Monday, April 18, 2011

کدام چالش ها وکدام رویکردها( بخش 2)؟
درمورد رهبری،معضل اصلی نگاه به رهبری است تا عدم وجود نهاد رهبری.ماشأء اله مدعیان رهبری درجامعه ما فراوانند وهیچ کدام هم دیگری را قبول ندارد.اساسا نگاه به رهبری به صورت امری جدا ازخود توده ها وبه مثابه نیروئی بربالای سرآنها وهم چون پدیده ای برخاسته از تقسیم کاراجتماعی و نهادی شده وپایدار بین نخبگان وعوام الناس،که جزتمکین به قدرت جداشده ازمردم که تالی جدائی محصول تولید ازتولیدگنندگان وبازتاب دهنده آن است، نیست. سلسه مراتب وبرقراری روابط عمودی بارتاب این جدائی ومکانیزم اصلی برای حفظ آن است.
گوئی چنین تقسیم کاری با پوست وگوشت ما پرورده شدگان جامعه طبقاتی و مدعیان رهبری عجین شده وقادربه فاصله گرفتن ازآن نیستیم. تأسف آورترآنکه برخی ها حتی بدون درک رابطه تنگاتنگ آن بانظام طبقاتی ونابرابری انسانها،وبدون درنطرگرفتن ضدارزش بودن چنین مناسباتی، باافتخاروهم چون نقل ونبات به دفاع ازمناسبات عمودی می پردازند که گوئی دارند نه ازانقیاد انسانها وستون نگهدارنده نظام سلسه مراتب ،بلکه ازامری انسانی وانقلابی سخن می گویند! واین درحالی است که سرشت مقولاتی چون دموکراسی مستقیم وسوسیالیسم مشارکتی وشوراها وبطورکلی نهادهای خود گردان ویا اصل خودحکومتی وخود رهائی درتضادذاتی با سلسه مراتب قرارداشته و  نمی تواند با روابط عمودی سنخیتی داشته باشد. برعکس روابط عمودی وجداسازی نهادهای هدایتی ورهبری وتصمیم گیری ازتوده ها- به مثابه تجلیات  وبازنمودهای فرایند تبدیل سوژه به ابژه-از مهمترین ویژگی ها وکارکردهای جامعه طبقاتی است.بدون این جداسازی حفظ امتیازات ومنافع طبقاتی امری نشدنی است. جوامع نابرابروانسانهای نابرابرتنها ازطریق مناسبات نابرابروعمودی وکنترل کننده می توانند به حیات خویش ادامه دهند. ازهمین رو بین مقولاتی چون رهبری جدا شده و برفرازطبقه وجامعه،سلطه طبقاتی واستثماربامناسبات عمودی وسلسه مراتب وتقسیم کارنهادی شده پیوندی جدانشدنی برقراراست.
هرزمانی که مردم احساس کنند موازنه قوا درحال به هم خوردن است وهنگام  ِاعمال حق مداخله و تصمیم گیری آنها فرارسیده است، ودرب قفس های انقیاددرحال شکسته شدن است ومی توان زنجیرهای بسته شده به دست وپای خویشتن را پاره کرد و می شود مجددا  قدرت ودسترنج های  ربوده شده را ازآنِ خود کرد،آنگاه وقت دگرگونی انقلابی ورهایی فرارسیده است. دوره های انقلابی اساسا چیزی جز تلاشی جهش آسا برای پیوند مجدد این جدائی های تحمیل شده وآکنده ازقهرتوسط طبقات فرادست-وحدت مجدد مردم وقدرت اجتماعی ربوده شده ،وحدت مجددمردم وثروت های تولیدشده ومصادره گشته -نیست.همانگونه که تجارب گوناگونی نشان داده اند وازجمله انقلاب ایران، نباید تردید کرد که اولین کاری که زنجیرُگسلان شروع می کنندهمانا یورش به مناسبات عمودی وسلسه مراتبی است واین کارتامادامی که اخگرسوزان انقلاب زنده است و کنترل کامل انقلاب مجددا بدست ضدانقلابیون سلطه طلب نیفتاده است، ادامه می یابد واساسا نفس حضورتوده های کاروزحمت وفقرا وبه حاشیه رانده شدگان  ونقش آفرینی مستقیم آنها معنائی جزاعلام معلق کردن سلسه مراتب تااطلاع ثانونی وتازمانی که کنترل انقلاب ازچنگ آنها خارج نشده است،ندارد. آنها مجامع خود گردان ،کمیته ها و شوراهای خود را بوجودمی آورند و با تفویض بیشترین نقش ممکنه به بدنه ومجامع عمومی وبا کمترین توسل ووابستگی به سلسه مراتب واتوریته بیرون ازخود نبردسرنوشت سازخویش را شروع می کنند.درچنین فرازهائی درک ازنمایندگی ورهبری ونظایرآن که مبین جدائی نهادی شده عوامل ذکرشده است، با فاصله گرفتن توده های بپاخاسته ازوگذاری اختیارات خود وازتهی کردن خویش، به سمت کاهش رادیکال نقش نمایندگان ونمایندگی درجوامع طبقاتی وتنزل نقش آنها به رابط ها وکارگزاران بدنه و هم آهنگ کنندگان غیرثابت ومتغیری که هرلحظه می تواند فراخوانده شود نیست.هدف آن است که کسی نتواند مجدا حق گرفته شده را ازآنها بازپس گیرد. آری، انقلاب که با نقش آفرینی مستقیم توده ها ملازمه دارد درگوهرخود وتاریخا چیزی جزشورش علیه این نوع مناسبات نبوده ونیست.بخصوص در جامعه ما که بیش ازسی سال است مردم،رهبری ازنوع ولایت را باگوشت وپوست خود درتمامی منافذ وخلل وفرج  جامعه تجربه کرده اند وباتمام وجودشان ازاحکام تکلیفی وآمرانه منزجرند،نفرت ودافعه مناسبات عمودی وسلسه مراتبی بسیارعمیق است. حماسه جنبش خس وخاشاک چیزی جزسرریزشدن چنین نفرتی نبود واگرکسی بخواهد ازتاریخ شورش های مردمی درسی بیاموزد بسیارآموزنده است.مطرح شدن مقولاتی چون هرشهروند یک رهبرویا هرشهروند یک رسانه واهمیت شبکه های افقی-توده ای  ونظایرآن درجامعه ما وجهان امروز، تصادفی نبوده ودرتحلیل نهائی چیزی جزبازتاب انزجارمردم علیه مناسبات بالادستی وآمرانه وبه بیان دقیق ترعمودی وازبالابه پائین -ولونه هنوزبقدرکافی کمال یافته وتثبیت شده-  نیست. چراکه مردم درکوران زندگی خود ودرستیزبا مناسبات سلسه مراتبی،به تجربه دریافته اند که بین سلطه وروابط عمودی رابطه تنگاتنگی وجود دارد. دراین میان به عنوان نمونه جنبش زنان که باتبعیضات عمیق تری درمقایسه بامردان مواجه هستند،ازجمله بدلیل مواجهه  باسلطه مردسالاری وستم مضاعف بیش ازقاطبه مردان با سمومات مناسبات عمودی وپیوند آن با سلطه بطورکلی وسلطه مردانه  به طوراخص آشنا هستند وبرعلیه آن می آشوبند. دفاع بیشترمردان وسازمانهای مردسالار ازاین نوع مناسبات عمودی وسلطه طلبانه هم تصادفی نیست وریشه درهمان سنت و فرهنگ ومناسبات سلطه طلبانه دارد. نمونه جالبی را اخیرا دربیانیه مادران پارک لاله نسبت به فاجعه پادگان اشرف مشاهده کردیم  که درفرازی ازآن  چنین نگاشته بودند:
"ما به نگاه و یا شیوه مبارزاتی و عملکرد خوب یا بد آن سازمان نمی پردازیم، چون موضوع صحبت ما نیست، ولی اعتقاد عمیق داریم که روابط غیردموکراتیک و رهبری هرمی و یک طرفه از بالا به پایین و همچنین نبود امکان نقد سازنده در آن سازمان، صدمات جبران ناپذیری به بدنه جنبش آزادی خواهی و برابری طلبی ایران زده است و به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. همان گونه که این روابط و شیوه نگاه به رهبری در دیگر سازمان ها و حکومت ها را قابل پذیرش نمی دانیم و معتقدیم قدم اول در فساد و تباهی هر سازمان و نهادی، نبود روابط دموکراتیک و افقی و نقادانه در شیوه رهبری و هدایت آن سازمان است." به نقل ازاخبارروز وعصرنو.
 همانطورکه درمورد کلیت سیستم سرمایه داری،گرایش های اصلاح طلبانه وسوسیال دموکراتیک همواره برتفکیک سرمایه خوب وبد اصرارمی ورزند، درمورد تشکل های مبتنی برسلطه وسلسه مراتب نیزبه برتفکیک خوب وبدبودن سازماندهی عمودی پای می فشارند. واین درحالی است که ازهمان زمان مارکس وتجربه کمون پاریس روشن گردید که درسازماندهی وپیشبردنظام سوسیالیستی نمی توان تکیه خود را برمناسبات سرمایه داری وازجمله ماشین دولتی وبهره گرفتن ازآنها  نهاد. توجه به این نکته نیزجالب است:درنگاه به تجارب تاریخی معلوم می شود که معمولا ابتکار زنجیرگسلان دریافتن،آفریدن وبکارگرفتن اشکال سازماندهی نوین،انقلابی و رهائی بخش ازنخبگان جلوتراست ومبین اشکالی ازمناسبات تازه که ملهم ازدموکراسی هرچه مستقیم ترومشارکتی تر و ناظر برابتکار ازپائین است. هم درکمون پاریس-کموناردها- وهم درانقلاب روسیه-شوراها-ازدل انقلابات توده ای وپراتیک عظیم توده ای سربر آوردند وهیچ نخبه ای  آنها را ازقبل کشف نکرد.
عملکرد شماری ازنخبگان ازقضا بیشترمسخ ومصادره این نوع اشکال خلاق برای حفظ امیتازات نخبگی وبرگرفته ازجوامع طبقاتی است ودرروسیه 1917 و کشورشوراها  نیز ازهمان لحظه تدارک ووقوع انقلاب وبه موازات آن شاهدنضج روند "سوسیالیسم ازبالا" ومسخ شدن روند سوسیالیسم ازپائین هستیم. درانقلاب ایران بدلیل ماهیت فوق ارتجاعی روحانیت صاحب نفوذ ومتحدان آن، بدیهی بود که مسأله ازمسخ تدریجی هم گذشته وازهمان آغازدچارمداخله ها وسرکوب های مستقیم گردد.چنان که جوانه های  خودجوش شوراهای واقعی کارگری ومردمی  بدلیل حاکمیت هاروسرکوبگر نتوانستند به بالیدن خویش ادامه بدهند.
تجارب انقلابات جهانی نشان میدهندکه ازقضا اشکال سازمان یابی و تجمعات بیش ازهرچیزی با ابتکار مستقیم مردم وخلاقیت های آنها گره خورده است وبرهمین اساس هم هیچ شکلی،بویژه اشکال  پیشینی ارزش ذاتی ودایمی ندارد.بنابراین هیچ چیزاحمقانه ترازچسبیدن وپرنسیپ کردن اشکال سازمانی معین ومربوط به یک دوره خاص نیست.آنچه که مهم است همانا ظرفیت تاریخا متحول آنها برای بازتابانیدن حداکثرمداخله هرچه بیشترازپائین وازجانب توده های هرچه وسیع تراست. امری که با دست آوردهای جوامع بشری دامنه آن گسترش می یابد وامروزه با جهانی شدن سرمایه ونتایج فراگیر انقلاب ارتباطی واطلاعاتی وسایردست آوردهای بشریت، افق های تازه ای بروی آن گشوده می شود که متأسفانه عموما الیت ها ونخبگان حاضربه پذیرش آن نیستند.نباید فراموش کنیم که استثمار سرمایه قبل ازهرچیز،خود را در مناسبات وارونه شده انسانی ومبتنی بربتعیض وسلسه مراتب منعکس می کند،که بدون راززدائی ازاین مناسباتِ بدیهی انگاشته شده وبدون نهادن هرم برقاعده اصلی خود،نمی توان علیه آن مبارزه  مؤثری انجام داد.سوسیالیسم هم به عنوان مناسبات بدیل آن جزتکیه برآگاهی کارگران ومداخله وتصمیم گیری آنها واشکالی ازسازمان یابی که بازتاب دهنده آن باشد شدنی نیست.
علاوه برواقعیت های جاری تأکید بردونکته دیگر حائزاهمیت است:یکی آنکه ماکمونیستها بویژه تجارب تلخی درپشت سرخود داریم: تجربه قرن بیستم جنبش سوسیالیستی را که  درآن نهاد ها وسازمان ها واحزاب جایگزین شوراها وسایرتشکل ها وبطورکلی اراده کارگران(طبقه) و مردم شدند ونتیجه هم بشکل فاجعه باری خود را نشان داد وسرانجام هم آنچه ر ا که با آنهمه جانفشانی ساخته بودیم ازدرون فروپاشاند(بگذریم که علاوه برآن، چپ های ایران نیزبه نوبه خود درسهای مهمی برای آموختن ازتجارب منفی خود دارند). واقعیت آن است که  چپ ایران هنوزدین خود را درنقد وبازخوانی آنچه که بنام سوسیالیسم صورت گرفت وبنام سوسیالیسم دریافت وبه عنوان بخشی ازفاجعه شکست  قرن بیستم هنوزآنگونه که باید به انجام نرسانده است. روشن است که بحث حول این مسأله اگر جنبه محتوائی ودرس گیری ازتجربه پیداکند ونه حالت مصاف ایدئولوژیک وصف آرائی های مصنوعی وزودرس را ،می تواند به سهم خود موجب شکوفائی چپ بشود.نکته بعدی برمی گردد به مختصات جنبش های جدید وبرخاسته ازتغییروتحولات درساختارها ومناسبات سرمایه داری ودست آوردهای جهانی بشر درفازجهانی شدن برای غنابخشیدن به نوع سازمان یابی.
براستی  وظیفه ما کمونیستها چیست؟ بجز تقویت توانمندی جنبش کارگران وزحمتکشان برای رهائی خود وبدست خود؟ بدیهی است که چنین برداشتی ازوظایف کمونیستی به معنی مرزبندی اساسی باحاکمیت احزاب بجای خودحکومتی کارگران وزحمتکشان ومقابله با جداسازی قدرت جمعی وفردی از آنها وفاصله گرفتن ازتعریف جایگاه خود هم درنظروهم بخصوص درعمل ازنظام سلسه مراتبی است.مگرنه این است که قدرت وقتی ازسوژه وکنشگر جداشد،به همراه جداشدن حاصل تولید از تولیدکنندگان، خواه ناخواه به ماشین سرکوب و  نیروئی بیگانه بااو تبدیل میشود؟. وآن گاه، این که چه کسی این ماشین را براند چندان مهم نیست.مهم آن است که نفس این جدائی باهرتوجیهی که صورت پذیرد جزسرکوب تولیدکنندگان ثروت وقدرت،وواگذاری همه چیزبه سلطه طبقاتی نیست. نقدی که ناظربه نفی این جدائی وماهیت تبعیض آمیزوقهرالود آن نباشد، بلکه به دنبال خوب وبدکردن وچگونگی قدرت جداشده باشد،هنوزنقدی است درون سیستمی وطبعا عجیب نیست که شاهد بازتولیدآن توسط چنین نقادانی باشیم.دراصل سرمایه داری برای تداوم هستی وبازتولید هژمونی خود-بویژه درمقاطعی که دچاربحران وعدم تعادل می شود ومورد آماج حمله استثمارشدگان قرارمی گیرد-به چنین "اندیشه ورزانی"که ستایشگر مناسبات سلسه مراتبی وعمودی باشند وبه عنوان بخشی ازابزارهای باز تولید هژمونی بورژوائی، سخت نیازمنداست. 
وظیفه کمونیست ها چیست؟
اگرازمنظررابطه تعریف شده کمونیستها با جنبش به رویدادها وتحولات نگاه کنیم، بسیاری ازوارونه نگری ها و ابهامات ناشی ازآن برطرف می شوند.مثلا وقتی ازضرورت تدوین منشورمطالبات ویا فرموله کردن ولیست کردن مطالبات اساسی وهم اکنون موجود جنبش-آنگونه که دربخش قبلی مطرح شد- صحبت می کنیم، به معنی تهیه  آن توسط این یا آن سازمان که البته به تعدادخود برنامه و منشوردارند،بجای مشارکت درتدوین آن نیست.بلکه هدف دامن زدن به این ایده وباوراست که دردرجه نخست خود فعالین جنبش به اهمیت وضرورت آن وسپس نقش خود در تنظیم مفادآن پی به برند. تنها ازاین طریق ومشارکت درآن  است که می توانیم دوباره ریشه بزنیم و میتوانیم با نسل جدید فعالان چپ ومتمایل به چپ گره بخوریم وازلاکی که محکوم به محبوس ونابودشدن درآنیم بیرون بیائیم وخود را بخشی ازجنبش ونه چیزی جدا وبرفراز آن  بدانیم.مسأله اصلی ما  جلب توجه وتلاش جوانان و فعالین جنبش به این ضرورت و  تشویق وترغیب آنها به بحث ودیالوگ  پیرامون آن ومواد آن است. البته دراین راستا هرچه که درتوان داریم راه گشائی بکنیم و بکوشیم بازهم کم است و جای فعالیت بیشتری وجود دارد.چراکه معطوف به توانمند سازی خود جنبش وافزودن برپتانسیل آن است.می توانیم بامشارکت فعال در بحث ها ودیالوگ ها، درجهت تعمیق آن ها ازطریق کمک به فرایند جمع بندی وارائه پیشنهادات ونظایرآن، و درارتقاء ورادیکالیزه کردن آن سهم خویش را اداکنیم،بدون آنکه  نقشی فرادستانه برای خود قائل باشیم. واین یعنی تبدیل شدن به بخشی فعال واثرگذارواثرپذیر ازجنبش واقعی که تکثروچندگونگی ازخصایص آن است. ویا بدون آنکه نگران ازدست دادن سیمای خودویژه امان دراین یا آن رویکرد تامادامی که درست می دانیم باشیم. بدیهی است که بین ما ومواضعمان بابخش های دیگرجنبش همیشه ممکن است فاصله ای وحتی شکافی وجود داشته باشد که تلاش خواهیم کرد با  تبلیغ وترویج وگفتگوو اقناع متقابل،پلی بین آنها ایجاد کنیم. آیا دراین صورت بازهم هیچ  کاره ایم واحساس بی وظیفه شدن می کنیم؟! مگربدنبال چه چیزدیگری باید باشیم که مهم ترازاین باشد؟! مگرنه این است که یک کمونیست رؤیائی جزتقویت توان خود رهانی وخودحکومتی ویا تقویت اتحاد طبقاتی وسیع ترین لایه ها واقشار نیروهای کاروزحمت ندارد وقرارنیست که خود را ودم ودستگاه خودرا بجای اراده کارگران ویا به مثابه "سر"برای "بدن" و"رهبر"برای هدایت شوندگان به نشاند. کمونیستها بنابه هدف تعریف شده خود، بهتراست به جای کپیه برداری ازمناسبات آغشته به سلطه، این مقولات را به همان جامعه طبقاتی وانهند وبه نقش راستین خود درمقابله وبزیرسؤال بردن آن بپردازند.بدیهی است که درچنین صورت محتوای مناسبات ومفاهیمی چون تشکل ورهبری وهدایت و... دگرگون شده وبرمبنای رهائی خود کارگران وزحمتکشان بدست خود وافزایش توان خودرهائی آنها معنایابد. استثمارشوندگان وکارگران به مثابه سوژه های  دارای ظرفیت خودرهان وخود آفرین درنظرگرفته شوند وکمونیستها نیز آگاهی وتجارب خود را درخدمت سازمان یابی آنها وشکوفائی ظرفیت های نهفته درآنها قراربدهند. والبته این هم واقعیت تلخی است که عموما موجودیت وموقعیت  فرقه گرائی وتعریف فرقه ها ازنقش وجایگاه خود،برمفروض انگاشتن مناسبات فرادستانه وهدایت کننده توده های نادان ودنباله رو بنانهاده شده است.آگاهی دادن درنزدآنها یعنی رله کردن تصورات وادعاهای خودبه توده ها.
اما بدون فاصله گرفتن از مناسبات مبتنی برابژه  وشئی سازی وضدارزش شدن مناسبات عمودی، ایفای نقش کمونیستی ناممکن است.ناتمام
2011-04-23 03-02-1390 
taghi_roozbeh@yahoo.com
Post a Comment