Thursday, April 11, 2013

مشت آهنین سرمایه

مرگ تاچر یا تاچریسم؟

مارگارت تاچربه مثابه مشت آهنین سرمایه  و شاگردوفادارمکتب شیکاگو!

مارگارت تاچرمرد، اما آیا تاچریسم هم مرد یا آن که هم چنان به حیات خود ادامه می دهد؟. جشن و پای کوبی مردمان فقیرو به خاک سیاه نشانده شده درانگلستان*1، شکوفائی هنراعتراضی*2 وترانه های مردمی  درطی این دهه ها برعلیه وی و سیاست هائی که او به نیابت ازسرمایه  برجامعه دیکته می کرد و آهنگ های بی شماری که علیه این بانوی ملقب به آهنین سروده و خوانده می شد ازیکسو، 
 وستایش دولتمردان نظام سرمایه داری، هم چون کامرون نخست وزیرفعلی که می گوید رهبربزرگی را از دست دادیم، و یا بیانیه کاخ سفید که از وی به عنوان یکی از قهرمانان بزرگ آزادی و رهائی نام می برد*3، و آن تندیسی که به پاس خدماتش  سال هاست درمجلس عوام انگلستان نصب شده، نشان می دهد که درپشت زرق وبرق جهان واحد و گلوبالیزه شده، ما با دوجهان بالکل متفاوت ومتضاد سروکارداریم: جهان سرمایه داران و آن هائی که در فقدان این فرشته آزادی و رهائی (در اصل آزادی و رهائی سرمایه از قید و بندهائی که بدست و پایش بسته بودند) به سوگ نشسته اند، و جهانِ مردمان کوچه و بازار که او را هم چون دیوی شاخ دار و خونخوار و تباه کننده زندگی اشان به تصویرمی کشند و درکشوری که اعدام لغوشده است گردنش را به طورنمادین به زیرتیغ گیوتین می سپارند. ناگفته نماند که او باداشتن 11 سال مأموریت  تاریخی و خستگی ناپذیر از جانب سرمایه  درپست نخست وزیری از هیچ کوششی برای گرازکوب کردن جامعه و اتحادیه ها و تشکل های رزمنده کارگری وبویژه سرکوب معدنچیان قهرمان و هرآن چه که  نشانی از مبارزه برای منافع جمعی و افزایش سهم اجتماعی داشتند، تقویت بازارآزاد و بی مهار و خصوصی سازی اموال عمومی  و زدن چوب حراج به سرمایه های اجتماعی و متعلق به جامعه  تحت کنترل دولت، فروگزاری نکرد. کوچک و لاغرکردن کارکرد اجتماعی دولت، کاهش مالیات ثروتمندان، افکندن بارسنگین تأمین هزینه های اجتماعی و دولتی بردوش شهروندان ( و ازجمله  وضع مالیات موسوم به پل تکس که موجب شورش مردمی و سرکوب آن شد)، تقویت ورونق بازارمالی و بورس انگلیس و تقویت موقعیت و هژمونی انگلستان دراتحاد تنگاتنگ با آمریکا ، دامن زدن به جنگ و میلیتاریسم و ازجمله جنگ با ارژانتین و حمایت فعال از جنگ افغانستان  و مجاهدین افعان و حمایت از پروژه جنگ ستارگان و نژاپرستان آفریقای جنوبی بخش دیگری از بیلان خدمات او به سرمایه  را تشکیل می دهد. و نهایتا هم  چنان منفورتوده های عادی جامعه شده بود و به تبع  آن وضعیت حزب محافظه کار را که دراصل سکوی پرش او بود درچنان وضعیت وخیمی قرارداده بود ، که اکثریت بزرگی ازاعضاء حزب و کارچرخانان آن که تا دیروز حامیان وی بودند، علیه وی شوریدند و او را که ظاهرا هنوز مأموریت خود را ناتمام می انگاشت، وادار به کناره گیری کردند. کارچرخانان حزب برای حفظ حرمت و آینده حزب و توان فریب زحمتکشان و رأی دهندگان، خواهان تاچریسم به دون تاچرشده بودند. باین ترتیب تاچرمرد، اما تاچریسم دراشکال نوین خود تداوم یافت و ستایش دولتمردان از او، دراصل  وفاداری به همان سیاست ها و تداوم آن ها است. او به همراه  همتای آمریکائی خود دونالد ریگان، هم چون  مشت آهنین سرمایه مهاجم و تازه نفس نئولیبرال در پاسخ به بحران سرمایه داری و خداحافظی از دولت های موسوم به رفاه، درسال های دهه 1980 به صحنه سیاسی رانده شدند. آن ها شاگردان وفادار مکتب شیکاگو و شیفته یافته های طلائی میلتون فریدمن پیامبربازار آزاد و دولت کوچک بودند که مدت ها بود تب آن تینک تانک ها (گروه ها و اتاق های فکر) آمریکا را تسخیرکرده بود. از مهم ترین نکات  یافته های طلائی او، شعاردولت کوچک بود. درپشت این شعار حذف کارکردهای اجتماعی و تحمیل شده به دولت در باب هزینه ها و خدمات  اجتماعی وایجاد اشتغال درطی چندین دهه مبارزه، کاهش مالیات ثروتمندان و تبدیل کامل دولت به اهرم پیشروی سرمایه و تقویت "بازار آزاد" بود. معنای واقعی دولت کوچک، دراصل متوازن کردن نقش آن به سود سرمایه داران و علیه شهروندان معمولی بود و معنای بازار آزاد نیز رهائی هرچه بیشتر از هرنوع نظارت و کنترل. چرا که مکتب شیکاگو به عنوان بدیل کنزیانیسم  بجای تقویت سرمایه گذاری های اجتماعی دولت  برای  ایجاد شغل و افزایش تقاضا و قدرت خرید در مقابله با بحران های سرمایه داری، خواهان عدم مداخله دولت در اقتصاد بود. دربرابر چنان سیاستی آن ها خواهان  ایفاء نقش دولت  در دامن زدن به فعالیت بخش خصوصی  و سرمایه گذاری ها توسط آن و تأمین شرایط مناسب  برای نقش آفرینی هرچه بیشتر بازارآزاد و سود دهی بیشتر و از این طریق ایجاد شغل و رونق اقتصادی بود. اما بیلان واقعی چند دهه آزمون نئولییرالیسم در لابراتورهای اجتماعی آمریکا و انگلیس و سایرنقاط جهان، همانا گسترش بی سابقه سرمایه های تجاری و مالی و میلیتاریسم و جنگ و تخریب عظیم محیط زیست، است. علیرغم کاهش گسترده هزینه های اجتماعی دولت ها، دولت های حجیم و نیمه ورشکسته  با تریلیون ها دلار کسری بودجه و بدهکارکردن نسل امروز وفردای مردم آمریکا و انگلیس و حتی سایرنقاط جهان، بوجود آمدن یک بحران عظیم وبی سابقه ساختاری که سال هاست ادامه دارد و دولت "کوچک" مورد نظرآن ها نتوانسته است باتزریق تریلیون ها دلاربه به بانک ها و شرکت های ورشکسته ویا نیمه ورشکسته برآن غلبه کند.  بیکاری گسترده، دو قطبی کردن جامعه با شکاف های طبقاتی عظیم  و ذوب شدن آن چه که  طبقه متوسط می خوانندش، از دیگر مهم ترین دست آوردهای آن است. سیاست هائی که دراساس برای پاسخ به بحران انباشت سرمایه ،مقابله با بازده نزولی نرخ سود و رقابت پذیرکردن سرمایه ها در فازجدید جهانی سازی درپیش گرفته شدند. بنابراین وقتی از ادامه تاچریسم و ریگانیسم بدون خود آن ها سخن به میان می آید، غرض دفاع ازمیراث ماندگارآن ها، یعنی یک سرمایه مالی نیرومند  فراملی و دارای هژمونی و غیرقابل کنترل است. ژیسکاردستن یکی از رئیس جمهورهای سابق و لیبرال فرانسه است  که مقارن با سال های یکه تازی بانوی آهنین برفرانسه حکومت می کرده است. او در واکنش  به مرگ تاچر می گوید احتمالا سیاست های بسیارلیبرال تاچر علت بحران کنونی است.هم چنین  به یاد داریم  ِشکوه  فوکویاما را  نسب به شورشدن بیش از حد این ِمنو. او که خود از تئوریسین های  پایان تاریخ  و پیروزی لیبرالیسم و باد غرب برشرق بود، بعد از خرابی بصره و  عالمگیرشدن گندکاری های دولت بوش پسر، نگران از دست رفتن طبقه متوسط و دموکراسی لیبرال گشت و خواهان مهاربازارآزاد شد. گوئی شماری از قابله ها و معماران بازار آزاد و سرمایه های مالی و بی مهار، ازهیبت هیولائی که خود در بوجود آوردنش نقش داشته اند، وحشت زده هستند و ناتوان از مقابله و کنترل آن، هم چون هیولای فرانکشتاین که ناتوان  از کنترل مخلوق خود بود.  
رابطه لیبرالیسم و تاچریسم
اما دراصل تجربه تاچریسم را باید تجربه مکتب بازار آزاد و لیبرالیسم خالص و بنیادگرا دانست که در آزمون های بزرگ اجتماعی در طی چند دهه اخیر چهره خشن و ضدانسانی خود را به نمایش گذاشته  ونشان داده است  که در ورای این ناکجاآباد و شعارهای غلط اندازی چون آزادی فردی و بازارتحت کنترل سرمایه های کلان، چه جهنم سوزانی از خشونت و تباهی و نکبت نهفته است. مارگارت تاچر درسخنانی تاریخی  به سال 1987 فلسفه مورد باور خود را چنین توصیف کرده است:
" به نظر من برای دوره طولانی بسیاری از مردم عادت کرده اند چنین فکر کنند که گویا دولت مسئول حل مشکلات آن هاست. اگر کسی مشکل مالی دارد به این فکر می کند که از دولت وام بلاعوض بگیرد. اگر کسی مشکل مسکن دارد فکر می کند که دولت باید به او خانه بدهد. آنها مشکل خود را روی دوش جامعه می اندازند و این جامعه واقعا کیست؟ یک چنین چیزی تحت عنوان جامعه وجود خارجی ندارد. آنچه که وجود دارد تک تک افراد، زن یا مرد و خانواده ها هستند. و هیچ حکومتی نمی تواند کاری بکند مگر از طریق همین مردم. و مردم نیز در درجه اول برای حل مشکلات باید به خود و دیگران متکی باشند."این وظیفه ماست که امور خودمان را حل و فصل کنیم و به دیگران هم کمک کنیم. زندگی یک مشغله دو طرفه است ولی متاسفانه مردم به شدت به مسئله حقوق خود عادت کرده اند بدون آنکه به تعهدات و مسئولیت های خود بیاندیشند."*4

همانطورکه ملاحظه می کنید دراین لیبرالیسم خالص و بنیادگرا، جامعه وجود خارجی ندارد و آن چه که وجود دارد تک تک افرادهستند که باید با اتکای به نیروی خود گلیم اشان را از آب بیرون بکشند. درحقیقت چنین تصویروارونه و بت واره شده ای از رابطه فرد و جامعه، به پشتوانه ایدئولوژیک دولت های نوین سرمایه داری تبدیل شده است. و این درحالی است که  در واقعیت امر و تجربه مشهود، همراه گسترش تولید و ثروت، رابط  فرد و جامعه عمیق تر و تنگاتنگ ترهم شده است.  تضادذاتی و انفجاری لیبرالیسم با جامعه، به ویژه دراشکال خالص و بنیادگرایانه اش، از تعمیق همین پیوند درعین بیگانگی و ضدیت با آن نشأت می گیرد. باین ترتیب ماهیت ارتجاعی و انفجاری لیبرالیسم عروج کرده به حاکمیت، برخلاف تصورمدافعان آن، با گسترش حجم ثروت ها و احساس استغنای ظاهری سرمایه داران از جامعه، ابعاد تازه ای یافته است. تب و لرزهای "پایان تاریخ" گریبان لیبرالیسم را نیز گرفته است! و همین شکاف بین فردیت و جامعه و فرادستی اولی بردومی – و در اصل به مثابه ایدئولوژی سلطه طبقه کلان سرمایه داران برجامعه -  جامعه بیگانه شده  با فراورده های خود، منشأ برپائی  اعتراضات و خیزش هائی شده است برای عقب راندن سرمایه متعرض و  تصاحب و کنترل دست آوردها و ثروت هائی  که  خود مولد واقعی آن هاست. 

باین ترتیب تضاد فردیت و جامعه و لییرالیسم  و دمکراسی  در دوره سلطه نئولیبرالیسم به اوج خود می رسد و بت واره بنیادگرائی بازارآزاد به چالش طلبیده می شود.  به بیان دیگرعقلانیت مرسوم سرمایه داری، با ترکیب مناسبی از منافع فردی وجمعی، با تکوین سرمایه داری  و ورود آن به فاز جدیدی از رشد و گسترش خود و درپی افسون بازارآزاد و تأمین فرایند مطلوب انباشت، با خطر زوال عقلانیت خودمواجه شده است. درطنزی تاریخی، زوال عقل و بیماری آلزایمر که این دو تفنگدارسرمایه مهاجم و وفاداربه مکتب شیکاگو درسال های پایانی عمر خود به آن دچارگشتند، گوئی نمادی است از روند زوال عقل از خود سرمایه داری!


*1-


*2-
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2013/04/130410_l41_music_tatcher_era.shtml
و

http://fararu.com/fa/news/146064



*3-
طبیعی است که نئو لیبرال های وطنی ماهم او را الگوی دلپذیر خود بدانند. چنان که موسی غنی نژاد  به مناسب مرگ تاچر می نویسد: خانم مارگارت تاچر شخصیتی کم‌نظیر در تاریخ سیاسی مدرن است. او از مردم انگلستان درباره دستاوردهای دولت رفاه توهم‌زدایی کرد    http://bamdadkhabar.com/2013/04/25162/

 حکومت اسلامی نیز از زاویه دیگری- مبارزه"ضدآمپریالیستی" ازموضوع ارتجاعی و بویزه ماجرای گروگان گیری سفارت آمریکا- درفراهم ساختن بسترمناسب برای عروج نولیبرالیسم و ریگانیسم، به عنوان محرک خارجی نقش مؤثری داشت.  


Post a Comment