Thursday, May 31, 2012


نگاهی به چند انتقاد و برخی مفاهیم کلیدی مرتبط با شکل گیری یک چپ مستقل و ضد سرمایه داری
در زیرنویس مقاله از مرکوزی تا مرکولاند و توهماتی که به عنوان چپ رادیکال پراکنده می شود در خبرنامه گویا مطلبی درج شده است*، که حاوی انتقادهائی به رویکرد آن مقاله است. اهم این انتقادها عبارتنداز: نادیده گرفتن اهمیت انتخابات و دموکراسی درجریان انتقاد به پارلمانتاریسم، قراردادن سرمایه داری فاشیستی وجنگ طلب سارکوزی (ومرکل) با اولاند  دریک صف.
هم چنین نقد کننده براین نظراست که نقد سیاست های اولاند را باید درنیروهای مولده جستجو کرد و بدون این ریشه یابی، گسست ازآن ها ناممکن است(البته خود ایشان متأسفانه دراین مورد چیزروشنی را بیان نکرده است و یا لااقل من آن را درنیافتم). بزعم وی انتخابات  پارلمانی هم ربطی به  بحران اقتصادی ندارد و امرمستقلی است، ودرمورد بحران اقتصادی هم به ریشه بحران که مازاد تولید است بی توجه بوده ام. وی ضمن برشمردن راه های سرمایه دارانه و یا رفرمیستی خروج ازبحران راه انقلابی را براساس دیکتاتوری پرولتاریا دانسته است واز آن جا که من به دیکتاتوری پرولتاریا باورندارم به ناچار موضع من همان موضع رفرمیستی اولاند و امثالهم بوده و متعجب است که چرا به سوسیال دموکراسی و دراصل به مواضع خود انتقاد می کنم! به گفته وی کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر برای ایجاد عدالت اجتماعی یکی ازهدف های آن است. انتقاد کننده ضمن باور به دیکتاتوری پرولتاریا  نیم نگاهی هم به سایرگزینه ها برای کسب قدرت  دارد و مدعی است که فرق چپ انقلابی  با رفرمیست ها آن است که برای آن  همه گزینه ها( برای کسب قدرت) ازجمله انتخابات، روی میزاست، وحال آن که  برای رفرمیست تنها راه ازطریق انتخابات است.
 غرض اصلی ازاین پاسخ هم روشنائی افکندن به برخی نکات ومسائل مطرح شده درنوشته ام هست و نه نقد مواضع ایشان. روشن است  رویکرد نویسنده زیرنویس درکلیت خود همان رویکرد چپ سنتی و در چهارچوب آن است، البته با نیم نگاهی به لیبرالیزم وآمیخته به آن. رویکردی که پیرامون مقوله های مهمی چون کسب قدرت، دولت، دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم، تأکید برانتخابات دموکراتیک و بی توجهی به مختصات پارادایمی که جنبش های جدید حامل آنند، بی اعتنائی به اهمیت مبارزات ضدسیستمی و برون سیستمی ، بحران انباشت سرمایه و چگونگی ترمیم و بازتولید آن بخصوص دروجه سیاسی توسط بورژوازی و بطورکلی پیوند متقابل وجوه اقتصادی وسیاسی بحران، و نقش چپ  و"سوسیالیست ها" دراین چرخه بازتولید وعبور ازبحران و بالأخره نگاه به تجربه گذشته  ونقد به آن  و... بخوبی مشهود است:
  
الف- درمقاله مورد نقد ازدموکراسی مستقیم صحبت شده است که مبین دموکراسی عمیق تراست وفراتررفتن از دموکراسی دموکراسی نیابتی ونمایندگی. دمکراسی مستقیم ومشارکتی حق انتخاب را نفی نمی کند بلکه آن را بطورکیفی و تعمیق یافته درسطح دیگری دنبال می کند. درنوشته دیگری با عنوان  جنبش های جدید حامل چه  پارادایمی هستند*، دموکراسی مستقیم به عنوان یکی ازمهم ترین مختصات این پارادایم عنوان شده است.
ب- تفاوت دو رویکرد سازکوزی و اولاند انکارنشده است، بلکه درچندجای مقاله هم آمده است. اما این تفاوت را اساسا چون وچرا  پیرامون شتاب وآهنگ برنامه ریاضت اقتصادی وترکیب آن با سیاست رشد می داند و نه علیه نئولیبرالیسم ویا کلیت سیاست ریاضت اقتصادی( تصمیم اخیر نشست سران اتحادیه اروپا و تأکیدش به ضرورت تداوم سیاست ریاضت اقتصادی یونان با حضوراولاند نمونه ای ازآن است. حتی تهدید دولت جدید فرانسه به مداخله نظامی درسوریه تمایز سارکوزی و اولاند جنگ افروزی را اگر نه زائل که کمرنگ می سازد). اساسا حزب سوسیالیست درفرانسه و نقاط دیگر اروپا خود ازاجراکنندگان سیاست نئولیبرالی و از مسببین فجایع آن بوده است و اساسا عروج وافول آن ها -هردو حزب- دراین یا آن کشور اروپائی به این برمی گردد که کدامیک درقدرت باشند و کدام یک دراپوزیسیون. شانس حزب سوسیالیست فرانسه دربرآمد کنونی بحران قرارداشتن آن درموضع اپوزیسیون بود. و برای اپوزیسیون نیز پز مخالف وضعیت گرفتن و شعاردادن و موج سواری، برای بهره برداری ازفضای اعتراضات توده ای مالیات ندارد و سکه  رایجی است. نمونه بیلان احزاب مشابه را می توان درآئینه رویدادهای یونان و اسپانیا و نیزگذشته خود فرانسه به روشنی مشاهده کرد. اما نکته اصلی آن است که کارکرد آن ها نجات سرمایه داری ازبحران انباشت و به قول انتقاد کننده ازبحران مازاد تولید است، بخصوص در متشتت کردن صفوف کارگران و کنترل اعتراضات، "سوسیالیست ها"نشان داده اند که در برابر رقبای راست ترازخودشان دارای تبحر و مزیت نسبی  بیشتری هستند.
علاوه براین یکی ازمهم ترین ویژگی های بحران کنونی، ترکیب وجوه اقتصادی وسیاسی بحران و درهم تنیدگی آن ها است. لاجرم آن ها را  نمی توان ازهم جداکرد و اقتصادسیاسی هم مبین پیوند آن دو است.  والأن هردو وجه یعنی هم بحران دموکراسی(بی اعتباری سیستم دموکراسی غیرمستقیم و نیابتی مبتنی برنمایندگی) و بحران اقتصادی، بطور همزمان وجود دارند و درارتباط تنگاتنگ با یکدیگر عمل می کنند.
ج-درمورد دیکتاتوری پرولتاریا هم گفتنی است که درک یک جانبه  سنتی ازآن  شکست خورده است  و فاجعه حاصل ازآن دیگر برکسی پوشیده نیست و با هیچ استدلال و توجیهی نمی توان آن را نجات داد و زنده اش کرد. در درک های نوین برآمده ازنقد تجربه گذشته، اولا صحبت از اکثریت بزرگ جامعه یعنی گستره عظیم استثمارشوندگانی هستند که ترکیب عمده جمعیتی جوامع سرمایه داری را تشکیل می دهند و حاکی از گستره دامنه طبقه ولاجرم مفهوم طبقه، درپرتو تغییرات ساختاری و جهان شمولی سرمایه هستند. دیگرآن درک های محدود نگرانه ازطبقه که بیانگر فقط نقش بی همتای کارگران صنعتی یعنی اقلیتی ازجامعه واز خود طبقه بوده است، اساسا پاسخ گو نیست.  بدیهی است که حاکمیت این قشر، حتی دربهترین حالت دموکراتیک خود که وجود هم نداشته است، جزاستبداد اقلیتی ازجامعه براکثریت جامعه و ازجمله بر خود کارگران و زحمتکشان نخواهد بود( که درعمل بجای دیکتاتوری اکثریت براقلیت معنای دیکتاتوری پرولتاریا را به حاکمیت اقلیت براکثریت تبدیل کرده است). و آن چه هم بنام کارگران صنعتی و یا واحدهای بزرگ و جود داشته است، غالبا  توسط حلقه های میانجی چون احزاب  دولتی  و تشکل های نمایشی نمایندگی می شده است و نه توسط مجامع خود بنیاد و مستقل آن ها (و ازجمله شوراها). وانگهی مفهوم فوق  درعصر ارتباطات و اطلاعات و ضرورت نقش آفرینی کارگران به مثابه کنش گران  و تقویت فرایند دموکراسی مستقیم ومشارکتی آن ها، دیگر درقالب های تنگ مفاهیم گذشته نمی گنجد، و سرانجام آن که معنا و مفهومی که این  واژه در اذهان مردم جهان تداعی می کند ( صرفنظرازسوء استفاده بورژوازی)، اساسا بارمنفی داشته  و حتی کاربرد آن درمعنای غیرمصطلح هم مفید نیست. ازهمین رو متناسب با تکامل و تکوین آگاهی و جامعه، مفاهیم نوینی ازچگونگی مبارزه طبقاتی جایگزین  مفاهیم نارسا و کهنه می شوند ودرهمین رابطه جا انداختن مفهوم "خود حکومتی کارگران و زحمتکشان" و تبلیغ و ترویج دموکراسی مستقیم و مشارکتی ازاهم آن هاست. اساسا وظیفه آلترناتیوسرمایه داری درمعنای واقعی خود، نفی نظام حاکم درتمامیت خود و ازجمله درهم شکستن ماشین دولتی است ونه جایگزینی هیولای جدیدی بجای ماشین قدیم (و متأسفانه حتی سرکوبگرانه ترازآن!). از قضا دفاع از استقرارماشین دولت ولوآذین بندی شده  بنام کارگران باشد وبا انواع پیشوندها و پسوندهای پرطمطراق انقلابی همراه باشد، درکنه خود جزحفظ ساختارهای طبقاتی موجود ولاجرم رفرم درآن نیست. بنابراین اگرازانقلاب های واقعی بخواهیم سخن بگوئیم، ضرورتا انقلاباتی هستند علیه این قدرت جداشده وبیگانه گشته ازطبقه و ازتک تک عناصرآن. بی تردید در رأس آن نفی ماشین دولتی بیگانه و جدا شده ازجامعه و مسلط برآن قرار دارد. جدائی توأمان ثروت وقدرت ازمولدین واقعی آن ها وتصاحب آن ها توسط اقلیتی صاحب امتیاز، درقالب سرمایه (و یا بقول منتقد مقاله- برگرفته ازمارکس- کارمرده ) و تسلط دولت برجامعه، متبلورمی شود. درهمین جا اضافه کنم که من درهمان مقاله ازبحران درانباشت سرمایه که ناشی از مازاد تولید و رقابت های درونی سرمایه درفازجهانی شدن آن است( وخود آن هم درتحلیل نهائی برخاسته ازتضاد ذاتی سرمایه دراخذ ارزش مازاد و اضافی ازکارگران و فقدان قدرت جذب کالاهای تولیدشده درجامعه است و باتوجه به ترفندهای بورژوازی برای ایجاد قدرت خرید و مصرف کاذب و ترکیدن حباب های آن)، سخن گفته ام. و بنابراین ادعای نویسنده درمورد بی توجهی به ریشه های بحران درعرصه تولید نمی تواند درست باشد. اما اگرمنظوراین باشد که فقط به عرصه تولید اکتقا نکرده وبه حوزه سیاست هم وارد شده ام درست است. در واقع  تمرکز اصلی آن نوشته برچگونگی بازتولید سرمایه داری دچار بحران درعرصه سیاسی است. چرا که  سرکوب اقتصادی اساسا ازطریق سرکوب سیاسی متحقق می شود. دراین عرصه است که طبقه حاکم عزم و نیات خود را یکدست کرده و به سرکوب  جنبش و تحمیل سیاست های خود برکارگران وزحمتکشان می پردازد. ضرورت تأکید بر چپ با رویکردی واقعا مستقل وضدسرمایه داری  نیز درهمین رابطه قابل فهم است. اساسا اگر تحلیل از بحران درعرصه تولید متوقف بشود و نتواند مابه أزاء خود را درمبارزه طبقاتی و سطح سیاسی (اقتصاد سیاسی) نشان بدهد، سترون بوده و قادر به تحلیل وضعیت واقعی و اتخاذ تاکتیک های مناسب با آن نخواهد بود. از قضا دقیقا بهمین دلیل، و با توجه به مزیت نسبی مدعیان دروغین سوسیالیسم نسبت به جناح راست ترسرمایه  در بهم ریختن آرایش صفوف طبقاتی کارگران و زحمتکشان برای عبور از بحران و از جمله کنترل  بحران بزرگی که "دموکراسی نیابتی" با آن مواجه شده ، و نقشی که این جریانت می توانند در ترمیم گسست های چرخه بازتولید سرمایه داری ایفاء کنند است، که ما باید به نقش این جریانات محلل بخصوص درشرایط بحرانی حساس باشیم و برشکل گیری صف واقعا مستقل مدافعان واقعی سوسیالیسم و جریانات چپ انقلابی تأکید مضاعف نمائیم. و گرنه همانطورکه درآن مقاله آمده است، بجای تحمیل سیاست های رادیکال تر به آن ها و یا تقویت گرایش های نسبتا رادیکال تر درون صفوف آن ها دربرابر گرایشات کمتر رادیکال، این چپ انقلابی خواهد بود که گروگان آن ها شده  و نقش اسب تروای بورژوازی  درصفوف کارگران را  بازی خواهد کرد.
علاوه براین، درراستای مبارزه برای جهان بدیل، و برای مقابله با تلاش بورژوازی برای ترمیم شکاف های موجود  در بازتولید سرمایه و انباشت، و باتوجه به بعد دوگانه بحران و این که عبور ازبحران انباشت سرمایه مستلزم عزم سیاسی و ساختار سیاسی مسنجم  و دارای قدرت نفوذ  برای کنترل جامعه است و این که اعمال هژمونی خود مشروط به چیره شدن بربحران سیاسی و ازجمله بحران دموکراسی نیابتی است، لاجرم عرصه سیاسی بحران در فرایند انباشت سرمایه و مقابله با ان واجد اهمیت زیادی است که متأسفانه اکثرنیروهای چپ سنتی نسبت به آن بی اعتنایند. دراین رابطه است که درنوشته فوق بریک نکته اساسی  تأکید شده است که همانا  پیش برد مبارزه طبقاتی در بسترهای خارج از ساز و کارهای بورژوازی وسیستم است. چرا که  سازوکارهای رسمی اساسا درخدمت  بازتولید همان سلطه و استثماری است که دستخوش بحران شده است.

 نباید فراموش کنیم برای چپ انقلابی و ضدسرمایه داری مهم ترین مسأله و اهرم پیشروی، همانا مقاومت و مبارزه طبقاتی جاری و موجود است که درتحلیل نهائی منشأ اصلی بحران سرمایه داری را تشکیل می دهد. اگرمردم و کارگران به آن چه که بورژوازی می خواهد تحمیل کند- سرشکن کردن هرچه بیشتر بحران بردوش آن ها- تسلیم شوند، بدیهی است  است که بورژوازی خواهد توانست  برموانع  بازتولید خود و بحران پروسه انباشت و بقول منتقد ما خارج کردن مازاد تولید ازگردش کالا، فائق آید. و اگر اکنون بحران یونان به کانون اصلی بحران اروپا و خطر ازهم پاشیدن پول واحد اروپائی تبدیل شده است، همانا بدلیل مقاومت کارگران در برابر پیش برد ریاضت اقتصادی و اعمال دیکتاتوری سرمایه است. اگر از این منظر به بحران و ریشه های آن نگاه بکنیم، آن گاه به نقشی که "سوسیال دموکراسی" می تواند برای خدمت به بورژوازی و حل بحران انباشت آن انجام دهد و ضرورت هوشیاری چپ  انقلابی برای اجتناب از افتادن به تله آن ها به خوبی پی خواهیم برد.
خلاصه:  رویکرد انقلابی به معنای مبارزه برای نفی نظام حاکم  درکلیت اش و برای استقرار بدیل سرمایه داری است.  هدف گرفتن کلیت نظام سرمایه داری هم، نه فقط شامل مبارزه  درحوزه تولید وعلیه نظام مزدوری و جدائی تولید وثروت اجتماعی ازجامعه و مولدین ونیازهای انسانی آن ها است، بلکه هم چنین شامل مبارزه علیه هرگونه جدائی قدرت ازمولدین قدرت هم هست. و بنابراین مستلزم هدف گرفتن نفی ماشین دولتی، ساختارهای سلسه مراتبی و قراردادن آلترناتیو"خود حکومتی کارگران وزحمتکشان" درتمامی سطوح  به مثابه سوژه های خود رهان و تبلور وحدت جامعه و قدرت بیگانه شده با آن است. جان کلام آن که هویت و چهره سرمایه داری را  باید بطورهم زمان و جداناپذیر، در دومؤلفه بنیادی کار مزدوری وجدائی قدرت از مولدین قدرت دید و توأمان با این جدائی جنگید. متقابلا چهره بدیل نظام کنونی هم دراساسی ترین مشخصه های خود با نفی کارمزدوری  و نفی هرگونه جدائی قدرت ازمولدین آن شناسائی وتعریف می شود. به بیان دیگر سوسیالیسم به معنای اجتماعی کردن توأمان ثروت و قدرت  جدا و ربوده شده ازکف مولدین است. تجربه کلان قرن بیستم ثابت کرد که نمی توان تولید و ثروت متعلق به جامعه را بدون اجتماعی کردن قدرت  وبه نیابت ازآنان ولو با خلوص نیت کامل وانقلابی و با عناوین و توجیهات مختلف، متحقق کرد. برعکس حاصل چنین فرایندی، پس از فرونشستن کردن گرد وخاک، به جز بازتولید نظام مزدوری واستثمار، وعروج یک هیولای سرکوب گر برفراز جامعه نخواهد بود.

*- 

مطلب زیرنویس:
فرهاد-فریاد 26/05/2012 04:40:11
بارها مقالات شما تنها به شعار دادن ختم شده است و متاسفانه شما تحلیلی که بر داده های مشخص استوار باشد ارائه نمی دهید , و متاسفانه سیاستهای فاشیستی سرکوزی و یا لیبرالیزم مرکل را با رولاند مقایسه می کنید و تاسف آور اینست که آنها را در یک صف قرار داده اید همینجا به شما یادآوری می کنم که اگر شما یکی از جریانهائی باشید که در فرانسه فعالیت می کند ضرورتا مردم و بخصوص طبقه ی کارگر فرانسه شما را مسخره خواهند کرد زیرا آنها دقیقا تفاوتهای آنها را با جزئیات بیان می کنند من در اینجا نمی خواهم در مورد این سه نفر چیزی بگویم زیرا موضوع بحث شما در اصل شرکت چپ ها در انتخابات است و تعریف صف مستقل.  اما آنچه که شما می خواهید با زبانی الکن بیان کنید اینست که در نهایت ( تاکید می کنم در نهایت ) سیاستهای متفاوت هر سه نفر بر منافع سرمایه استوار است از اینرو مکانیزم نقد تئوریهای رولاند که سیاستهای باراک اوباما را در فرانسه پیاده می کند نهفته در وحدت نیروهای مولده است و گسست از این سیاستها تنها با تحلیل نیروهای مولده امکان پذیر است نه با شعارها و همچنین این مسائل ربطی به انتخابات پارلمانتاریستی ندارد . نقد انتخابات پارلمانتاریستی از مکانیزم دیگری برخوردار است که در ادامه تا حدی بدان خواهیم پرداخت زیرا نقد برنامه ی اقتصادی رولاند یا سرکوزی و راهکار بحران سرمایه داری نه با خط کش که با تحلیل و نقد سرمایه داری استوار است . نیروهای مولده که از نیروی کار و ابزار تولید تشکیل شده است در تولید سرمایه داری با شیوه ی تولید صنعتی انجام میشود کارگر بعنوان نیروی کار زنده و ابزار تولید بعنوان نیروی کار مرده چون به مالکیت سرمایه دار درآمده در مقابل نیروی کار زنده خود را همچون سرور نشان میدهد از اینرو منبع هر دو نیروی کار است که در تقابل با یکدیگر زمینه ی استثمار کارگران را ایجاد می کند نیروی کار مرده چون به تملک سرمایه درآمده سرمایه دار کارگر را از درون تولید بیرون کشیده و او را وادار به مبادله ی نیروی کارش نموده و بخشی از آنرا به تملک خود درآورده و مکانیزم انباشت را ادامه میدهد و این انباشت است که مازاد تولید را در هیبت یک بحران عظیم مازاد تولید به ما نشان میدهد از اینرو راه حل انقلابی بحران مازاد تولید استقرار دیکتاتوری پرولتاریا برای خلع ید از خلع ید کنندگان است که البته در مقالات متعدد شما مشاهده شده است که با آن مخالفید ( اینجا از تعریف دقیق دیکتاتوری پرولتاریا در می گذریم و در جای دیگری بدان خواهم پرداخت ) لذا شما با نفی دیکتاتوری پرولتاریا با راه حل انقلابی مخالفید . اما راه حلهای دیگر و همچنین گزینه های دیگری هم برای سرمایه در جهت غلبه بر بحران وجود دارند که ما آنرا راه حلهای سرمایه دارانه و در برخی موارد آنرا رفرمیستی می نامیم تا با ایجاد تاخیر در شورش و انقلاب زمان لازم برای بیرون رفتن کالاهای مازاد از گردش کالائی کل سیستم سرمایه را نجات دهد . یکی از راه حلهای بحران اگر سرمایه داری بخواهد مانند گردون براون نخست وزیر سابق انگلیس سیاست گذاری شود افزایش سرمایه از سوئی با جذب سرمایه برای سرمایه گذاری .و از سوی دیگر بالا بردن قدرت خرید کارگران با افزایش مالیاتها و افزایش خدمات اجتماعی که مازاد تولید را در خود فرودهند . راه حل دیگر آنست که سرمایه ها را به سوی منابع جدید سرمایه گذاری سوق داد ( باز هم این گردون براون بود که پیشنهاد کرد ) بحصوص سوخت سبز . از اینرو این هدایت سبب می شود تا سرمایه داران که در دوران مازاد تولید با کنار کشیدن سرمایه هایشان رکود را تحمیل می کنند به میدان آمده تا از منبع جدید سرمایه گذاری بازهم زمینه تولید ارزش اضافی و در نهایت کسب سود نمایند . یکی دیگر از راه حلها همان راه حلهای لیبرالیستی و فاشیستی مرکل و سرکوزی ست یعنی هدایت جامعه به سمت جنگ تا مانند رفرمیستها زمان لازم برای سرکوب جنبشهای اجتماعی را بدست آورده و در نهایت مازاد تولید را از گردش خارج سازند . در اینجا ما به تحلیل شما می رسیم که راست و چپ دو روی یک سکه هستند برای نجات سرمایه . اما روی رفرمیستی سکه کجاست و روی فاشیستی و جنگ طلبانه کجا ؟ اگر چه هر دو در نهایت برای نجات سرمایه اقدام می کنند اما یکی گرایشش را به سمت عدالت طلبی و دیگری خانمانسوز است و اینجاست که چپ انقلابی از سیاست بد و بدتر اجبارا از بد به سمت دفاع طلبی افتاده است . حال با این تحلیل شما کدام طرفید ؟ چپ انقلابی نمی توانید باشید چون دیکتاتوری پرولتاریا را نفی کرده اید سیاست راست افراطی را به دلیل مخالفت با جنگ نمی پسندید و تنها شما مجبور هستید رفرمیست باشید . اما من در تعجب هستم که چگونه شما خودتان را یعنی رولاند  را با مرکل و سرکوزی مقایسه می کنید . اما راه حل دیگری هم برای بحران وجود دارد . شما در مورد یونان نوشته اید اما توجه نکرده اید که بحران جهانی سرمایه مازاد تولید است از اینرو کشورهائی که با صنایع عقب مانده و یا سرمایه های کوچک مدرن و یا سنتی تولید می کنند قادر به رقابت با کشورهای معظم سرمایه داری نیستند از اینرو اینگونه کشورها تنها با مدرن سازی صنایع و جذب سرمایه های خارجی قادر هستند قدرت رقابت خود را افزایش داده و با بحران مقابله کنند اما مرکل با وام دادن به یونان سبب شد تا کالاهای خارجی بخصوص آلمانی وارد یونان شده و آخرین تلاشهای تولید کننده های یونانی را با شکست مواجه کنند. کالاهائی که با مدرنترین صنایع تولیدی تولید می شوند هم از لحاظ هزینه و هم نیاز حداقل به نیروی کار لازم بسیار ارزانتر از تولید کننده های داخلی یونان کالاها را تولید می کنند از اینرو سیاست وام دهی مرکل سبب می شود تا آلمان تراز بازرگانی اش را مثبت کرده و تراز بازرگانی یونان را منفی نماید و از طرف دیگر دولتهای سرمایه داری تنها در گردش سرمایه است که سهم خود را با سیستم مالیاتی از تولید بدست آورده و هزینه هایش را تامین می کند اما ورشکستگی تولید یونان مزید بر علت شده و رکود را دامن زده و ضرورتا دولت نمی تواند هزینه هایش را تامین کرده و مجبور می شود تا به دستمزد نیروی کار علنا و با دیکتاتوری دستبرد بزند از اینرو درک بحران یونان در تحلیل بسیار مهم است و متاسفانه یونان اینروزها به سمت احزاب آنارشیستی سوق داده شده است که وضعیت ناگواری برای آینده ی یونان رقم خواهند زد.
 اما موضوع دیگر شما نه انتخابات دموکراتیک که پارلمانتاریزم است اما باز هم متاسفانه شما انتخابات را زیر سئوال برده اید . در حالی که انتخابات نماد مشارکت اجتماعی مردم است و باید هر چه بیشتر تقویت شود و دقیقا از این زاویه است که ما پارلمانتاریزم را نقد می کنیم زیرا پارلمانتاریزم مشارکت جامعه را تنها تا پای صندوقهای رای خلاصه کرده و نمایندگان منتخب نیز پس از اتمام رای گیری تعهداتشان را در مقابل انتخاب گنندگان فراموشکرده و منافع لابی های سرمایه داری را فقط نمایندگی می کنند از اینرو پارلمانتاریزم یکی از موانع مهم مشارکت همگانی ست و انتخاب کننده قادر به دخالتگری در همه ی مسائل و خواسته های اجتماعی خودش نمی سازد . از اینرو شما از زاویه ی آنارشیستی ست که با انتخابات برخورد می کنید . اما قدرت یکی از اهداف طبقاتی طبقه ی کارگر برای استقرار عدالت اجتماعی ست اما این بدان معنا نیست که تنها فقط از راه جنگ شهری و رفتارهای خشن می گذرد بلکه برای کاهش هزینه ها در یک جامعه ی دموکرات که رای رای دهندگان تعیین کننده ی قدرت هستند یکی از امکانات است اما مشکل رفرمیست ها آنست که انتخابات را تنها راه کسب قدرت می دانند و حاضرند همه چیز را در پای آن فدا کنند،. برخورد رویکرد سنتی با انتخابات که برای افشای حریف بود این روزها با وجود اینترنت ابزاری ناکارآمد است و ما دیگر نمی توانیم در این دنیا که زمان دریافت اطلاعات به ثانیه ها وابسته شده اند منتظر فلان نماینده باشیم تا در فلان نطق جلسه ی علنی فلان موضوع را افشاء کند و علیه رقیب کاری انجام دهد راستی این نوع تفکر دیگر کمدی به نظر نمی آید ؟ پس ما باید زاویه ی تحلیل خودمان را از تحلیل های طوطی وار و تکراری گذشته تغییر داده و با درک صحیح تحلیل روز را برای آگاهی و جذب توده ها با اشکالی جدید متولد نمائیم .

Post a Comment