Sunday, April 26, 2026

بمب های زیبا و بزک کردن تراژدی جنگ و کشتارو ویرانی

 بمب های زیبا و بزک کردن تراژدی جنگ و کشتارو ویرانی!*  
حافظ: من از بازوی خود دارم بسی شکر  که زورمردم آزاری ندارم! 
نگاهی به ریشه‌ها

جنگ بخودی خود هیچ مشکل واقعی را حل نکرده و نمی‌کند. فقط اگر بتواند حداکثر یک مشکل را زیرزمینی می کند تا در زمانی دیگر با انفجاربزرگ‌تری واردمیدان شود. در جنگ اول‌جهانی آلمان را که بدنبال فضای حیاتی و رشد بود رقبایش سرکوب کردند، اما در جنگ دوم همین معضل با ابعادبزرگتری سربازکرد. ولی پس از جنگ دوم‌جهانی به آلمان و ژاپن وایتالیا... توسط پیروزمندان فضای تنفسی و رشد داده شد که در نتیجه آن شاهد صلحی نسبی و نسبتا پایداربخصوص در اروپا بودیم. درمورد سایرموارد نیز همین طوراست. یعنی جنگ معمولا به دنبال سهم بزرگ‌ترکیک یا تخصیص منافع بسودیک کشور و یا بلوک براه می افتد ولی هیچ مشکلی را حل نمی کند مگر آنکه به ریشه‌های آن پرداخته شود وعدالتی کمابیش منصفانه و توافق شده در آن زمینه برقرارشود. 


جنبه دیگر مساله احساس زورمندی و توازن قوا است. حافظ می گوید من از بازوی خود دارم بسی شکر که زورمردم‌آزاری ندارد، و سعدی نیز: چگونه شکراین نعمت گزارم که زورمردم آزاری ندارم. معضل همان زور است و احساس زورمندی (مناسبات قدرت مبتی بر سلطه). بنابراین شکل گیری یک صدا و جنبش مخالف جنگ و پادقدرت‌اجتماعی نیروهایی که مخالف جنگ هستند و آن را او ج بربریت و جارشدن تنازع بقاء مبتنی بر درندگی‌بی‌حصر و اندازه می دانند، هرچه آن‌ها نیرومندترباشند و به باورخودوفادارتر، بهمان اندازه ریسک جنگ کم تر می شود. علاوه براین من بر تاریخمندبودن زور و تحول در آن اشاره کردم و از جمله به فاکتورجدیدی که بروز و ظهورجدی تری پیداکرده است، یعنی پدیده توان انهدام کلی تمدن و بشریت توسط خودانسان (خودانتحاری). خطرجنون آمیزی که اگر کنترل نشود اصل بقاء‌تمدن بشری و البته هم‌چنین شرایط زیست بسیاری از موجودات زنده را موردتهدید قرار می‌دهد. با وروداین فاکتور به روندتنازع بقاء، ضرورت مسأله کنترل خشونت برای اصل بقاء واردفازحساس تر و حیاتی‌تری می‌شود و طبعا در تناسب با آن انگیزه‌های قوی تر و جدیدتری برای کنترل تهدیدات معطوف به حیات مطرح می‌شود. نکته بعدی این که در جهانی که با چالش‌ها و جنگ های گوناگون حول منافع گوناگون و چه بسا متضاد مواجه هست، اگر ما فقط بقول معروف به یک‌طرف گیربدهیم و بر شعله‌های جنگ سوخت برسانیم، بجای برخوردبا ریشه‌های واقعی جنگ و خشکاندن تدریجی آن، واردوادی کین و نفرت شخصی شده‌ای می شویم که فاقدپاسخی در خور به درد و رنج واقعی جوامع درگیراست. 
چنان که نوشته‌اید کانت در زمانه خود بدنبال صلح پایداربود و به اندازه ظرفیت‌ها و امکانات زمانه خود برای حذف یا کاهش آن در اروپا و جهان هم به لحاظ نظری و هم عملی می کوشید. اما تاریخ مقابله با جنگ و کشتارآدمیزاد بدست آدمیزاد و تلاش برای برقراری صلح، با کانت تمام نمی شود. اگر آن زمان درعصربلوغ دولت- ملت ها و مقتضیات و امکانات آن‌دوره بودیم، اکنون بشر بطورعینی واردعصرجهانی شدن، امکان تحقق شهروندی درمقیاس جهانی، و به نوعی در بحبوحه (و بحران بلوغ) رنسانس و روشنگری درخوراین عصر شده است. اما بلحاظ ذهنی و عملی هم‌چنان گرفتار جان سختی مناسبات، ساختارها و نهادها و تعصبات و علایق ناسیونالیستی بجامانده از آن عصر شده است. از این رو در دوره زایمان دردناک عصرگذار از اولی به دومی بسر می‌بریم که مستلزم پوست‌اندازی مهمی است که نگرش و رویکرد و خودآگاهی و فرهنگ و مقتضیات نوین خود را می‌طلبد ولاجرم نیازمند کانت‌ها و نظریه پردازان و کنشگران‌اجتماعی امروزی خود. تاریخ بشر همواره در حال فراتررفتن از گذشته و برگرفتن از توشه‌های مثبت و منفی آن برای جلوتر رفتن است. تاریخ واقعی و زنده یعنی تاریخ حال و آینده‌ای که باید ساخته شود و نه غلطیدن به ناکجاآبادگذشته. در حقیقت بروز و «جن‌زدگی» پارادایم اسلامی سیاسی نوعی واژگونه‌گی ناشی از همین غلطیدن به ناکجاآبادگذشته بود. جالب است به این نکته اشاره شود که ستیزدولت آمریکا‌ (بویژه در شکل عروج ترامپیسم‌)و در معیت دولت راست و افراطی اسرائیل و منازعه اشان با حکومت اسلامی در گوهرخود، گرچه هرکدام بزبانی و باقرائت خاصی، درگیر یک جدال انفجاری واحد حول همین دویدن به سوی سراب ناکجاآباد احیاء عظمت گذشته هستند. که در لابلای جنگشان و ادعاهایشان حتی یک امکان و عنصرترقی‌خواهانه و رهگشا یافت نمی شود. با صورتکی بر چهره تحت عنوان واکنش به تهدید و دفاع از خود و امنیت خود برای مشروعیت بخشیدن به خشونت جنگی و انهدام زندگی، که جملگی جز ریا و فریب نیستند. 

آن بحرانی که تقریبا ۵۰ سال پیش در ایران، در تصادم بین جهان پیرامونی و مرکز و سرمایه داری درحال جهانی شدن بوجودآمد، و ریشه در تهاجم سرمایه داری به شدت ناموزون و تبعیض آمیز و سرکوبگر داشت، و خوداین روند از جهان‌گستری سرمایه داری نئولیبرال در تمامی حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نشأت می‌گرفت که در مسیرپیشروی خود موجب برآمداسلام سیاسی ویرانگرانه‌ای شد که‌‌ آن نیز برآمده از بیدارشدن و فعال گشتن‌ مناسبات اجتماعی، گسل‌ها و رسوبات خفته و سرکوب‌شده تاریخی در جامعه نیمه سنتی و نیمه مدرن ایران آن زمان بود و ناتوان از رقابت در برابر تعرض عنان گسیخته و یک‌جانبه ‌نئولیبرالیسم مهاجم و پر اشتها. درونمایه آن رخدادمنفی در ایران، به نحوغریبی‌، اینک به‌گونه‌ای دیگر با آن چه که اکنون به عنوان فازجدیدتعمیق همان بحرانی است که اینک در آمریکا شاهدش هستیم و از جهتی در ادامه فازقبلی در کشورهای پیرامون و ناشی از کمانه کردن و پی‌آمدهای همان فرایندشتابناک رشد یک جانبه و ناموزون رشدبخش‌های گوناگون سرمایه داری در خودکشورهای متروپل وپیشرفته سرمایه‌داری، بویژه در آمریکا به عنوان ستاداصلی سرمایه داری، هم به لحاظ اقتصادی و سیاسی و هم ارزش‌های فرهنگی است. بطوری که با تهدیدمشاغل و صنایع داخلی آمریکا و نیز هویت‌ها و ارزش‌های اجتماعی و فرهنگی سنتی آن، جامعه آمریکا را دوشقه کرده و ترامپیسم محصول عروج ین دوشقه‌گی است. و لاجرم در لابلای جنگ‌هایشان حتی یک امکان و عنصرترقی‌خواهانه یافت نمی شود. صورتکی که تحت عنوان تهدید و دفاع از خود برای مشروعیت بخشی به خشونت و جنگ بر چهره کشیده‌اند، جملگی جز ریا و فریب نیست. 
خلاصه آن‌که انسان در مسیرپیشروی خود جز با گشودن معنا و قلمروهای جدید تمدنی، و کشیدن خط قرمز به زیرپلشتی‌ها و باورها و عقایدتنگ نظرانه گذشته و بازخوانی داشته‌های مثبت در تناسب با مقتضیات عصرجدید، عصر زیست جمعی نوین خود و تدوین و اجرائی کردن حقوق جهان‌شمول در ترازنوین و برای شهروندی نوین و البته هم چنین تنظیم و تمکین بیش از پیش به حقوق زیست بوم دیگرموجودات زنده، تمدن خود را شکوفا می سازد و مهم تر از آن امکان بقاء پایدارخود و موجودات زنده را فراهم می سازد. بنابراین ارتقاء کیفی تعامل جدید بشر با خود و با طبیعت دیگر یک امرتفننی و یا اخلاقی نیست. بلکه لازمه بقاء در قامت زیست‌جمعی ترازنوین جدید و داری وجهه جهانی و شکوفایی متوازن تر تمدن خود است.

*-   در پاسخ به انتقادی* که در پای این مقاله تحت عنوان «مصائب بشری» نگاشته شده است قسمت اول:

No comments: