم ندارد،می شود. بحث برسراتحاد نیست،بلکه آنست که قواعد عمومی جنش ها رعایت شود و زیر نرود!
در واقع دانشگاه یک جامعه مشخص و کوچک وفشرده ای از جامعه بزرگ است . مخصوصاً الان که دانشگاه ها ازنظرکمی گسترده است . پهناوریش، تعداد دانشجویان و گرایش های مختلف اش اینرا نشان می دهد. بسیار دانشجویانی داریم که خاستگاهشان ازمیان اقشارفقیر وفرودست جامعه است . علاوه براین درسطح دانشگاه ها همانطور که آقای کیوان گفتند،مسائلی چون خصوصی سازی، مثل فشارخوابگاه ها،سرکوب ها،آپارتاید جنسی و بسیاری مسائل مشابه مطرح است . بدیهی است آن چپ هائی که نتوانند در محیط های زیست وتحصیل خودشان برای حل این گونه مشکلات پاسخ شایسته بدهند، درسطح جامعه ودیگرجنبش ها نیزدچارمشکل خواهند شد. همانطور که آقای کیوان گفتند آنها باید بتوانند بدنه را حول خواسته های خودشان و پایه های مستقل خودشان، وسیعاً سازمان بدهند که البته چنین هدفی متفاوت از جذب آنها بسوی خودشان است. این چپ ها-چپ هائی که طیف بندی خود را دربرابرمنافع جنبش قرارمی دهند ، بین خودشان و بدنه فاصله می اندازند. شکافی که ایشان گفتند بین فعالین و بدنه وجود دارد چه معنائی دارد؟ یعنی اینکه برای موجودیت جنبش دانشجوئی به معنای واقعی و تکوین یافته خود لازم است که بدنه دانشجوئی وارد صحنه بشود .
برای اینکه اینکار صورت بگیرد الزاماتی دارد: مهم ترینش اینست که در هر جنبش – این مساله قانون عام است و در مورد طبقه کارگر هم حاکم است – باید از مسائل بی واسطه شرکت کنندگانش شروع کنیم . این مسائل می تواند صنفی باشد یا سیاسی باشد ولی مسائل فراگیریست که دانشجویان برایش روزمره مبارزه می کنند.که می توان افق ها را در دل آن گشود. و ما-طیف های چپ- با افق های خودمان سعی می کنیم با این پدیده پیوند بخوریم و ارتقایش بدهیم .
ضمناً لازم به اشاره است که مبارزه با استبداد فقط مبارزه برای دموکراسی نیست . جامعه ما یک جامعه سرمایه داریست و استبداد موجود نیز استبداد نظام سرمایه داری است البته با خود ویژگیهای خودش. وقتی مبارزه جلو می رود، می بینیم که مقابله با خصوصی سازی و ماهیت سیاست های اقتصادی و بسیاری مسائل دیگر مطرح می شوند. این استبداد طبقه بورژوازی دردوران سلطه مناسبات سرمایه داری است(یعنی بامناسبات هنوز تعمیم نیافته سرمایه داری) در دوران نیمه فئودال – نیمه مستعمره. خوب به این ترتیب است که در دل مبارزه با استبداد چپ ها باید بتوانند در راس این جریان قرار گیرند و آنجاست که راه خودشان را باز می کنند . گرچه طیف بندی بجای خودش دارای اهمیت است.اما وقتی سخن ازجنبش به میان می آید،موضوع پیوندطیف بندی ها ونقش بدنه است که به میان می آید ودیگرنمی توان باتکیه صرف به قلمرو ایدئولوژی پیش رفت. ودرست آن است که بربسترمطالبات موجود وفراگیرجنبش،طیف های گوناگون ازمنظرگرایشات خود، پیشنهادات خود درباره مسائل مشخص جنبش را،دربرابرتوده های دانشجو مطرح کنند.
بنابراین مساله اصلی اینست که اگر می پذیریم این مولفه ها وجود خارجی دارند،نباید اجازه دهیم که آنها در برابر هم قرار گیرند. یعنی باید طوری بر آنها تاکید کنیم که بیشترین نیروهائی که درآماج سرکوب قراردارند و همین الان می توانند درمقابل سرکوب وارد میدان بشوند، حذف نشوند. وما نباید اجازه بدهیم که وجوددیدگاه هها و ایدئولوژی های گوناگون آن را تکه تکه کنند . مهم ترین مساله ما این است که بتوانیم اینها را( درجهت منافع عمومی جنبش) و درراستاها وجهت هائی پیوند بدهیم که نیروهای رادیکال بتوانند پیشروی کنند و تکامل یابند.
سئوال دیگری که شماکردید در سطح دیگری یعنی درمیان خود نیروهای چپ مطرح است .اگر در سطح کلی طیف بندی لیبرالها و نیروهای چپ ودیگرگرایش مطرح اند اما در خود نیروهای چپ هم می بینیم که این طیف بندی و خود یابی ها وجود دارند. بنظر من این خود یابی ها دچار نقصان ها و افراط و تفریط ها هستند و هنوز بقدر کافی تکوین پیدا نکرده اند . ما نمی توانیم آن را بتازانیم یا بر مبنای محوریت این یا آن جریان در طیف چپ این مساله را قطب بندی مصنوعی بکینم . این نیروها اولاً در مقابل طیف های راست ودیگر گرایش هائی که در جنبش دانشجوئی وجود دارند، چون افق های مشترک و خواست های نزدیک تری و قرابت های بیشتری باهم دارند، باید بتوانند همکاریهای فشرده تری بکنند . مثلاً در همین 16 آذر و یا همان نمونه ی دفاع از کارگران و صندوق کمک که حرکت بسیارعالی ای بود، اینها باید بتوانند باهم همکاریهائی بکنند. البته هیچ فرمول جادوئی وجود ندارد و من فکر می کنم اینجا هم وجود نخواهد داشت جز اینکه اتحاد عمل روی هدف های مشخص مثل 16اذر و مسائل مشابه ای که پیش می آید و مباحثه و بحث ایدئولوژیک – نظری برای شفاف شدن را باهم بیامیزند.درغیراینصورت این خطر هست که خرده مرزبندیها و خرده طیف بندیها جای گرایش های واقعی را بگیرند و چپ را تجزیه کنند .
چپ ها می توانند باین ترتیب بعنوان یک جریان منجسم تردردل جنبش دانشجوئی بصورت یک فراکسیون نقش آفرینی کنند.امری که یک ضرورت مسلم است. دراین صورت می توانند یک مبارزه ضد استبدادی را که اگر هژمونی اش بدست لیبرالها یا گرایش ها سانتر بیافتد، آن را به بیراهه خواهند برد، درصورتی که چپ ها البته درپیوند بابدنه دانشجوئی قرارگیرند،درجهت درست به پیش ببرند.
من در اینجا باید به مسائل پیوند با جنبش ها هم اشاره ای بکنم: پیوند باجنبش ها جنبه های مختلف دارد: از یکطرف لازمه اش اینست که خود جنبش دانشجوئی خودش را روی مطالبات اش تحکیم کند. و بنظر من مطالبات جنبش دانشجوئی فقط صنفی نیست . صنفی یک پایه اش می باشد. جنبش دانشجوئی همانطور که شما هم در صحبت هایتان بود ، پیوند تنکاتنگی با مسائل سیاسی دارد . یک جنبش پیشرو و آگاه است و شرایط ویژه ای دارد که فقط در مطالبات صنفی نمی ماند.دارای آمیزه هائی است که بشدت مستعد جهش است . شعارها ی مرگ بر فلان ، شعارهای کارگری، برابری و آزادی و غیره، همه نشان می دهند که مطالبات دیگری هم درمیان دانشجویان هست. بنابراین جنبش دانشجوئی درواقع با همه ی اینها مطرح است . منتهی مراتب در عین حال نه بر مبنای ذهنیت این فعال یا این گرایش و آن گرایش، بلکه بر مبنای آن چیزی که در شرایط معین و ودرمقطع کنونی فراگیر هست . آن ها را باید مبنای پیشروی قرار دارد و چپ سعی کند که خودش را در دل آن شکل بدهد و سعی کند که به تشکل های سراسری برسد. البته با توجه به وجودگرایش های گوناگون بنظر من یک تشکل سراسری ممکن نیست، منتهی تشکل های گوناگون تاآنجا که وجوددارند می توانند(ضمن داشتن اختلافات خود) در مقابل استبداد باهم هماهنگی و همکاری وائتلاف بکنند وگرنه منزوی خواهند شد .بی شک دراینجا بدنه ی دانشجوئی نقش کلیدی داردو با اتکاء به آن می توان جریانهای راست را ازبالا(ودرسطح جنبش) منزوی کرد. چپ نباید از پائین ودربرابربدنه خودش را منزوی کند. بر عکس باید بتواند نیروی بدنه را در مقابل راست ها قرار بدهد.چون واقعیت های زندگی (ونیازها ومطالبات)می طلبند که جلوتر برویم واین آنها هستند که دربرابر آن سنگ اندازی می کنند وبهمین دلیل درمتن تداوم مبارزه منزوی خواهند شد .
بنابراین همه چیز بنظر من باین بر می گردد که ما بتوانیم مناسبات و روابط درست بین وجوه مولفه هائی که همزمان عمل می کنند وبلوغ جنبش دانشجوئی به آن گره خورده است را در نظر بگیریم . و ضمناً اینرا هم اضافه کنم که همانطور که گفتم دانشگاه خود جامعه کوچکی است و جنبش دانشجوئی فقط یک جنبش دموکراتیک ویا صنفی نیست ،وهمانطورکه خود رویدادها وتجربه نشان می دهد فراتر از اینهاست. واین به معنای آنست که جنبش دانشجوئی از یکطرف سعی می کند خودش را بعنوان یک جنبش ورادیکال شدن هرچه بیشتر در سطح بدنه خود تقویت کند وازسوی دیگر به مثابه یک جنبش با جنبش های دیگر رابطه برقرار کند .
ودراین میان مسلم است که چپ های درون جنبش دانشجوئی می توانند روابط خیلی ویژه تر و گسترده تری با جنبش های دیگر برقرار کنند. جنبش دانشجوئی باید بتواند در سطوح مختلف پیوند خود با سایر جنبش ها را تقویت کند. هیچ کدام از این سطوح را نباید در برابر هم قرار داد. یک سطح از پیوند عبارتست از پیوند جنبش دانشجوئی درکلیت خود با سایر جنبش های اجتماعی – طبقاتی و مخصوصاً کارگران و زحمتکشان، یک سطح دیگرش پیوندهای خود چپ ها هستند که می توانند روابط ویژه تر و گسترده تری بااین جنبش ها داشته باشند . هیچ کدام ازاین ها در برابر هم نیستند.
مهم اینست که درعین اجتناب ناپذیربودن طیف بندی ها،اجازه ندهیم چپ خرد و تکه پاره شود . منتهی خیلی فرق می کند که این طیف بندیها بجای آنکه روی مسائل مصنوعی و خرده اختلافات صورت بگیرند، آگاهانه(برپایه اختلافات پایه ای) باشند وبتوانند بدنه را تحت تأثیرقراربدهند(رادیکال کرده و بسوی جلو سوق دهند)، ویا اینکه زود رس باشند و یا در مقابل ضرورت اتحاد عمل دربرابراستبداد قرار بگیرند. اینکه دوستمان گفت که اتحاد عمل نکردند خیلی جای تاسف دارد و نشان دهنده ی نا بالغی است . اگر کسی درد استبداد داشته باشد،باید قاعدتا در مقابل استبداد همکاری کند وگرنه شاید درداستبدادندارد و شاید می خواهد با استبداد همراهی کند که آن بحث دیگریست. البته درد استبداد فقط درمیان دانشجویان وجود ندارد،درمیان کارگران هم وجود دارد که نیازبه همکاری را می طلبد.اگر کسی چنین نکند در واقع مسائل جنبش و درد عمومی آن را ندارد. جنین کسی مسائل دیگری چون،مسائل فکری و روشنفکری برایش مطرح هستندکه البته نفس طرح وداشتن چنین مسائلی درست است ولی باین صورت آنها پیش نخواهند رفت و فقط بصورت فرقه ای باقی خواهندماند.مهم اینست که اینها را در بستر جنبش جاری کنیم.
و ضمناً اینرا هم بگویم که جنبش دانشجوئی را نباید همانند جنگل از پشت درختان تماشا کرد . اگر گفتم جامعه ی کوچک بخاطر این بود که بدانیم همه ی مسائلی که در جامعه و در سطح کلان مطرح هستند دراین جا هم به نحوی مطرح اند. بنایراین اگر ما همین جا بتوانیم مناسباتمان را خوب تنظیم کنیم و خوب حرکت نمائیم، این خود تجربه ای بسیار عالیست برای اینکه بتوانیم وظیفه مان را در بیرون از جامعه ی دانشگاهی هم خوب انجام دهیم .ودراین جامعه کوچک وقتی جنبش دانشجوئی خودش را بمثابه یک جنبش شکل می دهد، در واقع دارد علیه استثمار، علیه خصوصی سازی، علیه فشارهائی که حاکمیت و نئو لیبرالیسم با اعمال سیاست هایش بر جامعه وارد می کند، وعلیه امپریالیسم و مداخله آن حرکت می کند وخود را شکل می دهد و در نهایت دارد سطحی از مبارزه ی طبقاتی را درمحیط اخص خود پیش می برد. ندیدن این واقعیت یعنی اینکه بخواهیم جنگل را از پشت درختان تماشاکنیم . یعنی باهمان دیدهای کلاسیک خیلی گذشته که درآن جامعه نه تا باین حد ازتکامل سرمایه داری رسیده بود و نه جنبش های اجتماعی تا این حد زیر فشار طبقات حاکمه قرار داشتند. الان دیگرآنطورنیست و وضعیت واقعاً دگرگون شده و دانشجو آینده ندارد و بنا بر آماررسمی سی درصد فارغ التحصیلان بیکارند.و تازه بورژوازی در دانشگاه به تربیت و باز تولید نیروی کارتخصصی (وعمدتا کارگرمتخصص) مشغول است(امری که مبارزه علیه آن را نیزباخود بهمراه دارد).
باتوجه به چنین ملاحظاتی ما باید توجه داشته باشیم که ظرفیت های کلانی درخود جنبش دانشجوئی که دارای بار طبقاتی هستند و یا پیدامی کنند، وجود دارد . نیازی نیست که حتما دانشجو خودش را در بیرون از دانشگاه به طبقه(کارگر) وصل کند تا رستگار شود. که این البته سر جای خودش خیلی عالیست ولی این نباید( مانع ازمشاهده این واقعیت بشود که خود اوهم درمحیط تحصیلی خویش با انواع واقسام ستم های طبقاتی نظیرمبارزه علیه خصوصی سازی دست بگریبان است) که می تواند خود را علیه آنها سازمان بدهد.
من امیدوارم که جنبش دانشجوئی ضمن حفظ اختلافاتش روی اشتراکاتش حرکت کند و و(فعالین آن) به تمامیت جنبش یک نگاه مسئولانه و آگاهانه تری داشته باشند .
برابری: ما امیداواریم که جنبش دانشجوئی بتواند با اتحاد صفوف خودش در مبارزه با استبداد قوی تر حرکت کند . در عین حال بتواند اختلافاتش را بشکل سالم تری در شکل بولتن های بحث و جلسات گفتگو مورد بررسی قرار دهد . در هر حال از دوستان شرکت کننده در این بحث با خانم پریسا نصر آباد ، آقای کیوان امیری و آقای تقی روزبه که دعوت رادیو تلویزیون برابری را پذیرفتند ،تشکر می کنیم .

Thursday, January 10, 2008

تأملی بر یک رویداد

حادثه اخیری که دردهانه خلیج فارس اتفاق افتادو بگفته مقامات آمریکائی نزدیک بود به تبادل آتش میان طرفین بیانجامد، وسپس واکنش های پی درپی و حادی که مقامات رسمی آمریکا ،ازبوش ورایس وگیتس وسخن گوی کاخ سفید تارسانه های آمریکا ازخودنشان دادندو دولت ایران را ازپی آمدهای خطرناک وبسیارجدی تکرارآن برحذرداشتند،نشان دهنده این واقعیت بود که علیرغم انتشارسندملی ارزیابی سازمان های جاسوسی آمریکا، تاچه حد منطقه وازجمله خلیج فارس هنوزهم می تواند هم چنان آبستن حوادث خطرناکی باشد. گواینکه هردوطرف منازعه باروایت های متفاوتی ازحادثه،ادعای طرف دیگر راتکذیب می کنند،وتااین لحظه هم برای ناظرین خارجی روشن نیست که براستی اصل واقعه به چه شکلی بوده است.اما دانستن اینکه محرک اولیه کدام طرف بوده است،ضمن این که درجای خوداهمیت دارد،اما توفیری دراصل قضیه،یعنی حساس وخطرناک بودن اوضاع منطقه بوجود نمی آورد.
آنچه که بیش ازهرچیزذهن هرناظری رابخودمشغول می کند،همانازمان وقوع این حادثه است که ازیکسو درآستانه مسافرت پرسروصدا وتبلیغاتی بوش به منطقه ای است که هدف اصلی آن ایجادمحوری ازاسرائیل وکشورهای عرب برای مهارایران وفروش بازهم بیشترتسلیحات نظامی ومیلیتاریزه کردن منطقه است .بدیهی است وقوع زمانی این حادثه بهترین فرصت ومستمسک را برای پیشبرد هدف های آمریکا و اسرائیل درمنطقه فراهم میکند. ازجانب دیگر این رویداد درست درآستانه مرحله اول انتخابات آمریکا وگزینش کاندیداهای حزبی صورت می گیرد که می تواند تأثیرمهمی دررویکرد مردم آمریکا نسبت به کاندیدها وبسود اقبال بیشتربسوی آنها که خواهان برخوردهای شدیدتروخشن تر درمواجهه با بحران ایران هستند، داشته باشد.علاوبراین باانتشارسندارزیابی آژانس های اطلاعاتی آمریکا،نئوکان های جنگ طلبی که درنزدافکارعمومی تحت فشاربیشتری قرارگرفته بودند،می توانند جان تازه ای بیابند.چنانکه فاکس نیوزبااستفاده ازاین حادثه وباطرح این که رژیم ایران خواهان درگیری محدود با آمریکا برای حمله به اسرائیل است،بلافاصله درخواست حمله نظامی به ایران را مطرح ساخته است.
ازنظرمنطقی ومحاسبه سودوزیان، روشن است که وقوع این حادثه تماما به ضررموقعیت رژیم ایران وبسود حریف و نیروهای جنگ طلب درمنطقه و بخصوص درآمریکا تمام می شود وباین لحاظ انجام آن درچنین شرایطی ازسوی رژیم ایران احمقانه ونسنجیده به نظرمیرسد. اماهم واکنش انفعالی اولیه مقامات رژیم وسپاه دراین مورد که به نوعی متضمن تصدیق ضمنی روایت حادثه اززبان طرف دیگربود،ونیزدرنظر گرفتن مواردی از عملکردهای همین رژیم درگذشته ویا نشأت گرفته ازجناح بندی ها وتضادهای درونی آن وبخصوص یکه تازی سپاه، وقوع اینگونه عملکردهای احمقانه وفاجعه آفرین را نمی تواند ازسوی وی بالکل منتفی کند.وازقضا وقتی رابرت گیتس وزیردفاع آمریکا خواهان این میشود که مقامات ایرانی مسئولیت آن را ازخودسلب کرده و به خودسری سپاه محول کنند ،انگشت برچنین واقعیتی نهاده وبدنبال بهره برداری ازهمین نوع شکاف هاست.
شاید جمع بین ایندوبه واقعیت نزدیک ترباشد:یعنی درآستانه مسافرت بوش که شعارمحوری آن طرد کامل رژیم ایران ازجامعه جهانی ومنطقه است به عنوان "قدرت نمائی"، بدرجاتی اقدام تحریک آمیزتوسط رژیم ایران صورت گرفته باشد(به تجربه دیده ایم که رژیم ایران در فراهم کردن دستاویزهای لازم مهارت فراوان دارد)، و هم بدرجاتی بزرگ کردن حادثه وآب وتاب دادن به آن توسط دولت آمریکا،برای بهره بردارهای همه جانبه ازآن. بخصوص روند تندترشدن تدریجی لحن و مواضع تهدید آمیز مقامات آمریکائی، نشان دهنده آن است که آنها درانتظارنزول چنین مائده آسمانی، آن را سریعا قاپیده ودرچهارگوشه جهان به جارزدن پرداخته اند.
شاید باین زودی ها ویاحتا هرگزروشن نشود که حقیقت حادثه چه بوده است، هم چنانکه دربسیاری مواردچنین شده است.مهم آنست که بحران آفرینان و جنگ طلبان ازهردوسو به مرادخود رسیده و به صیدمروارید پرداخته اند. 2008-01-10-20-10-86