Monday, November 05, 2012

درباره انتخابات آمریکا



انتخابات آمریکا و کانونی شدن جدال ها حول "طبقه متوسط"!

آیا واقعا درآمریکا آن گونه که وانمود  و ادعا می شودجنگی بین طبقه متوسط و اشراف درجریان است؟!
انتخابات آمریکا با وجود آن که  همیشه  بین دو حزب اصلی صورت می گیرد و تا آن جا که به راستاها و جهت گیری های اصلی و استراتژیک درسیاست های داخلی و بین المللی برمی گردد،معمولا اختلاف مهمی با یکدیگرندارند و در چهارچوب وفاداری هر دو حزب به سیاست های بازار آزاد  و تأمین منافع و نقش برتر آمریکا در جهان صورت می گیرد، اما همان اختلافات نه چندان مهم  بخصوص در نحوه برخورد با بحران اقتصادی و  بیکاری، حقوق زنان و دگرباشان جنسی، محیط زیست و درحوزه هائی از  سیاست  خارجی،  بخصوص در مقاطع بحرانی اهمیت زیادی پیداکرده و به صف آرائی های متقابلی منجرمی گردد. 

نه فقط برای آمریکائیانی که ازنظرحقوقی با داشتن حق رأی خود می توانند در پیروزی این یا آن حزب و این یا آن سیاست مؤثرباشند، بلکه هم چنین برای سایرمردم جهان نیز انتخابات آمریکا، همواره توجه برانگیزبوده است. چرا که با داشتن بزرگترین اقتصاد و عظیم ترین قدرت نظامی هرتغییری در سیاست های آن بر دیگران بی تأثیرنیست، البته بی آن که بتوانند در گزینش آن تأثیر یا مداخله ای داشته باشند. در واقع  تضاد بین عملکرد اقتصادی، سیاسی و نظامی آمریکا به مثابه یک قدرت برتربین المللی با کارکرد قواعد مربوط به محدوده دولت- ملت ها در انتخابات آمریکا، به دیگر مردم جهان اساسا نقش تماشاچی می دهد. واین البته یکی از تناقضات  دموکراسی درعصرجهانی  شدن سرمایه  است که درآن هنوز دموکراسی  در محدوده و چهارچوب دولت-ملت ها و شهروندی محصور درآن تعریف می شود و حقوق شهروندی این دهکده جهانی  بویژه  توسط دولت- ملت های فرادست زیرپا گذاشته می شود. از این چالش عام دموکراسی که بگذریم ، درهمان محدوده دولت ملت- آمریکا  نیزشاهد چالش های مهمی  پیرامون دموکراسی هستیم:

الف- همانطورکه حوزه اقتصاد آمریکا اساسا تحت کنترل مجتمع ها و مؤسسات بزرگ مالی و صنعتی  قرار دارد،  حوزه سیاسی نیز در انحصار بلامنازع  آن ها یعنی دوحزب جمهوری خواه  و دموکرات و گفتمان آن هاست. دو حزبی که در برابر آن ها هیچ جریان دیگری عملا هیچ شانس صعود ندارد و ناچاراست زیرچتر آن ها عمل کند. هزینه های سرسام آور تبلیغات انتخاباتی که سربه میلیاردها دلارمی زند، تنها یکی از مؤلفه های تضمین کننده ُقرق عرصه سیاسی توسط این دوحزب است. اگر از پیچ و خم های  انتخابات در آمریکا و سهمیه های الکترال این یا آن منطقه و ایالات که معنا و نتیجه  انتخابات مستقیم را  بخصوص در مواردی که آراء رقبا با یکدیگر نزدیک باشد مشروط می کند بگذریم وجود دو گزینه حزبی نهادینه شده در ساختارقدرت،  آزادی انتخاب کردن و انتخاب شدن برای شهروندان را درعمل به  گزینش بین دو رقیب  با سایه روشن های متفاوت تقلیل می دهد. درحقیقت این دموکراسی را باید دموکراسی انحصارات نامید که درآن شهروندان تحت بمباران تبلیغات توسط رسانه های  انحصاری کلان، هم چون ماشین رأی کشی مخیرند یکی از دو دونده را برگزینند. با نهادینه شدن چنین چرخه ای است که قدرت ومنافع انحصارات بزرگ یعنی همان یک درصدی ها همواره تضمین می گردد و نقش 99درصدی ها  روز بروز تشریفاتی تر و بی خاصیت ترمی شود.

ب- حدود چهارسال پیش وقتی اوباما کاندید حزب دموکرات، در بحبوحه یکی از شدیدترین بحران هائی که دولت آمریکا در طی چندین دهه با آن مواجه شده بود با شعار"تغییر" و "آری ما می توانیم!" با وعده  خارج کردن آمریکا از این بحران برسرکارآمد، میراث بجا مانده از سلطه کمابیش طولانی محافظه کاران و نئوکان های حاکم بر کاخ سفید، این کشور را با یکی از بزرگترین بدهی ها و کسری بودجه دولتی، با بحران های ناشی از جنگ عراق و افغانستان و مناسبات تنش آلود بین آمریکا و متحدین اروپائی اش بدلیل اعمال سیاست یک جانبه گری، و بالأخره با مردمی ناراضی و نگران از گسترش بیکاری و بحران اقتصادی مواجه ساخته بود. بحرانی که درتداوم خود  به یکی از بزرگترین بحران های اقتصادی آمریکا و جهان  تبدیل شد که هنوزهم  دولت های کارگزار سرمایه در حال دست و پنجه نرم کردن با آن هستند. میراث  بجا مانده یک دولت بزرگ با بدهی عظیم توسط ریگان و بوش ها، نشان دهنده آن است که دعوای واقعی درجای دیگراست و نه آن گونه که  وانمود می شود و معرکه اش درهمین رقابت انتخاباتی داغ است، برسردولت بزرگ و کوچک!

ج-از شعار "تغییر" اوباما چه چیزی حاصل شد؟
البته از قبل روشن بود که بین اوبامای قبل از انتخابات و اوبامای پس از انتخابات  وقتی  که در پشت فرمان ماشین قدرت می نشیند، تفاوت های زیادی وجود خواهد داشت. با این همه بسیاری ازهمان وعده های انتخاباتی اوباما در حوزه های گوناگون اجتماعی  درمواجه با سد رقبای خود در مجالس قانون گذاری که نقش برتری داشتند یا ازکار افتاد و یا در سازش با آن ها کم رمق ترشد و به سرنوشت ماهی داستان پیرمرد و دریای همینگوی دچارشد که  که طعمه کوسه ها گشت  و جز یک اسکلت از آن باقی نماند. در بحبوحه بحران مالی  نیز اوباما  به یاری بانک ها و کارخانجات در حال ورشکست بخش خصوصی شتافت و با تزریق گشاده دستانه صدها میلیارد دلار از ذخایربیت المال، نشان داد که به عنوان سکاندارماشین قدرت از کدام اولویت ها پیروی می کند.  پیشرفت محسوسی هم در کاهش بیکاری وعده داده شده  و سایرشاخص های مهم بحران بدست نیامد. رقبای محافظه کار و یا نومحافظه کاراو حتی همان رفرم های کم رمق او درحوزه های بیمه درمانی و یا شعارمالیاتی  را برنتافته و با به زیرضرب گرفتن آن ها، او را به داشتن گرایشات  سوسیالیستی و کسی که گویا به قدرکافی به بازارآزاد و دولت کوچک و وارزش آمریکائی و خانواده مقدس و آزادی های فردی باور ندارد! و چنین است که مثلا رقابت کاندیدها  درنشان دادن میزان خانواده دوستی و بکارگیری انواع ترفندها برای ربودن رأی تماشاچیانی که قرار است یکی از آن ها را برگزیند، به یکی از آداب های دائمی صحنه های تبلیغ  انتخاباتی آمریکا تبدیل شده است.  

درحوزه سیاست خارجی هم  اوباما   اولا هم چنان  پیش برنده سیاست یکجانبه گرائی بوده است البته در همراهی  با  متحدین اروپائی خود در مقابله با دیگر جریان های رقیب و مخالف.  و ثانیا درعین خروج ازعراق ویا پی گیری  وعده خروج از افعانستان در سال 2014، اما به موازات آن در گسترش حملات هدایت شده از راه دور و کشتار مردم بی دفاع، و یا حتی مشارکت و رهبری فعال در قشون کشی  به لیبی از هیچ کوششی فروگذار نبوده است. در مورد سوریه و ایران  نیز سیاست مسلح کردن اپوزیسیون توسط متحدین منطقه ای آمریکا و یا تأکید مداوم در مورد قرارداشتن گزینه نظامی بر روی میزو بکارگیری آن اگردیپلماسی جواب ندهد و یا تشدید بی سابقه تحریم های اقتصادی برکسی پوشیده نیست.  ادعای تحریم های هوشمند جای خود را به سوزاندن ترو خشک باهم داده است. مقابله با فاجعه محیط زیست نیزهیچگاه برجستگی چندانی در مبارزات انتخاباتی او نداشته  و تفاوت بین  دو رقیب دراین حوزه کمتر از هرحوزه دیگری است که آن  نیزعملا یا دست وپا شکسته  پیش برده شده و یا حتی به عقب نشینی انجامیده است. استراتژی دهه دوم آمریکا مبنی بر مهارچین و آسیا و ایجاد ثبات در منطقه ممتاز خاورمیانه  در اساس خود کمترمحل مناقشه بوده است. به عنوان نتیجه این می توان گفت که تفاوت و اختلاف او و حزبش با جناح رقیب، اساسا در تعدیل و مجادله حول برخی حوزه ها و سیاست های نئولیبرالیستی بوده است و نه در نفس این رویکرد.
بهرحال سیاست تغییر نتوانست در دوره اول ریاست اوباما تأثیرچندانی در جامعه آمریکا و جوانان ناراضی داشته باشد. از همین رو محافظه کاران و نومحافظه کاران  منتظر دوره دوم  ریاست جمهوری او نمانده و خیزبلندی را برای تصاحب مجدد سکان قدرت سیاسی برداشته اند. چنان که برطبق آخرین نظرسنجی ها آراء هردو رقیب تقریبا شانه به شانه هم پیش می رود و این  علیرغم مانورهائی است که یک رئیس جمهور می تواند در دقیقه 90 از آن ها  برای جلب آراء بسود خود- نظیرواکنش در برابر رویدادهائی چون طوفان اخیر و ودادن وعده های 120%  ویا آزادکردن بخشی از ذخایراستراتژیک نفت و کاهش قیمت آن و یا  ارائه آمارهای ناظربرکاهش درصد بیکاران، بهره بگیرد. باوجود رقابت تنگاتنگ، بنظرمی رسد که باتوجه به آن که هنوز بحران اقتصادی کنترل نشده است، و باتوجه به این که سیاست های جمهوری خواهان بیشترین نقش را درگسترش این بحران داشته است ، قاعدتا هنوز رسالت جناح رفرماتورآمریکا برای ایجاد رونق و رفع خطر ازسرمایه هنوز تمام نشده باشد و شانس گزینش مجدد اوباما بیشترباشد.  ناگفته نماند که رژیم ایران نیز خواسته و یا ناخواسته به عنوان یک عوامل فرعی و خارج از آمریکا معمولا در انتخابات آمریکا بدرجاتی اثرگذاربوده است. بنظرمی رسد دراین دوره رژیم ایران آگاهانه سعی کرده است که آب به آسیاب جمهوری خواهان که اعلام داشته اند ایرانِ دارای قابلیت هسته ای را تحمل نخواهند کرد و با توجه به پیوندهای نزدیک رامنی با دولتمردان اسرائیل، نریزد. علاوه براین، با ارسال سینگنال هائی مبنی برآمادگی برای سازش پیرامون توقف غنی سازی 20% و این که تا روشن شدن نتیجه انتخابات ریاست جمهوری مذاکره ای نخواهد کرد ومانورهائی از این دست، بطور تلویحی خواهان پیروزی اوباماست.

د- جنگ بین "طبقه متوسط" واشراف؟!
جدال ها پیرامون طبقه متوسط آمریکا به یکی ازمسائل مهم و کانونی مبارزات انتخاباتی تبدیل شده است. در این رابطه شماری از رسانه های وابسته به این یا آن جناح تمایل دارند که به تحریف ماهیت و بزرگ نمائی این اختلافات پرداخته و آن را با عبارات پرطمطراقی هم چون جنگ بین طبقه متوسط  و اشراف توصیف نمایند. درحالی که این اختلافات در میان دوجناح سیاسی  متعلق به "یک صدی ها" وسرمایه داران بزرگ جاری است و اساسا برای جلب آراء "طبقه متوسط" صورت می گیرد. نه این که معضلی بنام زوال طبقه متوسط وجود نداشته باشد، برعکس این معضل بطور واقعی وجود دارد و در انتخابات دو رقیب هم بازتابی پر رنگ دارد، اما  بازتابی وارونه  و تحریف شده  که در اصل از کشاکش طبقاتی موجود در کل جامعه نشأت گرفته است، اما در عبور از منشور فراکسیون های متعلق به" یک درصدی" ها تغییرماهیت داده و به صف آرائی بین جنگ بین اشراف و طبقه متوسط تفسیر و تآویل پیداکرده است. در حقیقت فرایند دوقطبی شدن جامعه، بویژه در پی تهاجم نئولیبرالیستی چهاردهه اخیر منجر به زوال طبقه متوسط و فربهی که باز آفرینی آن معجزه سرمایه داری دانسته می شد، گشته و به روند دوقطبی شدن اکثریت  بزرگ محرومین و استثمارشوندگان در برابر برخورداران مرفه و استثمارکنندگان، معنا و شفافیت بیشتری بخشیده است و باین ترتیب  بجای تکوین طبقه متوسط  که سرمایه داری به عنوان مهمترین  دست آورد اجتماعی خود به آن می بالید و در واقع در دوره دولت های رفاه پرورانده شده بود، با تهاجم نئولیبرالیستی  لاغر و لاغرترگشته  است. سالیان درازی بود که همه لیبرال ها و بخصوص آوازه گران نئولیبرالیستی چند دهه اخیر با دخیل بستن به معجزه رشد طبقه متوسط، آن را  به مثابه برهان قاطعی دربطلان نظریه مبارزه طبقاتی مارکس و مارکسیست ها مبنی بر رونداجتناب ناپذیر دوقطبی شدن جامعه سرمایه داری عنوان می کردند. ادعای رشد پایدار کمی و کیفی "طبقه متوسط"  به عنوان مهم ترین دلیل عملی و تئوریک آن ها در تفوق جهان بینی لیبرالیسم برسوسیالیسم  و رمز پیروزی اردوی سرمایه بر اردوی سوسیالیسم  قلمداد می شد. رشد طبقه متوسط به عنوان پایگاه اجتماعی سرمایه داری، عامل  تضمین کننده  تعادل جامعه و تداوم دموکراسی تلقی می شد. ناگفته نماند که "طبقه متوسط" به  لایه ها  واقشاروسیعی اطلاق  می شود که در حد فاصل طبقه فرودست  و فرادست یعنی صاحبان ثروت قرار دارند، اعم از کارگران متخصص و کارگران با درآمدهای بالا، مزدبگیران بخش های خدماتی اعم از کارمندان و معلمان و پرستاران و یا دانشجویان امیدوار به آینده ای با شغل های  درآمد زا، و صاحبان کسب  و کار کوچک و خرده بورژوازی، اتلاق می شده است. از مشخصات مهم این" طبقه" آن بوده است که عموما می توانسته اند  فراتر از تأمین هزینه زندگی متوسط و جاری خود، پس اندازی هم بیاندوزند. آن ها هم چنین با داشتن فرهنگ و آگاهی  و سبک زندگی خاص و علاقمند به دموکراسی، از فرودستان  متمایزهستند. از دیگرمشخصات مهم آن گسترش دامنه کمی همراه با رشد تکنیک و صنعت و خدمات بوده است. در یک کلام فرض براین بوده است  که سرمایه داری در مسیربالندگی خود موجب بازتولید و فربه شدن  این طبقه ، یعنی مهم ترین پایگاه اجتماعی و وفادار به خود ( به عنوان نقطه اتکاء  طبقه سرمایه دار ) می گردد. پایگاهی اجتماعی که بزعم مدافعال لیبرال دموکراسی باطل کننده ادعای  نظریه مارکسیستی  و عامل پیروزی سرمایه داری است. با این همه پس از افتادن آب ها از آسیاب و فرود بحران گسترده اقتصادی و سیاسی  برجامعه، وقتی حباب ها یکی پس ازدیگری ترکید (و برخی هنوز درراهند و درآینده خواهند ترکید) معلوم شد که آن رفاه ادعائی و کاذب  جز در آمد و قدرت خرید و مصرف کاذب نبوده  و توهم داشتن مسکن توسط میلیون ها خانواده از قبل وام های دریافتی و یا  تحصیل و تخصص میلیون ها دانشجوئی که با وام  دارکردن خود به امید داشتن شغل پردرآمدی درآینده، واقعیت خارجی نداشته و هم چون رویائی بوده است  که با گشودن چشم ها ناپدید شده اند !. آن ها و ازجمله دانشجویان احساس می کنند که جملگی پیش فروش شده اند. هم چنان که نقدا هرآمریکائی که متولد می شود، با تقسیم سرانه بدهی تریلیونی دولت آمریکا، پیشاپیش با بدهی کلانی که خود نقشی در به بارآوردن آن نداشته، خود را  پیشفروش کرده است!

ه-فوکویاما و نگرانی شدید از زوال طبقه متوسط*
یکی ازنظریه پردازانی که آژیر خطر آب رفتن طبقه متوسط  ولاجرم خطرزوال لیبرال دموکراسی و آینده نظام سرمایه داری را (علیرغم آن که درتناقض با آن وی آن را سیستمی بلاجایگزین و مورد اجماعی همگانی می داند) بصدا درآورده است، فوکویاما یعنی همان کسی است که زمانی نه چندان دور درپی فروپاشی اردوگاه بلوک شرق، با اعلام نظریه پایان تاریخ و پیروزی لیبرال دموکراسی و  پایان تاریخ شناخته می شود. او در آن هنگام ازمدافعان پروپا قرص  نومحافظه کاران و از اندیشه پردازان مهم آن بشمارمی رفت و تسلیح طالبان در زمان ریگان به پیشنهاد او صورت گرفت. با این همه در طی سال های گذشته او با دیدن نتایج  آن سیاست ها، در چرخش آشکاری از خطر زوال طبقه متوسط  سخن به میان آورد و به انتقاد شدید از سیاست های نئولیبرالیستی و حرکت بی مهار وبی نظارت سرمایه و  اولویت مطلق دادن به سود و  به برابری فرصت ها بجای برابری در توزیع ثروت  پرداخت و اعلام داشت که  بسیارنگرانم که با روندهای کنونی، هم ثبات  لیبرال دموکراسی  موجود وهم جهان بینی "لیبرال دموکراسی" به خطرخواهد افتاد!
طنزی جالب و تاریخی دراین نظریه  و چرخش وجود دارد: زمانی که او در گرمام گرم مستی زودرس ناشی از سقوط بلوک شرق و  پیروزی لیبرال دموکراسی سر از پانشناخت و  با تعمیم نتیجه یک برهه معین از نبرد دو قطب"سوسیالیسم" و سرمایه داری را  به معنی  پایان تاریخ  و پیروزی نهائی لیبرال دموکراسی اعلام  می کرد و آن گونه که در  یافته های امروزش می توان به روشنی  مشاهده کرد، غافل از آن بود که همزمان با فروپاشی  بلوک شرق، مهارسرمایه داری درغرب نیز گسیخته شد و نطفه شکست یا انحراف  لیبرال دموکراسی مورد نظر او هم درست در بحبوحه همین شکست  بسته شد: چرا که یکی از دلایل اصلی و مهمی که سرمایه داری از نوع غربی اش حاضرشده بود به دولت رفاه و باصطلاح فربه شدن طبقه متوسط  تن بدهد، ترس از شکست در برابر الگوی رقیب خود و شورش شهروندانش بود. از قضا سرکنجبین صفرا فزود و با شکست  اردوگاه رقیب، سرمایه داری بی مهارشده تاختن  آغازکرد و با هجوم به زندگی کارگران و زحمتکشان و دست آوردهای آن ها،  طبقه متوسط خود پرورده را نیز آماج حملات خود قرار داد . طلسم بالندگی پایدار طبقه متوسط  درهم شکست و از آسمان علیین به زمین سخت فرود آمد و شالوده دموکراسی  سخت ترک خورد. جالب است که فوکویاما در نظرات جدید خود به نوعی از شکست جریان های سوسیال دموکراسی و چپ در اردوگاه غرب  ابرازنارضایتی می کند. گرچه وی الگوهای قدیمی سوسیال دموکراسی  را کارگشا نمی داند، اما تلویحا با  تأکید بر یافتن الگوهای جدید، ضرورت آن  را برای کنترل سرمایه و  کانالیزه کردن بخشی از امتیازها و پیشرفت های نظام لازم می داند و ازاین که آن ها فقط نصیب شماربسیاراندکی شوند مخالفت می کند.
او می نویسد سرمایه داری منسوخ نمی شود، اما اشکال گوناگون پیدا می کند. او می گوید  سیاست های دموکراتیک با مقدم براقتصاد باشد و روندجهانی شدن باید با رعایت منافع همه شهروندان کنترل شود و در یک کلام با تقویت طبقه متوسط. با این همه فوکویاما در نظریه جدید خود هم، برغم انتقادهای جدی به وضع موجود، دچارتناقض بنیادین است. او  نمی تواند راه حلی ارائه دهد، چراکه از یکسو الگوهای قدیمی  را شکست خورده می داند و از سوی دیگر خواهان  توزیع بخشی از ثروت اجتماعی و تولید شده  درسطح جامعه برای رفاه عمومی و تقویت طبقه متوسط است. حلقه مفقوده دراین میان آن فاعل اجتماعی است که درفقدان قطب فشار سوسیال دموکراسی بدرستی  شکست خورده، خود نمائی می کند ( سوسیال دموکراسی های موجود  مطابق آن چه که  در تمامی تجربه های تا کنونی شاهدش هستیم  در کنار جناح راست بورژوازی و متحد با آن در برابرمردم ایستاده است). درغیاب چنین فاعل اجتماعی سخنان او بیشتر به گله کردن و اندرز اخلاقی دادن  به بورژوازی می ماند. گام های واقعی تاریخ را، حتی همان کعبه آمال طبقه متوسط او را، جننبش های طبقاتی-اجتماعی و فشارهای آن به سیستم سرمایه داری بوجود آورده اند. وگرنه پویش درونی سرمایه داری همان سودبی مهاراست و تاختن در چهارگوشه عالم.
  ظاهرا او به  سترون بودن نظریه خویش واقف است، وقتی در پایان  می نویسد: تازمانی که اقشارمتوسط هنوز هم در توهم دهه های اخیربسرمی برند که گویا منافع آن ها درگروی سیستم سرمایه داری آزاد و و دولتی کوچکتراست هیچ جنبشی برای تغییرات ساختاری در وضعیت موجود شکل نخواهد گرفت. جهان‌بینی و نظریه سیاسی اقتصادی که می‌تواند جایگزین شرایط فعلی باشد هم اکنون در دسترس و منتظر ظهور است.
******
واقعیت آن است  که دراین میان  باورها و نظریه خود وی هم  نه فقط دچارتناقضات اساسی است، بلکه   کهنه هم شده است. ایمان او به چنان طبقه بالنده و نجات دهنده  پا درهواست و وجود خارجی ندارد.  در اصل  چنین باوری خود  توهم است و نه آن گونه که وی مدعی است توهم این "طبقه"  ناموجود به دولت کوچک.  جنبش 99 درصدی ها گواه براین ادعا است. روشن است که زوال" طبقه متوسط" در معنای فربه خود ونه البته بطور مطلق، درعین حال به معنی بحران در نظریه لیبرال دموکراسی و زوال "پایگاه اجتماعی" آن نیز هست. چرا که تفوق گفتمان و سلطه آن بدون وجود چنین پایگاهی زیرسؤال می رود. اگرنظام های موجود مصداق  لیبرال دموکراسی نباشند، آنگاه با تغییر یک جانبگی نظریه  پایان تاریخ فوکویاما می توان گفت راست است،  تاریخ،  هم برای  آن نوع سوسیالیسم دولتی به پایان رسیده بود و هم  برای  لیبرال دموکراسی!.و آغازی برای پایان آن. تلاش فوکویاما برای یافتن جهان بینی و نظریه سیاسی اقتصادی جایگزین برای آن نیز نمی تواند معنائی به غیر از تأکید بر سپری شدن دوران آن داشته باشد. این نظریات منتظرظهور هرچه باشد دیگر لیبرال دموکراسی نخواهد بود.

دراین نوشته مجال پرداختن به سایر جنبه های نظری فوکویاما وجود ندارد، اما  تبدیل شدن طبقه متوسط به چالش اصلی در منازعات انتخاباتی آمریکا را نباید تصادفی و گذرا تلقی کرد. چالشی که روزنامه واشنگتن پست در پی مناظره های انتخاباتی کاندیداها آن را بدرستی  با عنوان "کشمکش برای آراء طبقه متوسط" نامید. اوباما در دوره قبل هم با همین شعاربه میدان آمده بود: "عهد می بندم که که هرروز برای مردم آمریکا بجنگم،برای طبقه متوسط و برای آن هائی که در تقلا برای واردشدن به طبقه متوسط هستند"!  البته تلاش برای جلب آراء طبقه متوسط گویاتراست تا ادعای  نجات طبقه متوسط  ازشرسیاست های نئولیبرالیستی حاکم بر دو حزب.
اوباما طرح خود  برای معافیت مالیات بر دستمزد را در راستای کمک به تقویت طبقه متوسط  می داند، هم چنان که اصلاح نظام بیمه درمانی را  نیز. طرح نخست  با مخالفت جناح مقابل روبرو شد و اوباما ابتدا خواهان تمدید آن برای یکسال تا مقطع انتخابات بود که سرانجام به تمدید دوماهه انجامید. براساس طرح مزبور 160 میلیون دستمزد بگیر بجای پرداختن 6.2%  از دستمزدخود به صندوق  بازنشستگی،  4.2%  می پرداختند. اما طرح دوم سرانجام با زده شدن سروته اش نهایتا  تصویب شد و شکایت جمهوری خواهان مبنی برمغایرت آن با قوانین آمریکا نیز در دادگاه عالی رد شد و اوباما علیرغم بی یال و اشکم شدن آن، هم چنان آن را  مهم ترین دستاورد خود و تحقق یکی از وعده های مهمش  می داند.  
او هم چنین  در کازار انتخاباتی دور دوم  خود مدعی است که این انتخابات به مثابه هستی  یا نیستی طبقه متوسط  است و آمریکائیان  نباید به آن به چشم یک انتخابات معمولی بنگرند. او هم چنین مدعی است که بدلیل حمایت از طبقه متوسط و حفظ منافع آن است که خود را کاندید  ریاست جمهوری دور دوم می نماید. او در تبلیغاتش رقابت خود را  تبلور جنگ طبقه متوسط و اشراف  می داند. و این درحالی است که جناح رقیب او هم بیکارنیست و با ترتیب دادن ضدحمله هائی در صدد جذب آراء آن هاست. جمهوری خواهان  با وجود آن  که مستقیم تر و عریان تر از سیاست های نئولیبرالیستی و بازار آزاد دفاع می کند، نه فقط مخالف افزایش مالیات ثروتمندان هستند بلکه برای ایجاد رونق کسب و کار، خواهان کاهش مالیات آن ها و کمتر شدن مداخله  دولت در اقتصاد  و حذف یا کاهش خدمات دولتی هستند.  با وجود این در تبلیغات خود وارونه نمائی کرده و شپپور را ازدهان گشادش می نوازند و اوباما را مسئول نابودی طبقه متوسط معرفی می کنند. آن ها  ضد حمله خود را  با فراافکنی و در لفافه دفاع از ارزش هائی  روبنائی ریشه دار درلایه های وسیعی از جامعه آمریکا( نظیرمخالفت با سقط جنین، دفاع از حمل اسلحه، برابری فرصت ها، دولت کوچک و...آزاد کردن اکتشافات نفتی بی توجه به تخریب محیط زیست و....) و با بهره گیری ازتداوم وگسترش بحران و عدم موفقیت( نسبی) اوباما در تحقق وعده های انتخاباتی دوره اول خود می پیچند. رامنی درکمپین های انتخاباتی خود با لحنی تهییجی می گوید: با سیاست های اقتصادی اوباما طبقه متوسط به خاک سپرده شد.

و- چرخه بازتولید بورژوازی ورابطه اش با  گزینه انتخاب بین بد و بدتر و مبارزات درون سیستم
هم چنان که در سطورپیشین اشاره شد، عملکرد و اولویت اول اوباما  در دور اول ریاست جمهوری  بیش از همه معطوف  نجات سرمایه داران و بانک ها و مؤسسات درحال ورشکسته  شد تا باصطلاح نجات طبقه متوسط. و همان گونه که تجربه گواه است  در همه کشورهای پیشرفته سرمایه داری در دوره های مختلف، عموما این جناح اصلی و راست بورژوزای  است که سیاست های خود را دیکته می کند. زمانی هم فرامی رسد که اقتصاد و جامعه دچاربحران های حاد و ساختاری شده و  تورم و بیکاری و رکود  در کنار مازادتولید و ظرفیت های معطل مانده تولیدی، موجب اختلال در فرایند انباشت سرمایه و افت نرخ سود از یکسو و فروریزی اعتماد عمومی به نظام و امکان عروج اعتراضات و حرکت های گسترده علیه نظام از سوئی دیگر می شود. درچنین مواقعی معمولا فرصت هائی برای عرض اندام مدافعان رفرم جهت کنترل بحران و نجات نظام پیدامی شود. چنان که  درمورد آمریکا شاهد هستیم فی الواقع چرخه بازتولید سرمایه داری در حوزه های اقتصادی و تولید و اشتغال  دچارلنگی و گیرپاژ شده، کسری بودجه بیداد می کند و اعتبارو هژمونی دولت آمریکا زیرسؤال می رود. درچنین شرایطی است که مدافعان اصلاح سرمایه داری  به تکاپومی افتند تا بلکه با اجرای  سیاست های باصطلاح کینزی و افزایش قدرت خرید و تقاضا درجامعه، بر بحران مازاد تولید  و نیزبحران انباشت سرمایه فائق آیند و هم چنین درحوزه سیاسی  به ترمیم اعتماد خدشه دارشده عمومی نسبت به کارآئی سیستم غلبه کنند  و سرمایه داری گرفتار دربحران را  نجاب بخشند. هدف نه فقط روغن کاری  چرخ های زنگ زده  اقتصاد و رونق بخشیدن به آن است بلکه مهم تر ازآن، ممانعت از شکل گیری  و گسترش  آلترناتیو های ضدسیستمی و مستقل از سرمایه داران در شرایط گسترش نارضایتی و بی اعتمادی عمومی  به نظام است. این تلاش را  نه فقط جمهوری خواهان از طریق  شکل دادن و یا تقویت جنبش ارتجاعی مانند تی پارتی پیش گرفته اند، بلکه هم چنین حزب اندکی رفرمیست تر دموکرات و شخص اوباما در پیش گرفته اند. در شرایط بحرانی امکان نفوذ رفرمیسم درمقایسه با محافظه کاران برای درهم شکستن صف مستقل بیشتراست. دادن شعار تغییر در دوره قبلی و  شعار"به پیش" دردوره فعلی  توسط کمپ انتخاباتی حزب دموکرات و اوباما اساسا در خدمت نجات سیستم  و  بیرون کشیدن چاشنی جنبش های مستقل از نظام و کنترل نارضایتی عمومی است. شکل گیری و فوران جنبش اشغال دردوره پیش با وجود تمامی تلاش هائی که برای مصادره آن صورت گرفت، نشان دهنده آن است که تا چه میزان نارضایتی در زیرپوست جامعه آمریکا انباشته شده است.
شعارما 99% هستیم در واقع به روشن ترین وجهی  بیانگرفرایند دو قطبی شدن جامعه و نادرستی ادعای فربه شدن طبقه متوسط  توسط بورژوازی و آوازه گران آن است که  با صف آرائی مشترک دربرابر یک درصدی ها، درد و هویت مشترک  خود را اعلام می دارند. درچنین شرایط تنها شکل گیری یک قطب مستقل و خارج ازسازوکارهای سیستم است که می تواند از افتادن به شن زارهای  سترون کننده  سازوکارهای سیستم، به مبارزه طبقات درمعنای واقعی و رهائی بخش خود جان تازه بدهد و درعین حال با فشار ازبیرون به جناح رفرمیست ها اجازه ندهد که آن ها فریب پیشه کنند و به اسانی وعده های خود را فراموش نمایند وچرخ های زنگ زده نظام  را بسود کلان سرمایه داران رنگ وجلا بخشند.



 *-
Post a Comment